
سلام دوستای عزیزم...
بفرماید ادامه برای خوندن این قسمت ...
فرشته سی و یک
کیو بطری نوشیدنی از دستش افتاد چشمانش به شدت گرد شد لکنت وار از وحشت گفت: شی...شیو...شیوون...هیونگ ؟...او...اون...شیوون هیونگ نیست؟... چی شده؟... چه اتفاقی براش افتاده؟... مین هو با حرف کیو لحظه ای هنگ بود گویی نفهمید چه میگوید ..رو برگردانند برانکارد شیوون رویش بود وارد اورژانس شد چشمانش گرد شد وحشت زده نالید : ا...اره...شیوون...شیوونه...یهو شروع کرد به دویدن به سمت اورژانس فریاد زد : شیوون ...کیو هم که گویی با فریاد مین هو از حالت شوک بیرون امد به دنبال مین هو دوید وارد اورژانس شد ایستاد با چشمانی گرد شده به همه جای اورژانس نگاه میکرد دنبال برانکارد روانی که شیوون رویش بود میگشت با دیدنش دوید طرفش فریاد زد : شیوون هیونگ... نگاهی به همراهان شیوون که چند اتش نشان و مین هو کرد روبه شیوون گفت: چی شده هیونگ؟... اتش نشان ( کانگین )با ناراحتی نگاهی به کیو روبه مین هو هول شده گفت: اوار ریخت روش...خودش خودشو نجات داد ....بچه رو اورد بیرون...ولی دسش سوخته...خیلی سرفه میکنه...دود رفته تو ریه اش...
شیوون نیم خیز دراز کشیده روی تخت ماسک اکسیژن روی دهان و بینیش بود ،پشت دست راستش سوخته و خونی بود با چشمانی خمار به کیو و مین هو نگاه میکرد دستی به تخت ستون و دست دیگر دست زخمی شیوون را گرفت با چهره ای به شدت نگران و اشفته به شیوون نگاه میکرد. مین هو به پرستارها دستور میداد تا وسایل ضدعفونی و پزشکی را برایش اماده کنند رو به کانگین کرد با اخم شدید گفت: چی میگید اقا؟...دود رفته تو ریه اش ...اوار ریخته روش چیه؟... برای چی اوار ریخت روش؟...من که نفهمیدم چی شد...اوار کجا ریخت روش؟...ریه ش چی شده؟...
کانگین قدری ابروهایش بالا رفت گفت: هااااااااا؟...گویی با قورت دادن اب دهانش از دستپاچگی خود کم میکرد ولی هنوز دستپاچه بود گفت: ببخشید...منظورم این بود که... ما اتش نشانیم دیگه....از یونفورمون معلومه...ایشون... دست روی شانه شیوون گذاشت گفت: ایشون...معاون چویی هستند...ما یه ماموریت داشتیم...مدرسه اش اتیش گرفته بود...یه بچه تو ساختمون جا موند...معاون چویی رفت داخل..بچه رو بیاره...که حین بیرون اومدن اوار ساختمون ریخت رو سرش....البته پسر بچه ...با دست به تخت بغلی که پسر بچه ای رویش دراز کشیده مادرش بالای سرش گریه میکرد دکتر و پرستاری بالای سرش بودنند اشاره کرد گفت: تو بغلش بود...خوشبختانه معاون چویی به موقع از زیر اوار بیرون اومد...ولی خوب دستش سوخته...ماسکش زده به صورت بچه...چون تو ساختمون پر دود واتیش بود...برای همین دود رفت تو ریه ش ...وقتی با بچه اومد بیرون...تقریبا بیحال شد...از بس که سرفه میکرد...دستش هم سوخته...
مین هو با اخم به شیوون نگاه کرد میان حرف کانگین گفت: باز فکر کردی سوپر منی تو...تو اتیش نشانی مرد...انقدر منو حرص نده...نیم نگاهی به کانگین کرد گفت: فهمیدم...فهمیدم...معاون چویی شما رو میشناسم... به این کاراشم اشنایی دارم....حالا فهمیدم چه بلای سرخودش دراورده...کیو با چشمانی خیس به شیوون نگاه میکرد میان حرف مین هو با صدای لرزانی گفت: هیونگ...تو دوبار رفتی تو اتیش برای نجات یه نفر؟...دوباره اوار اومد روسرت...چرا به فکر خودت نیستی هیونگ.... شیوون نفسش تنگ بود ریه اش پر دود بود ازوجود دود میسوخت و به کمک ماسک اکسیژن نفس میکشد سینه ش به سختی با شدت بالا و پایین میرفت صدای نفس کشیدنش از ماسک میامد با چشمانی خمار به کیو نگاه میکرد میخواست جوابش را بدهد دستش را ارام بالا اورد تا ماسک را بردارد که کیو متوجه شد اخمی به چهره غمگین خود داد دست روی دست شی.ون گذاشت گفت: چیکار میکنی؟...میدونم چی میخوای بگی...وظیفه اته...تو اتش نشانی... خیلی خوب...فهمیدم...اشتباه کردم همچین حرفی زدم...معذرت میخوام...حالا خواهش میکنم اروم بگیر...بذار ما کارمونو بکنیم...
****************************
سودنان با چشمانی خیس و لرزان نگاهش به شیوون بود که روی تخت خوابانده شده صورتش رنگ پریده ،کانتل به بینی اش برای نفس کشیدن و کاملا لخت و ملحفه ای سفید کمر و پاهایش را پوشانده روی سینه خوش فرمش سیم مانیتورینگ جا خوش کرده تا ضربان قلبش به گوش بقیه برساند، سر سرنگ های سرم هم مچ دستانش را به چنگ داشت ، ساعد و مچ دست چپش تا انگشتانش باند پیچی بود نگاه خمارش به افراد اطراف تختش بود.سودنان سرراست کرد با همان حال از مین هو پرسید : وضعیتش چطوره؟...ریه ش خیلی اسیب دیده؟...وضعیتش خیلی خطرناکه؟...
مین هو نگاه اخم الودش به وسایل اطراف تخت بود گفت: نه...خوشبختانه خوبه...روبه سودنان کرد لبخند کمرنگی زد گفت: خوشبختانه ریه ش اسیب ندیده..فقط دستش سوختگی داره....که اونم زیاد مهم نیست...یعنی ما طوری مداواش میکنم که خیلی خیلی زود خوب بشه...البته در مورد ریه ش باید دکتر چو نظر نهایی رو بده...ایشون پزشک ریه هستند...سودنان نگاهش به کیو که کنار مین هو ایستاده بود شد کیو هم امان نداد جمله مین هو کامل از دهانش بیرون بیاید با اخم ملایمی به شیوون نگاه میکرد گفت: همون که تو گفتی...خوشبختانه اسیب جدی به ریه ش نرسیده... فقط کمی دود وارد ریه شده...شش هاش حساس شدن...که اونم ماسک اکسیژن و یه سری دارو و استراحت چند روزه درست میشه...خم شد دستی کنار سر شیوون ستون کرد دست دیگر روی سینه لخت شیوون گذاشت نگاه نگرانی توام با مهربانی به شیوون کرد گفت: هیونگ...میتونی خوب نفس بکشی نه؟... حین نفس کشیدن درد که نمیاد؟...
شیوون به ارامی پلکی زد نگاه خمارش به کیو بود با صدای ضعیف ارامی گفت: نه...درد ندارم...لبخند خیلی کمرنگی زد گفت: خوبم...فقط نگرانم...کیو اخمی کرد سرراست کرد به سودنان و مین هو که با حرف شیوون مثل او متعجب کرد نگاهی کرد دوباره نگاهش به شیوون شد گفت: چی؟...نگران...نگران چی؟...جایت درد میکنه؟...نکنه ریه ات...شیوون لبخندش قدری پررنگ تر شد وسط حرف کیو با شیطنت گفت: نه...جایم درد نمیکنه...دست چپش که باند پیچی بود را ارام بالا اورد روی سینه خود گذاشت با همان بیحالی و ضعف اما شیطنت گفت: نگران دستمم...میترسم اثر سوختگی روش بمونه...نمیخوام داماد بیریختی باشم...تا روز عروسی اثر سوختگی میمونه؟...میخوام خوشتیپ ترین داماد باشم....
مین هو و کیو و سودنان با نگرانی به شیوون نگاه میکردنند و مین هو و کیو با حرفش فهمیدند دارد شوخی میکند اخمی کردن، ولی سودنان نفهمید فکر کرد شیوون واقعا نگران است با ناراحتی زودتر از ان دو گفت: اوپا...این حرفا چیه؟...تو خیلی خیلی خوشتیپی و جذابی...اون روزم مهم نیست اثر سوختگی رو دستت بمونه...اصلا من دلم میخواد رو دستت بمونه...چون...دستانش ارام دست شیوون را گرفت میان انگشتان خود نوازشش میکرد با همان حالت گفت: این اثر سوختگی نشونه شجاعت و مهربونی بیش از حد توه...اوپای من شجاعترن و بهترین مرد دنیاست....پس اصلا اثر سوختگی مهم نیست...خودت مهمی برای من...تو...
کیو با اخم به سودنان نگاه میکرد وسط حرفش گفت: نونا ارام بگیر ...شیوون هیونگ سرکارت گذاشته ...داره شوخی میکنه...شیوون از حرف کیو ارام و بی صدا خندید . سودنان گیج و متعجب از حرف کیو نیم نگاهی بهش دوباره به شیوون کرد گفت: هاااااااا؟...با خنده شیوون فهمید که کیو راست میگوید شیوون شوخی کرده ولی نتوانست عکس العمل دیگری نشان دهد اینبار مین هو با اخم رو به شیوون کرد گفت: اگه شما نگران موندن اثر سوختگی رو دست و بدنت هستی...نباید میپریدی وسط آتیش....بخصوص وقتی شما چند هفته دیگه قراره داماد بشی... شیوون خنده اش ارام گرفت با لبخند کمرنگ و صدای ضعیفی وسط حرفش گفت: من پریدم وسط اتیش....چون یه بچه داشت تو آتیش میسوخت...لبخندش محو شد گفت: نکنه انتظار داشتی همون جا می ایستادم...میدیدم که یه بچه تو آتیش بسوزه....
مین هو اخمش بیشتر شد گفت: نخیر...انتظارشو ندارم...مطمینم که تو قبل از همه میپری تو آتیش برای نجات جون اون بچه...میدونم که حالی کردن اینکه بیشتر به فکر سلامتیت و جون خودت باشی هم بیفایده ست...چون تو مخ تو نمیره...من که نگران اثر سوختگی رو بدنت نیستم...خودت باید به فکر باشی که چند وقت دیگه دامادی...به شیوون مهلت جواب نداد روبه سودنان کرد با همان حالت گفت: میبینی که حالش خوبه... داره سربه سر ما میزاره...پس نگران این بشر نباش...بهتره یکم بری بیرون یه هوایی بخوری...چون شیوون امشب اینجا مهمون ماست...یه چند روزی هم مرخصی باید بگیره و حسابی استراحت کنه...تا خوب بشه...پس باید کنارش باشی و مراقبش...بهتره الان بری بیرون یه استراحتی بکنی..با چشم به کیو و شیوون اشاره کرد به سودنان خواست چیزی را بفهماند که سودنان هم فهمید ابروهایش بالا انداخت لبخندی خیلی ملایمی زد گفت: درسته...اوپا وقتی شوخی میکنه یعنی حالش بهتره...منم برم ...روبه شیوون کرد دست روی شانه لخت شیوون گذاشت گفت: اوپا...من برم به مامان و بابا یه زنگ بزنم..بگم چی شده...البته نگرانشون نمیکنم...ولی باید بهشون بگم که بدونن چی شده...به شیوون که با حرفش ابروهایش بالا و چشمانش گشاد شد خواست حرفی بزند مهلت نداد چرخید به طرف دراتاق رفت.
مین هو هم دستش را در جیب روپوش سفیدش گذاشت روبه کیو گفت: خوب دکتر چو...شما که پیش شیوون میمونید تا ما بریم بیام...چون منم باید برم اورژنس...پیش بقیه مریضا...تو با شیوون باش...حرفاتو بزن...نگاه معنا داری کرد گفت: الان فرصت خیلی خوبیه.... اینم وقت ...حرفاتو بهش بزن...به کیو که با حرفش ابروهایش بالا رفت مهلت نداد رو به شیوون کرد گفت: کیوهیون باهات میخواد حرف بزنه...یعنی یه حرفهای داره که داره میترکه باید بزنه...پس ما تنهاتون میزاریم... به شیوون هم مهلت نداد به طرف در اتاق رفت.
کیو با ابروهای بالا داده و چشمانش گشاد به بیرون رفتن مین هو که در را پشت سرخود بست نگاه میکرد گفت: اینا امون نمیدن ادم حرف بزنه...اصلا نمی پرسن امادگیشو داری نداری...برای خودشون...روبه شیوون کرد خواست ادامه حرفش را بزند که با دیدن چهره شیوون که با اخم و چشمان ریز شده جدی نگاهش میکرد جمله ش نیمه ماند یکه ای خورد چشمانش گشادتر و ابروهایش بالا رفت گفت: واااااااااااییییییییی هیونگ....چرا اینجوری نگاه میکنی؟...ترسیدم...شیوون تغییری به چهره خود نداد با صدای ضعیفی ارام گفت: ترسیدی؟...چرا؟... مگه من چطوری نگات میکنم؟...ترسناکم من؟... کیو نگاهش را از شیوون دزدید هول شده گفت: نه نه هیونگ...ترسناک چیه؟... من خودم چون میخوام یه حرفهای بزنم هول شدم...نفهمیدم چی گفتم...از دهنم پرید ترسناک گفتم...برای جمع جور کردن خود نفس عمیقی کشید نگاهش دوباره به شیوون که همانطور اخم الود با چشمانی ریز شده منتظر بهش نگاه میکرد شد گفت: میدونم الان موقعیت خوبی نیست...تو حالت خوب نیست...واین حرفا هم جاش اینجا نیست...من باید این حرفا رو... شیوون قدری اخمش بیشتر شد وسط حرفش با صدای ضعیفی گفت: نمیخوای حرفاتو بزنی؟... چرا انقدر میپیچونی؟...حرفتو بزن ....
کیو قدری ابروهایش بالا رفت هول شده گفت: هاااااا؟...باشه...باشه ...میگم...راستش...مین هو هیونگ راست میگه...من میخواستم یه چیزهای بهت بگم...یعنی در مورد خودم...خواهرت...راستش ...تو این چند وقت رفتارت عوض شده...دوباره ابروهایش بالا رفت گفت: نه اینکه بد شده باشه ...نه...چهره ش حالت غمگین گرفت گفت: به کسی کاری نداری...همین همه رو نگران کرده...تو خودتی...پکری...مثل همیشه نمیخندی...همه دلشون برای خنده ات...برای شوخی هات...برای بامزه بازی هات تنگ شده...مثل خود من...یه وقتی فکر میکردم تقصیر منه..بخاطر شروع رابطه من و خواهرته...ولی بعدش فهمیدم نه...اشتباه میکنم...بهت حق میدم...من خودمم خواهر دارم...زمان ازدواجش رفتارم خیلی بدتر از تو بود...تو که حرفی نمیزنی...من یه کارهای با دامادمون میکردم...اونم از فرانسه...فکر کنم از راه دور داماد بیچارمونو کلافه کرده بودم... به غلط کردن افتاده بود...ولی بیچاره اعتراضی نمیکرد...چون من برادر همسرش بودم و غیرتی...میفهمید که نگران اینده خواهرمم...مثل تو هیونگ ....که نگران اینده جیوونی..ولی هیونگ...خواستم بگم که من تمام تلاشمو میکنم تا جیوونی رو خوشبخت کنم...لبخند خیلی کمرنگی زد گفت: من جیوونی رو خیلی خیلی دوست دارم...جیوونی بهترین و زیباترین دختریه که تا حالا دیدم...مثل هیونگش تک و منحصر به فرده...من خوشبخت ترین مرد دنیا خواهم بود که باهاش زندگی خواهم کرد...تمام سیعمو میکنم که خوشبختش کنم...بهت قول میدم هیونگ...نمیزارم هیچوقت طعم غم و نگرانی و تنهایی رو بکشه...شادترین لحظات و زیباترین عشق رو بهش هدیه میکنم...کاری میکنم ...یعنی قسم میخورم ....
شیوون با اخم و چشمان ریز شده به کیو نگاه میکرد حالت نگاهش جدی بود ولی مهربانی در صدایش موج میزد با صدای ضعیفی ارام میان حرفش گفت: قول نده...قسم نخور...چون اینا باهم میشه زندگی...غم ...شاید ...تنهایی... باهم بودن...همه همه اینا میشه زندگی...همه لازمه زندگیه....تو قول میدی هیچوقت غم نیاد سراغ خواهرم...ولی روزگار بازیهای زیادی رو داره که ما نمیدونیم...فقط باید تمام تلاشمونو بکنیم که با عشق در کنار هم سختی ها و خوشی هارو بگذرونیم ...همیشه باهم بمونیم...اما کیوهیون... این حرفات درسته...ولی لازم به این حرفا نبود... ولی باید بگم...اره... این روزا رفتارم عوض شده..تقصیر تو هم نیست...هر کی جای توهم بود رفتارم همین بود...من مشکلم تو نیستی...همینطور که گفتی ...نگران اینده خواهرمم...جیوون باید ازدواج کنه...اونم با هر کسی که خودش دوست داره....ولی خوب بهم حق بده...منم برادرشم...نگران اینده اش...باید بهم فرصت بدی...فرصت بده تا بسنجمت...فرصت بده تا به این برسم که تو بهترین و لایق ترین مرد و مناسبت ترین انتخاب برای زندگی با جیوونی...تو بهترین ومهربونترین دونسنگ منی...ولی اینجا پای اینده و زندگی خواهرم درمیونه...پس باید....
کیو لبخند ملایمی زده بود به شیوون نگاه میکرد میان حرفش گفت: ممنون هیونگ...ممنون که بهم اعتماد کردی...این سنجیدن تو یعنی منو قبول داری...تو بهترین هیونگ دنیایی...ممنون ...حرفاتو میفهمم...درسته هیونگ...منم تمام سیعمو میکنم تا لیاقتمو بهت نشون بدم...بهت اطمینان بدم که لیاقت جیوون رو دارم...شیوون لبخند خیلی کمرنگی به صورت بیحال خود داد با صدای خیلی ضعیفی گفت: ممنون ...خسته از حرف زدن بود بیحالی توانی برایش نگذاشت پلکهایش ارام روی هم رفت ارام به خواب رفت نتوانست بقیه حرفش را بزند.
سلام اونیییی جونم
کککککککک خواهرم این نظر رو ببینه منو خواهد کشت
حالا بگذریم. 
واااای خدا دلم میخواد شیوون رو بچلونممممم و همینطور کیو روووووو ای خداااا وای واقعا دیگه نمیتونم هیچی بگم این قسمت عالیییییییییی بود خیلی خیلی عالی بود خب راستش رو بخوای من یه مرضی دارم کلا با زخمی شدن کیو و شیوون و دونگهه و سونگمین و هیوک حال میکنم
ممنون و متشکر و دوست دارم و منتظر ادامش هستم خیلیییی ناجورر بووووووووس
سلام خوشگلم....
ازار دارم دیگه....




واقعا این قسمت راضی کننده بود ؟...خوب خدا رو شکر...
قسمت های اینده هم بد نیست
اخ خود منم که عاشق زخمی کردن شیوون و بعد هم کیو هستم
خواهرت ؟...چرا؟....
منم دوستت دارم خیلی زیاددددددددددددددددددددددددددد