SJ & B.A.P & EXO

SJ & B.A.P & EXO

به سلامتی سرنوشت ؛که نمی‌شه اونو از "سر" نوشت.
SJ & B.A.P & EXO

SJ & B.A.P & EXO

به سلامتی سرنوشت ؛که نمی‌شه اونو از "سر" نوشت.

شکارچی قلب 51


سلام دوستای گلم...

بفرماید ادامه برای خوندن این قسمت ....

  

قسمت پنجاه و یکم

دونگهه وحشتش بیشتر شد دور و اطرافش را میگشت فریاد زد: تفنگم؟...تفنگم نیست؟...هیوک با وحشت گفت: تفنگت؟...تفنگت چی شده؟...مترجم هم وحشت زده گفت: تفنگتونو گم کردید؟...کجا انداختیش؟...دونگهه با چهره ای به شدت نگران و وحشت زده گفت: هیچ جا...همراهم بود تا اینجا...فکر کنم افتادم زمین...مترجم با وحشت فریاد زد: وااااااااای نه...اون پسره حتما دزدیده...هیوک با وحشت فریاد زد: چییییییییی؟...دونگهه حیران سریع رو به سمتی که پسرک دویده بود کرد، شروع به دویدن کرد، هیوک هم با فریاد گفتن: دونگهی...دنبالش دوید.

مترجم و پلیس جوان مات و حیران نگاه میکردنند، گویی هنوز نمیدانستند چه اتفاقی افتاده. دونگهه و هیوک میان جمعیت میدویدند، هیوک فریاد میزد: وایستا...دونگهی کجا میری؟...ولی دونگهه جوابی نداد فقط میدوید. با طی مسیری بسیار زیاد بالاخره دونگهه پسرک را دید که هنوز در حال دویدن است. مترجم و پلیس هم که با فاصله بسیار زیاد دنبالشان در حال دویدن بودن تقریبا داشتند گمشان میکردند. پسرک جوان از میان جمعیت به سرعت میدوید به کوچه ای پیچید که انجا هم پر از جمعیت بود و دونگهه و هیوک هم تعقیبش میکردند ولی جوان متوجه نشد انها تعقبیش میکنند. پسرک جوان کوچه به کوچه میدوید، کوچه ها باریکتر و باریکتر شدند و جمعیت هم کمتر شدن با انکه دونگهه و هیوک فاصله شان با پسرک زیاد بود ولی گمش نکردنند.

بالاخره پسرک به کوچه ای رسید که چندین ساختمان خراب کنار هم بود، ساختمان هایی که مانند بازارچه ای بود که حالا دیوارهای نیمه خراب و دکه های چوبی شکسته اش خالی از جمعیت بود. پسرک وسط میدان خاکی بازارچه ایستاد و دور خود چرخی زد به چینی چیزی با فریاد گفت، دونگهه و هیوک هم رسیدن ولی مترجم و پلیس جوان نیامدن مطمئنا انها را گم کرده بودن. دونگهه و هیوک خواستن وارد میدان شوند و پسرک را بگیرند که ناگهان چند مرد قوی هیکل که تفنگ به دست داشتند وارد میدان شدند، پسرک دوباره به چینی چیزی گفت که میان چشمان از حدقه در امده هیوک و دونگهه چند مرد دیگر با کانگین وارد میدان شدن .

هیوک به بازوی دونگهه که مات و مبهوت خیره به انها بود چنگ زد، کشیدش پشت دیواری و پنهان شدن، از لای دیوار انها را دید میزدنند. دونگهه که نفس نفس میزد آب دهانش را قورت داد بدون سر برگردانن با صدای اهسته گفت: اون کانگینه؟...کانگین که توی این شهر به این بزرگی دنبالشیم اینجاست؟.. هیوک هم پچ پچ کرد: اره خودشه...پسرک جوان تفنگی که از دونگهه دزدیده بود را به طرف کانگین گرفت به چینی سریع و وحشت زده حرف زد، مردی قوی هیکل با موهای به شدت فرفری و چشمان بسیار ریز حرفهایش را برای کانگین ترجمه کرد، دونگهه و هیوک به سختی حرفهایشان را میشنیدند بخاطر فاصله ای که با انها داشتن ولی همه چیز را میشنیدند مرد گفت: میگه حالا حاضرید اونو و دوستاشو عضوی از گروهت کنی؟...بهت نشون داده که عرضشو داره...حاضری قبولش کنی؟...اون و گروهش حاضرن هر کاری برات بکنن...

کانگین که پیراهن مردانه مشکی و شلوار لی آبی به تن داشت ابهت خاصی به او داده بود، لبخند کجی گوشه لبش نشست و تفنگ را از دست پسرک جوان گرفت و ورندازش میکرد، ابروهایش به شدت درهم شد با صدای خشنی از خشم بلند بود گفت: این تفنگو از کجا آورده؟...کی بهش داده؟...اصلا از کجا میدونست ما داریم میام اینجا؟...

مرد رو به پسرک به چینی گفت، پسرک با وحشت کلی حرف زد جوابش را داد، مرد ترجمه کرد: میگه عمو یانگ بهش گفته که بیاید اینجا برای دیدنتون...اونم اومده هم اینو بده که قبولش کنی...هم پیغام عمو یانگ رو بده که چند روز دیگه تو جاده شما رو میبینه...خودش روز و جاشو بهتون اطلاع میده...تفنگم از یه خارجی گرفته...یه خارجی که مثل شما حرف میزده...چند روزی بود که این خارجی رو تعقب میکرده...این خارجی همراه یه مرد دیگه...وقتی از اداره پلیس بیرون میومده تعقیب میکرده...همینطور که قول داده بود...ادا کرده بود از یه پلیس تفنگ دزدیده...بهت نشون داده که جرات این کارو داره...بلده چیکار کنه...

کانگین بدون تغییر در چهر اش گفت: خیلی خوب قبوله...ولی این پلیس خارجی کیه؟...اگه درست گفته باشه مثل من حرف میزده یعنی کره ایه؟...مرد دیگر که عینک چهار گوش بزرگ به صورت داشت و موهای مشکی اش را ژل زده چسبده به سرش بود با کت و شلواری که اندازه تنش نبود، قدشم تا شانه های کانگین بود گفت: حتما از کره اومدن اینجا برای دستگیریمون...فهمیدن کجاییم...ولی عمرا پیدامون کنند...این شهر به این بزرگی و پر جمعیتی دنبال ما گشتن...مثل سوزن تو انبار کاه میمونه...

کانگین خندید به عنوان تایید سرش را تکان داد گفت: آره...درسته...اون عوضی های فسیل مغز اومدن دنبالم...حتما بخاطر اون پلیس عوضی حسابی مغزشونو بکار بردن... من با کلی ادم خوابیدم...ولی مثل اون بهم خوش نمیگذشت...اون احمق ها اومدن منو بگیرن.... کور خوندن...دونگهه و هیوک از شنیدن حرفهای کانگین بدنشان از خشم میلرزید، از شنیدن نام شیوون نفس هایشان بند امده بود. کانگین به عقب برگشت تا برود که پسرک جوان چیزی گفت مرد ترجمه کرد: میگه با افرادش کجا باید بیاد؟...

کانگین فقط رو برگردانند گفت: بگو سه روز دیگه ساعت 4 بیاد به خرچنگ های آبی...اونجا میبینمشون...در مورد کارمون باهاش حرف میزنم...و رو برگردانند با دست بای بای کرد. دونگهه سریع از جایش بلند شد بدنش از خشم میلرزید، دستانش مشت بود چهره اش به شدت اخم الود بود، قدم برداشت که برود که هیوک سریع بازویش را گرفت و پایین کشید، دونگهه دوباره روی زمین نشست، هیوک به آهستگی گفت: چیکار میکنی؟...

دونگهه تقریبا فریاد زد: نمیبینی...که هیوک سریع جلوی دهانش را گرفت روبرو نگاه کرد، کانگین و افرادش در حال رفتن بودن و پسرک جوان ایستاده بود رفتنشان را نگاه میکرد. هیوک رو به دونگهه بدون برداشتن دستش اهسته گفت: چه خبرته؟...الان مارو میبین...اروم حرف بزن...و دستش را برداشت. دونگهه با عصبانیت ولی اهسته گفت: نمیبینی دارن میرن؟...باید بریم بگیریمشون...هیوک هم چهره اش اخم الود گفت: کی رو بگیریم؟...ما دو نفریم...تو هم که تفنگ نداری...من هم که یکی بیشتر ندارم...ما دو نفر ادم با یه اسلحه بریم چند نفرو بگیریم...اونها حداقل 15،20 نفر ادمن ما دونفر...ما دستمون به ناخن انگشت کانگین هم نمیرسه...

دونگهه عصبانی گفت: پس چیکار کنیم؟...دارن میرن...کانگین تو چنگمون بود ولی داره میره...حداقل بریم پسره رو بگیریم...اون...که هیوک بدون تغییر در چهره اش گفت: بذار برن...به اون پسره هم کاری نداشته باش...ما گیرشون میاریم...نشنیدی چی گفت؟...3 روز دیگه ساعت 4 توی خرچنگ های آبی میبیندش...ما هم اونجا گیرش میاریم...ما فقط باید از این به بعد دنبال این پسره باشیم...فهمیدی...دونگهه چهر ه اش تغییر کرد با چشمای ریز شده رو به پسرک که هنوز ایستاده بود با خوشحالی در حال صحبت کردن با موبایلش بود کرد گفت: اره درسته...چرا به فکر خودم نرسید؟...

هیوک هم لبخندی زد گفت: آخه عزیزم تو زود جوش میاری...وقتی هم عصبانی میشی نمیتونی درست فکر کنی...فقط میخوای بزنی بگیری و ببری...این روزهام که بخاطر شیوون دیگه اعصابی برات نمونده...دونگهه هم چهره اش غمگین شد سرش را به عنوان تایید چند بار تکان داد اهی از ته دلش بیرون داد گفت: اره...این روزها وقتی اسم شیوون میاد دیگه نمیفهمم دارم چیکار میکنم...دلم میخواد کانگینو با دستام تیکه تیکه کنم...

**********************

 بانکوک <تایلند

هیچل با چشمانی ریز شده ابروهایش درهم شد پرسید: شما مطمئنید هیووناست؟...شاید شبیهش باشه؟...مترجم زن گفت: بله...مطیمئنیم...طبق عکسی که شما دادید خبرچینا تایید کردن...حالا خودتون هم میبینید...سونگمین هم به بیرون از شیشه ماشین نگاه کرد رو به هیچل کرد پرسید: یعنی واقعا ریووک هیوونا رو با پرستار میفرسته به پارک؟...این مرد بی رحم چطور میتونه این کارو بکنه؟...چطور به فکر بچه س که برای گردش بفرسته پارک؟...

هیچل چهره اخم آلودش غمگین شد گفت: هیوونا افسردگی داره...درسته فقط سه سالشه ولی بخاطر درگیری هایی که توی خونه بود افسردگی گرفت...مطمئنا با مرگ خواهرم...اشک در چشمانش جمع شد گفت: افسردگیش بیشتر شده...ریووک هم خواهرمو خیلی دوست داشت...عاشقش بود تا اینکه درگیرها شروع شد خواهرم مخالف کاراش شد...ریووک هم به هر کی مخالفش بود رحم نمیکرد...حتی عشقش...به همون اندازه عاشق هیووناست...حاضره هر کاری برای هیوونا بکنه...وقتی فهمید هیوونا افسردگی گرفته حتی تو کره بودن یه روزهای خاص ریووک با دخترش میرفت پارک یا شهر بازی...بقیه روزها هم یه پرستار مخصوص اونو میبرد گردش...که صدای مترجم که گفت: اونهاش اون نیست؟...ساکتش کرد.

هیچل و سونگمین با هم به طرف شیشه ماشین برگشتند بیرون را دید زدن، با فاصله کمی از ماشین که انها داخلش بودن پارکی بود که پارک بازی بچه ها بود. زنی با دامن بلوز آبی و موهای بلند فندقی، به همراه چند مرد کت و شلوار مشکی به تن که مطمئنا بادیگاردها بودنند، همراه دختر بچه ای کوچک با دامن پفی صورتی و بلوز سفید آستین توری سفید و موهای مشکی بلند که با روبان قرمزی به پشت سرش بسته شده بود، وارد پارک شدن. دخترک بسیار زیبا و ناز بود ولی به شدت صورتی غمگین داشت، دخترک دست پرستار را نگه داشته بود با دست دیگرش عروسک پشمی سفیدی را در آغوش گرفته بود به بچه ها در حال بازی نگاه میکرد. پرستار کمر خم کرد چیزی به دخترک گفت، ولی دخترک هیچ عکس العملی نشان نداد، فقط خیره به بچه ها بود.

هیچل با دیدن خواهرزاده اش چشمانش پر اشک شد گفت: آره خودشه...هیووناست...اون عروسک که بغلشه رو خواهرم بهش داده...خیلی اون عروسکو دوست داره...هیچوقت از خودش دورش نمیکنه...سونگمین با لبخند به لب گفت: چه خوشگله...هیچل  لبانش را بهم فشار داد تا اشک از چشمانش خارج نشود ولی اشک که اجازه نمیخواست، تک تک از چشمانش به بیرون چکید، سرش را چند بار به معنی بله تکان داد. سونگمین هم با دیدن اشک هایش غمگین شد، دست هیچل را گرفت فشرد، هیچل برگشت و اشک ریزان به چشمان سونگمین که آن هم اشک آلود بود خیره شد.

با صدای مترجم که در صندلی جلو نشسته بود گفت: دو روز در میون میارش پارک تا دخترک بازی کنه...ولی دخترک یه گوشه میشینه و هیچ کاری نمیکنه...هیچ حرفی هم نمیزنه...بعد هم خیلی زود بلند میشه میره خونه...به خود امدند. سونگمین چشمان اشک آلودش با اخم درهم شد پرسید: اگه دو روز در میون میان...چطور تا حالا نتونستید مخفی گاه ریووک رو پیدا کنید؟...مگه تعقیبشون نمیکردید؟...

مترجم به عقب برگشت با چهره ای درهم و ناراحت گفت: چرا مامورین تعقیبش میکردن ولی گمش کردن...انگار فهمیدند دارند تعقیبشون میکنند...هیچل  با پشت دست اشک های صورتش را پاک کرد با ابروهای درهم شده حالتی عصبی گفت: چطور تعقیبشون میکردین اونا فهمیدن؟...اونا فهمیدن و دوباره میان به همین پارک؟...اگه بفهمن شما تعقیبشون میکردین که دوباره نمیومدن به همین پارک؟...واقعا که بگید تعقیب کردن بلد نیستید که...مترجم خواست حرفی بزند که سونگمین با اشاره به بیرون گفت: دارن میرن...چقدر زود اینا که تازه اومدن؟...

هیچل و مترجم هم رو برگردانند و دیدن که پرستار به همراه هیوونا سوار مرسدس بنز مشکی شدند و بادیگاردها هم سوار دو ماشین مرسدس مشکی دیگری شدند و حرکت کردنند. سونگمین هم به راننده با صدای بلند گفت: برو دنبالشون دیگه...منتظر چی هستی؟...مترجم هم به راننده گفت و ماشین به سرعت حرکت کرد ماشینه های بنز جلو با سرعت حرکت میکردن و هیچل و سونگمین هم در ماشین که بی ام وی بود با مترجم و پلیسی که کنار سونگمین روی صندلی عقب نشسته بود در تعقیبشان بودنند. ولی ماشین شان فاصله اش با بنز کم بود تقریبا چسبیده به آنها بود.

هیچل با عصبانیت فریاد زد: چه خبرته یواشتر؟...پس شما اینطوری تعقیبشون میکردید؟...بگو چطور فهمیدن از دست شما فرار کردنند...بابا هر ادم احمق اماتوری میفهمه که شما دارید تعقیبش میکنید...یه خورده ازش فاصله بگیر...اینطوری داری میری تو حلقش...مترجم به راننده با صدای بلند به تایلندی گفت، پلیس هم کنار سونگمین نشسته بود عصبانی چیزی به تایلندی گفت، مترجم هم جوابش را داد بحث بینشان در گرفت.

هیچل و سونگمین هم هاج و واج به مترجم و پلیس که به زبان تایلندی با هم بحث میکردنند شدند. هیچل با فریاد گفت: بسه دیگه...معلومه دارید چیکار میکنید؟...اون لعنتی ها دارند فرار میکنند... شما دارید با هم دعوا میکنید...چه تونه شماها؟...آنها ساکت شدن. راننده همچنان با فاصله کم در حال تعقیب ماشین هیوونا بود که به چهار راهی رسیدن که چراغ قرمز شد، 3 ماشین بنز رد شدند ولی ماشین پلیس پشت چراغ قرمز ماند. هیچل فریاد زد: برو چرا وایستادی؟...مترجم به چراغ خیابان اشاره کرد گفت: نمیشه...چراغ قرمزه...

هیچل از عصبانیت کبود شده بود با چشمانی وحشت زده به خیابان و دور شدن ماشین ها نگاه میکرد گفت: چی؟...چراغ قرمزه...توی ماموریت...ما پلیسیم در حال تعقیب تبهه کارا...اونوقت به فکر نظم و قانون و چراغ قرمزید...مترجم با ناراحتی به هیچل و سونگمین نگاه کرد گفت: نمیشه قانون رو زیر پا گذاشت...ما خودمون قانونیم...قانون رو نباید زیر پا بذاریم...بعلاوه ما در تعقیب تبهه کارا نیستیم...در تعقیب بچه...که هیچل دیگر معطل نکرد منتظر بقیه حرف مترجم نشد با عصبانیت از ماشین پیاده شد. سونگمین هم با فریاد گفتن: چولا کجا میری؟...دنبالش از ماشین پیاده شد.

کیو نگاهی به خیابان کرد که دید قدری ترافیک شده و سه ماشین بنز در ترافیک گیر افتادن، بدون معطلی سراغ موتوری که کنار خیابان پارک بود و کلاه کاسکتی به رویش بود و سویچ هم داشت رفت، موتور مال پخش کننده پیتزا بود که تازه پیاده شده بود به طرف مغازه ای برای تحویل پیتزا میرفت. هیچل سریع روی موتور نشست کلاه را بر سرش گذاشت، سونگمین به کنار موتور آمد با وحشت و چشمانی گشاد گفت: داری چیکار میکنی؟...هیچل  موتور را روشن کرد تمام نگاهش به خیابان بود گفت: نمیای؟...و خواست حرکت کند که سونگمین هم سریع پشتش نشست و دستانش را دور کمر هیچل روی شکمش بهم قفل کرد و موتور حرکت کرد.

تا مرد موتور سوار متوجه شود و پلیس و مترجم هم که از ماشین پیاده شدند و دنبالشان میدوید، انها دور شدن. ترافیک باز شد هیچل با سرعت میراند و در تعقیب 3 بنز بود. سونگمین دستانش دور کمر هیچل حلقه بود سی/نه اش را به پشت هیچل چسبانده و سرش به روی شانه اش بود.  در تعقیب ماشینها بودن .

 ماشین ها وارد خیابانی شدند که به خانه های ویلایی کنار خلیج میرسید، با طی مسیری به بندر رسیدند و ماشین ها با کم کردن سرعتشان جلوی خانه ویلای که از همه خانه های انجا کوچکتر ولی دم درش پر بود از بادیگاردها توقف کرد. با پیاده شدن هیوونا و پرستار در ورودی خانه باز شد و ریووک خارج شد به استقبال هیوونا آمد، هیوونا هیچ ذوق و استقبالی نکرد و ریووک با خنده و شوق هیوونا را بغل کرد به داخل خانه برد.

هیچل موتور را نگه داشت با خشم پیاده شد با دیدن ریووک دیوانه شد بدون بر داشتن کلاه کاسکتش در حال رفتن به طرف ویلا بود که سونگمین به بازویش چنگ زد با چشمانی وحشت زده گفت: کجا میری؟...هیچل  در پوش کلاهش را بالا داد چشمانش از خشم سرخ شده بود گفت: دارم میرم اون عوضی رو بگیرم...سونگمین بازویش را به عقب کشید از دید بادیگاردها خارجش کرد با ابروهای گره کرده گفت: نه نمیشه این کارو بکنی...این کار دیوانگیه...

هیچل چشمانش گرد شد گفت: چی؟...چرا نمیشه؟...دیوانگی؟..منظورت چیه؟...سونگمین بدون تغییر به چهره اش گفت: تو عقلتو از دست دادی؟...تو یه نفری میخوای بری با این همه بادیگارد درگیر بشی...ریووک رو بگیری...فرض بر این کن که با من دونفری بریم...چند نفر رو میتونیم بکشیم...بعلاوه هیوونا هم اون توهه...جونش در خطره...هیچل  با سر تکان دادن گفت: درست میگی...و موبایلش را درآورد در حال شماره گرفتن بود. سونگمین با اخم پرسید: چیکار میکنی؟...داری به کی زنگ میزنی؟...

هیچل گفت: خوب معلومه دارم شماره این خانم مترجمه رو میگیرم تا نیرو بیاره تا که...سونگمین با گذاشتن دست روی موبایلش مانع کارش شد گفت: نخیر...انگار متوجه نشدی من چی گفتم...هیونا اون تو پیش ریووکه...با نگاه کردن به هیچل امان حرف زدن به او نداد، خود ادامه داد: درسته ریووک عاشقه بچشه...ولی همین ریووک عاشق خواهرت بود...اونو کشته...پس کشتن بچه اش براش فرقی نمیکنه...هیچل  با درمانگی گفت: پس چیکار کنیم؟...دست رو دست بذاریم...

سونگمین با اخم که چهره اش جدی بود گفت: نه...به مترجم زنگ میزنیم و درخواست نیرو میکنیم...نه برای حمله بلکه برای زیر نظر گرفتن اینجا و ریووک...نیرو بیاره...ما باید ریووک و افرادشو زیر نظر بگیریم تا وقتی که ریووک از بچه اش جدا شد...یعنی وقتی مثل امروز که هیوونا رو به پارک بردن...ما وارد عمل بشیم ریووک رو بگیریم...بچه رو هم نجات بدیم...اگه الان وارد عمل بشیم مطمئنا ریووک برای نجات خودش...بچه اش رو گروگان میگیره...ما برای نجات جون بچه مجبور میشم کاری نکنیم...اون دوباره فرار میکنه...یا حین درگیری هیوونا کشته میشه...تو که نمیخوای هیوونا کشته بشه؟...تو مگه برای نجات هیوونا نیومدی به اینجا؟...هیچل  چهره درمانده اش غمگین شد با صدای لرزانی از بغضش گفت: چرا برای همین اومدم...سونگمین گفت: پس این کارو میکنم درسته...هیچل  با نگاه کردن به ویلا از خشم دستانش را مشت کرد و دندانهایش بهم میساید سرش را به عنوان تایید تکان داد.

 

نظرات 2 + ارسال نظر
سها پنج‌شنبه 20 آبان 1395 ساعت 17:58

موافقم با همش صد درصد

هان؟...با چی موافقی ؟..

tarane پنج‌شنبه 20 آبان 1395 ساعت 17:54

سلام گلم.
بی نهاین ازت متشکرم
خیلی عالی بود

سلام نازدلم....
خواهش میکنم...من ازت یه دنیا ممنونم عزیزدلم

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد