
سلام دوستای عزیزم....
بفرماید ادامه برای خوندن این قسمت ....
عاشقتم هفتم
شیوون با نگاهی خمار هم نگاه گیج مین هو بود لبخند خیلی کمرنگی زد در جواب سوالش گفت: من به یاد جین هی پیانو میزنم....گیتار و دارمم بخاطرش میزنم...موسیقی رو به یاد جین هی ول نمیکنم...ولی میخوام دکتر بشم...میخوام دکتر بشم به بیماران سرطانی کمک کنم...لبخندش محو شد چهره ش غمگین گفت: میخوام به جین هی ها و مادرهای جین هی ها کمک کنم.... درمانشون کنم....تا به زندگیشون ادامه بدن...مین هو ابروهایش بالا و چشمانش گشاد شد با ذوق وسط حرفش گفت: این عالیه شیوونی...خیلی تصمیم خوبیه...خیلی خوب...منم میخوام دکتر بشم....مثل تو به بیماران سرطانی کمک کنم....دست شیوون که میان دستش بود فشرد گفت: شیوونی بیا باهم درس بخونیم...باهم دکتر بشیم...به بیمارها کمک کنیم..اره بیا هدفمون همین باشه...کمک به مریضا....شیوون هم لبخند کمرنگی زد سری تکان داد گفت : باشه....
*************************************************************
کیو روی مبل لمه داده با اخم غلیظی به روبرویش نگاه کرد با پیاله که به دست داشت روی میز بازی بازی میداد گویی داشت فکر میکرد با صدا زدن دونگهه فقط نگاهش را به او کرد حرفی نزد . دونگهه روبروی شیوون نشسته نگاهش میکرد صدا زد: کیوهیون.....با روبرگردانند کیو مکثی کرد گفت: یعنی الان تو واقعا ازدواج کردی؟....یعنی دو هفته پیش تو با سویانگ شی ازدواج کردی؟....من وهیوک اومده بودیم تو مراسم ازدواجتون؟...کیو تغییری به چهره اخم الود زل زده خود نداد جوابی هم نداد فرصت هم نکرد .
هیوک که کنار کیو نشسته بود اخم شدید کرد با دست به پیشانی دونگهه کوبید دونگهه ناله زد : آییییی...دست روی پیشانی خود گذاشت روبه هیوک گفت: چرا میزنی؟...هیوک با اخم شدید و عصبانی گفت: بخاطر اینکه داری چرت و پرت میگی...این حرفا چیه داری میزنی؟...دیونه شدی؟...دونگهه دستش را از روی پیشانی خود برداشت با اخم به هیوک نگاه میکرد گفت: نخیر...دیونه نشدم....باورم نمیشه...یعنی این دو هفته هنگم....که چطور کیوهیون که سون یو رو دوست داشت با سویانگ شی ازدواج کرد....رو به کیو کرد ادامه داد: اونم سویانگ شی که چند سال قبل باهاش دوست بودی...یه بچه انداختی تو دامنش...گفتی اصلا دوسش نداشتی...اون خودش بهت اویزون شده....البته یادمه که یه زمانی چقدر عاشقش بودی....نمیدونم چی شده که نظرت عوض شده.....حالا اومدی بعد چند سال که اون دختر فراموش کردی...یه دختر دیگه رو میخواستی...با سویانگ شی ازدواج کردی...اونم خیلی سریع......
هیوک چهره ش درهم شد خواست وسط حرف دونگهه بپرد و ساکتش کند چون از کیو میترسید که با حالت صورتی که داشت دونگهه را نابود کند ،ولی خود کیو به هیوک مهلت نداد بدون تغییر به چهره تاریکش سرعقب برد به پشتی مبل تکیه داد با صدای خفه ای ارام وسط حرف دونگهه گفت: بهتم قبلا گفتم این ازدواج اجبار مادرم بود....مادرم با تهدید مجبورم کرد این ازدواج انجام بشه.....بین من و سویانگ هیچ عشق و علاقه ای نیست... اون زن خودشم میدونه شده سرپوش خوبی به کراهای که من دارم انجام میدم...اون زن تو خونه برای مادرم عروسه...ولی تو اتاق خوابم اون زنیه که با فاصله روی تخت کنارم میخوابه...من بهش دست نمیزنم.... تو مهمونی و مراسها مثل یه عروسک خوشگل کنارم میاسته ...تاهمه ببین من همسر دارم... دستش را بالا اورد انگشتش را تکان داد گفت: اما من هر شب تو بار با هر کی که دوسش دارم عشق میکنم...باهر دختر و پسری که دوست دارم حال میکنم.....اون زن هیچی نمیتونه بگه چون بهش گفتم که ازش متنفرم...اون زن لیاقت منو نداره....تو شان من نیست...
هیوک چهره ش مچاله شد ابروهایش درهم شد وسط حرفش گفت: ولی کیوهیون...این درست نیست....اون زن بیچاره با هزار امید و ارزو اومده خونه ت....شده همسرت...درسته اون بخاطر خواسته مادرت شده زنت....میدونه تو چه احساسی بهش داری...ولی مطمنم اون زن بخاطر دخترت دوباره اومده سمتت وهمسرت شده...این همه حقارت رو تحمل میکنه... اخه من نمیدونم تو از چی این زن متنفری...اون هم خیلی خوشگله...هم خیلی مودب....با شخصیته.....اصلا هر کی میبنتش از زیبای و وقار شخصیت عاشقش میشه... ولی تو نه....همش میگی ازش بدت میاد...روزانه با ده تا مردو زن میخوابی....باهاشون عشق و حال میکنی....بهشون میگی دوستتون دارم....اخه چرا؟....بهتره یکم به همسرت برسی...واقعا اون زن گناه داره...زن خیلی خوبیه.... که با ضربه محکی که کیو روی میز کوبید جمله ش نیمه ماند چشمانش گشاد شد.
کیو با اخم شدید نگاهش به هیوک بود عصبانی گفت: بسه هیوکجه....همیشه گفتم که نمیخوام دیگه در این مورد هیچی بشنوم..... پس خفه شو...عوض اینکه بشنی اینجا مثل مشاورهای خانواده مخمو بخوری..... برو ببین این لی سونگمین عوضی کجا مونده...مگه نگفتی اینجا باهاش قرار گذاشتی؟...پس کو؟...اون عوضی برای چی میخواد منو ببینه؟... هیوک شونه هاشو بالا انداخت گفت: نمیدونم....این قرار رو گذاشت... گفت میخواد تورو ببینه....که صدای گفت: میخواستم ببینم حالت خوب یا نه چو کیوهیون؟...کیو و ایونهه یهو روبگردانند لی سونگمین که به همراه دو بادیگارد ایستاد در استانه در اتاق مخصوص بار دیدند.
کیو کمر راست کرد اخمش بیشتر و چشمانش ریز شد با صدای خفه ای گفت: چی؟...شما؟... سونگمین لبخند کجی زد گفت: سلام...لی سونگمین هستم...کسی که باهاتون این قرارو گذاشته....روی مبل جلوی کیو نشست نگاهی به ایونهه کرد با نیشخند همراه اخم رو به کیو کرد گفت: میبینم که دوستاتون هم هستند...خیلی خوبه....چهره ش را جدی کرد گفت: چو کیوهیون...مطمینا منو نمیشناسی ؟..یا شایدم میدونی من کی هستم؟...اوه....اره حتما میشناسی که قرار ملاقات رو قبول کردی...کیو بدون تغییر به چهره خود به پشتی مبل لمه داد نگاه مغروری به سونگمین میکرد گفت: من ندیدمت...تاحالا ندیدمت...ولی میدونم کی هستی...دوست پسر حقه باز سون یو....
سونگمین خنده صداداری کرد میان خنده ش گفت: اوه...اوه..بله... دوست پسر سون یو هستم...ولی حقه باز نیستم... خنده ش قطع و اخمی کرد با حالت جدی گفت: نه حقه بازم نه بیرحم...نه به بیرحمی تو...کیو اخمش بیشتر شد کمر راست کرد با حالت عصبانی کنترل شده گفت: چی؟....بیرحم....اقای لی فکر نکنم برای دیدار اولمون این حرف شما خیلی ظاهر خوبی داشته باشه....این حرفتون توهینه به من...شما با من قرار ملاقات گذاشتید تا بهم توهین کنید و این حرفا رو بزنید... سونگمین اخمش بیشتر شد پوزخندی زد به پشتی مبل لمه داد گفت: توهین به شما؟...من چه توهینی به شما کردم؟...گفتن بیرحم توهینه؟...شما بیرحم هستید ...بادرهمتر شدن چهره کیو دهان باز کردنش مهلت نداد سرش را بالا اورد امر به سکوت کرد گفت: شما به یه حیوون رحم نمیکنی...بخاطر غرورتون یه حیوون رو میکشید...انوقت نمیشه بهش گفتی بیرحمی؟...
کیو همراه اخم چشمانش ریز شد گفت: حیوون؟.... من حیونو کشتم؟...چه حیوونی؟... سونگمین سری تکان داد گفت: بله...حیوون...یادتون نیست نه؟..... چند سال قبل تو جزیزه جیجو...شما از یه اسب خوشتون اومده...یه اسب بینظیر که من حاضر نشدم اونو بهتون بفروشم...شما اون کشتین...چون حاضر نشدم بهتون بفروشمم...کشتینش....یادتون اومد؟... نگو نه که همه میدونن کار شماست....ولی نه مدرکی بود ...نه کسی حریف پدر حقه بازت میشد که ثابت کنه.... این کارتون بیرحمی نیست نه؟... سرش را بالا برد از نوک بینی نگاه مغروری به کیو کرد گفت: منم عوض اسبم دوست دخترتو گرفتم...تو اسبمو کشتی ...منم دخترتو گرفتم تا بفهمی درد از دست دادن چیزی که دوسش داری چیه...حالا تو دختری که دوسش داشتی رو از دست دادی...مجبور به ازدواج با دختری شدی که دوسش نداری... بدبخت شدی...اینجوری برای تمام عمرت درد و عذاب میکشی... درد منو...کیو یهو وسط حرفش قهقه زد جمله سونگمین نیمه ماند گیج و اخم الود نگاهش کرد گفت: چرا میخندی؟...کیو قهقه اش بلند تر شد.
دونگهه چهره ش درهمر گوشه لبش را گزید گفت: بیچاره دیونه شده...هیوک با اخم به دونگهه تشر رفت : دونگه...دونگهه هم نگاه بیچاره ای به هیوک کرد دیگر حرفی نزد. کیو همانطور که یهو قهقه زد یهو هم خنده ش قطع شد با اخم غلیظ و چشمان ریز شده به سونگمین نگاه مغروری میکرد با حالت مسخره امیزی گفت: تو بخاطر یه اسب اون دخترو ازم گرفتی؟...هیچ علاقه ای بهش نداری نه؟... بیچاره اون دختره... سونگمین هم بدون تغییر به چهره ش گفت: اره...من علاقه ای به اون دختر ندارم...وقتی تو ازدواج کردی من دوستیمو باهاش بهم زدم...اینکارم بخاطر انتقام از تو بود...کیو پوزخندی زد بطری مشروب را گرفت پیاله ش پر کرد پیاله را برداشت جلوی دهان خود گرفت قدری مزه مزه کرد نگاهش به پیاله دست خود بود با خونسردی گفت: توهم مثل من بیرحمی...یا به قول دیگران ...سرراست هم نگاه سونگمین شد گفت: یه ادم کثیف ...
سونگمین اخمش بیشتر و عصبانی میخواست جوابش را بدهد کیو مهلت نداد گفت: تو با احساس یه دختر بازی کردی...اونم بخاطر یه اسب...تو با احساس یه انسان بازی کردی اونم بخاطر یه حیوون که چند سال قبل مرده...این بیرحمی نیست؟...من یه حیوون کشتم...ولی تو احساس یه دختر جوونو ... سونگمین اخمش بیشتر شد وسط حرفش عصبانی گفت: اره...بیرحمم...ولی با کارتو بیرحم شدم...اون فقط یه اسب برام نبود.... اون هدیه مادرم بود...همه فکر میکنن اون اسب کادوی تولد پدرمم بود...درحالی که اونو مادرم خریده بود ...درست زمانی که به بیماری سختی دچار شده بود به تولدم نزدیک بود....بعدشم مادرم چند روز بعد تولدم فوت شد...اون اسب برام ازش به یادگار موند...اصلا شده بود مونس تنهایم...باهاش حرف میزدم...درد دل میکردم... اون حیوونم خوب درکم میکرد... بودن با اون حیوون برای ارامش بخشیدن بهم بیشتر از ادمها بود...اون اسب خیلی خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر کنی برام ارزش داشت...حاضرم تمام ثروت پدرمو که بهم رسیده بدم یه بار دیگه همون اسب زنده بشه...کنارم باشه...ولی تو بیرحم اونو کشتی.....
کیو قدری چشمانش گشاد و ابروهایش بالا رفت لب زیرنش را پیچاند پیاله را نخورده روی میز گذاشت به حالت مسخره ای سرش را چند بار تکان داد حرف سونگمین را برید گفت: اوههههههههههههههههههههه...پس اون اسب برات هم اسب بود...هم پدرت...هم مادرت...هم خواهرت... هم برادرت....میشه گفت تمام زندگیت بود...دستانش را جلوی صورتش گرفت چهره ش درهم شد بازهم به حالت مسخره ای گفت: معذرت میخوام عزیزم که اون کارو کردم...من نمیدونستم اون اسب تمام زندگیته.....متاسفم که باید بگم سون یو تمام زندگی من نبود....یهو چهره ش تغییر کرد با اخم گفت: اون اصلا برام ارزش نداشت و نداره...منم با ازدواج بدبخت نشدم...چون ازدواج اصلا دستمو نبسته...برعکس ...پوزخندی زد به پشتی میل لمه داد با غررو به سونگمین نگاه میکرد گفت: دستمو حسابی باز کرده..این روزا هم حالم خیلی خوبه...من به ظاهر یه مرد متاهلم...ولی من یه مرد جوون مجردم...که با هر کی که دوست دارم میتونم باشم...چون پول دارم...خیلی خوشتیپم...دوروبرمم خیلی پر از دخترهای خوشگلتر و بهتر از سون یوو همسرم...پس من نه عذاب میکشم...نه حالم بده...برعکس خیلی هم حالم خوبه ...ازت بخاطر این حالم مچکرم....
سونگمین از خشم سرخ شده بود دندانهایش را بهم میساید انگشتانش را بهم مشت کرد روی میز کوبید وسط حرفش گفت: چو کیوهیون...تو خیلی عوضی و کثافت هستی....یه مرد مغرور و عوضی خودخواه و بیرحم... کیو با لبخند سری تکان داد گفت: میدونم....قهقهه زد.... سونگمین حالت چهره ش درهمتر و عصبانی تر شد از لای دندانهای بهم سایدش گفت: کیوهیون...تو خیلی بیرحمی ...خیلی....ولی این بیرحمیت ثابت نمیمونه...مطمن باش روزی حالیت میکنم.....روزی عشقتو ...عشقی که تمام زندگیت شده روازت میگیرم... اون روز تو اون درد رو احساس میکنی...اون روز که تو برای عشقت بال بال میزنی و حاضری جونتو برایش بدی ...اون روز من دوباره میام...میام بهت میگم حالت خوبه؟... مطمینا باش چوکیوهیون...اون روز میرسه....که من جسد عشقتو بهت تحویل میدم همینجوری بهت میخندم.....
کیو خنده ش قدری ارام شد با حالت تمسخرامیزی به سونگمین نگاه میکرد گفت: اوه...سونگنیم الان تهدیدم کردی؟...مثلا هاااااا؟....ولی کور خوندی....چون هیچوقت اون روز نمیرسه.....چون من هیچوقت عاشق نمیشم....چون عشق اصلا برام مفهموی نداره...دوستت دارم برام یه جمله ست برای خوش گذرونی...پس هیچوقت اون روز نمیرسه...سونگمین بلند شد باخشم به کیو نگاه کرد جوابی به حرفهایش داد بامکث نگاهش را گرفت به همراه بادیگاردها از دراتاق خارج شد. کیو هم با پوزخند به بیرون رفتنش نگاه کرد.ایونهه هم که تمام مدت با اخم به بحث ان دو نگاه کردنند سکوت کرده فقط نگاه کردنند.
**********************************************************************
(شیوون 17 ساله..مین هو 17 ساله.... جانگ ایل وو 17 ساله... کیوهیون 25 ساله)
شیوون پله ها را پایین میامد همانطور هم به توپ بستکبال که دستش بود ضربه میزد به هوا میانداخت دوباره میگرفتش گویی داشت با حریف خیالی بازی میکرد وری راه پله ها توپ را میکوبید جاخالی میداد و مثلا میخواست توپ را به داخل سبد بیندازد رو پله ها بالا میپرید و توپ را به هوا میانداخت دوباره میگرفت همنطور هم پایین میامد. خانم چویی دست به کمر وسط سالن ایستاده بود بااخم شدید به پایین امدن شیوون نگاه میکرد مخاطبش مادر شوهرش که پشت سرش روی مبل وسط سالن نشسته بود گفت: نگاه کن تو رو خدا مادرجون...نگاه...نگاه...اِاِاِاِاِاِاِهههه... این نوه شما مثلا هفده سالشه...زودتر از بقیه بخاطر هوش زیاد رفته دانشکده پزشکی ...انوقت تو خونه اروم و قرار نداره...مثل یه ب پسر بچه کوچولو داره تو راه پله توپ بازی میکنه...اخه خونه جا توپ بازیه؟...مگه تو حیاط نمیشه بازی کرد؟.... مگه ما حیاط نداریم؟.... اخه من موندم اون این همه انرژی رو از کجا اورده...یعنی این پسر هفده سالش شده؟.... یعنی هر کی ببینه با این انرژی که داره باورش نمیشه....
شیوون که تقریبا به پله ها اخر رسید حرفهای مادرش را شنیده بود بدون رو برگردانند با صدای بلند گفت: توپ بازی نه مامان...بستکبال...بسکتبال...مادر بزرگ نگاهش به شیوون نوه دوست داشتنیش بود با لبخند نگاهش میکرد با نگاهش قربان صدقه ش میرفت با حرف عروسش اخم ریزی کرد وسط حرفش و حرف شیوون گفت: اینجوری نگو درمورد بچه ام...خوب انرژی داره...این خیلی خوبه...نگو بچه ام مریض میشه...عوض اینکه باید خوشحال باشی و خدا رو شکر کنی که پسرت سالمه و پر انرژی... داری غر میزنی....مریض باشه یا گز کنه یه گوشه بشینه خوبه؟....
خانم چویی رو به مادر شوهرش گفت: نه خوب نیست...غزهم نمیزنم مادرجون...دل نگرون این پسر شیطونمم...خودت که میدونی شیوونی نباید خسته بشه...براش خب نیست...ولی این پسر عوض رعایت کردن فقط داره بالا و پایین میپره.... دوباره شیوون که از راه پله پایین امد وسط سالن درحال بستکبال بازی با خودش بود صدای مادرش را شنید وسط حرفش با صدای بلند گفت: بالا و پایین نمیپرم مامان....دارم بسکتبال بازی میکنم.... خانم چوویی با چهره ای به شدت درهم یهو رو به شیوون کرد فریاد زد : شیـــــــــــوون... شیوون هم با جیغ مادرش جا خورد یهو ایستاد با چشمانی گشاد و ابروهای بالا داده به مادرش نگاه کرد توپی را که به هوا فرستاده بود فراموش کرد بگیرد توپ به میز کنار دیوار که پر بود از وسایل زینتی خورد صدای افتادن چند چیز و همراهش صدای شکستن امد ،شیوون شوکه شده یهو اینبار رو به میز کرد چشمانش گردتر شد دستانش را روی سرخود کوبید گفت: وااااااااااااااااااااااای...بدبخت شدم....
خانم چوی و مادر بزرگ هم یهو روبه میز کردنند با دیدن وسایل افتاده روی زمین گلدان و جا شکلاتی و اود دود کن بود گلدان شکسته بود چشمانش گرد شد. خانم چویی جیغ کوتاهی زد دست روی گونه خود کوبید فریاد زد: وااااااااااااااای...ببین شیوون چیکار کردی؟... دوان به طرف میز رفت . شیوون هم زودتر از مادر دوید به جلوی میز و کنار گلدان شکسته زانو زد چهره ش به شدت درهم و ناراحت لب زیرنش را به دندان گرفته تکه های گلدان را با انگشت لمس میکرد. خانم چویی به بالای سر شیوون ایستاد با چشمان گشاد و ابروهای درهم و عصبانی گفت: واااااااااااااااااااااای ...گلدون مادربزرگ...ببین شیوون چیکارکردی؟...تو واقعا بچه ای؟... هفده سالت شده....اونم تو خونه داری توپ بازی میکنی ...این واقعا جای تاسف داره...تو دیگه برای خودت داری مرد میشی....دانشجوی پزشکی هستی...انوقت مثل بچه ها....
شیوون با حالت شرمنده نگاهی به مادرش کرد رو برگردانند تکه های شکسته گلدان را برمیداشت .مادر بزرگ که از روی مبل بلند شد به طرف انها میرفت با داد و فریاد کردن عروسش سرنوه عزیزش چهره ش درهم شد با اخم وسط فریادش گفت: چه خبرته عروس؟...چی شده مگه ؟... چرا با نوه ام دعوا میکنی؟... ولش کن...به درک که شکست...چی بود مگه؟... بخاطر یه چیز شکستنی با بچه ام دعوا نکن...خانم چویی گویی با شنیدن صدای مادربزرگ یاد بزرگی گند شیوون افتاد چهره ش درهم شد با ناراحتی رو به مادرشوهرش که کنارش ایستاد کرد گفت: اخه مادر جون...نمیدونی این نوه ات زده چی زو شکونده....گلدون با ارزشی که خیلی دوسش داری...گلدون پدر بزرگ که روز تولدت بهت داده...شما روش خیلی حساس بودی.... نوه عزیزت زده شکسته ...
مادر بزرگ با شنیدن انچه که شیوون شکانده نگاهش به تکه های شکسته گلدان شد چشمانش گرد شد بی اختبار نگاهش به شیوون که رو برگردانند شرمنده نگاهش میکرد سریع تغیر چهره داد .هر چند گلدان براش خیلی با ارزش بود اگر خدمتکارها ان را میشکستند یا حتی عروس و پسرش اینکار را میکردنند هرگز انها را نمیبخشید تنبیه سختی میکرد. ولی شیوون فرق داشت ان گلدان در مقابل شیوون برایش هیچ نبود با اخم به عروسش نگاه کرد وسط حرفش گفت: خوب باشه...گلدون باشه... فدای سرش... چیزی نبود که...قضا بلا بود...حتما امروز میخواست اتفاق بدی بیفته این گلدون جاش شکست....گلدون شکستنیه ...باید بشکنه.... تو نباید با نوه ام اینطور حرف بزنی.... دوباره نگاهش به شیوون شد که درحال جمع کردن تکه های گلدان بود چشمانش گشاد شد گفت: اههه...چیکار میکنی عزیز مادربزرگ؟... کنار شیوون زانو زد دستش را گرفت تکان داد تا تکه های شکسته گلدان از دستش بندازد گفت: چرا اینارو داری با دست برمیداری؟...دستتو میبره...
یبوون با حالت شرمنده به مادربزرگش نگاه میکرد تکه های شکسته گلدان را در دستش جابجا کرد با شرمندگی گفت: ببخشید مادربزرگ...مامان راست میگه...این کارم خیلی بچگی بود...معذرت...که یهو چهره ش درهم شد ناله ش بلند شد : آخخخخخخخخخخخ...تکه های شکسته گلدان در درستش به زمین انداخت انگشتش را به دهان گرفت پلکها را بهم گذاشت و فشرد چهره اش از درد مچاله شد ناله خفه در دهان زد .
مادربزرگ و خانم چویی با ناله شیوون چشمانشان گشاد شد مادر هم کنار شیوون زانو زد با وحشت گفت: چی شده؟... مادر بزرگ هم امان نداد وحشت زده گفت: چی شده؟...دستتو بریدی؟؟... دست شیوون را گرفت انگشتش را از دهانش بیرون اورد با دیدن بریدگی بزرگی روی انگشت که خون چون رودخانه جاری بود از سرانگشتش چشمانش گرد شد گفت: وااااااااااااااااای...بریدی انگشتتو..گفتم که اینارو برندار...وای دستتو بردی... چه بدم بریدی...الهی بیمرم... دست شیوون را در دستش گرفت بیتوجه به حرف شیوون که از درد چهره ش درهم بود نفس نفس میزد گفت: چیزی نیست ...یه بریدگیه... رو به عروسش که او هم وحشت زده و رنگ پریده به بریدگی دست شیوون نگاه میکرد گفت: برو ...برو یه چیز بیار دستشو پانسمان کنم...برو از تو اتاقم وسایل رو بیار... امان نداد رو آجوما و چند خدمتکار که با هیاهوی داخل سالن از اشپزخانه بیرون امدند با صدای بلند گفت: اجوما بیا...بیا اینارو جمع کن....
******************************
ایل وو دست شیوون در دستش با اخم شدید و چشمان ریز شده به انگشت باند پیچی شده شیوون نگاه میکرد گویی چیز عجیبی دیده بود مشکافانه نگاهش میکرد . شیوون هم با اخم نگاهش میکرد با مکث یهو دستش را عقب کشید گفت: چیکار میکنی ایل وو؟... چرا اینجوری نگاه میکنی به دستم؟... مگه تا حالا دست باند پیچی ندیدی؟..گفتم که از تیکه شکسته گلدون بریده شده...ایل وو با حرکت شیوون جا خورد یهو سرراست کرد با چشمانی گشاد به شیوون نگاه کرد گفت: هااااااااااااا... سریع چهره ش تغییر کرد گفت: نه...چرا دست باندپیچی که دیدم...ولی مادربزرگت کارش درسته ها...اصلا عالیه....یعنی واقعا مادربزرگتت به این خوبی انگشتتو باند پیچی کرده؟...یعنی کل انگشتت از بالا تا پایین بریده شده بود... مادر بزرگتت بدون بخیه زدن با مهارت برات باند پیچی کرده؟... بابا ایول به مادر بزرگت...بهتره کلاسهای عملی برای باند زخم واینا رو بیام پیش مادر بزرگت....
شیوون اخم کرد عصبانی گفت: مسخره میکنی؟... کلاس چی؟؟... مادربزرگم فقط یه انگشتمو باند پیچی کرده .... عمل جراحی یا بخیه نکرده که اینطوری میگی... شما قراره مثلا جراح بشی ...ایل وو از عصبانیت شیوون چشمانش گشاد شد دستانش را بالا اورد تکان داد گفت: نه به جان خودم...مسخره چیه؟... دارم از مادربزرگت تعریف میکنم...یعنی کارش حرف نداره...از استاد ماهم بهتر...شیوون چهره اش درهم شد وسط حرفش گفت: خیلی خوب...خیلی خوب...بسه...رو بگردانند نگاهی به دور برخورد و به ساعت رو مچ دست خود کرد گفت: پس مین هو کجا مونده؟...یه ساعته مارو اینجا کاشته نیومده.... رو به ایل وو کرد گفت: مطمینی گفت بیایم اینجا بسکتبال بازی کنیم؟؟....
ایل وو سری تکان داد گفت: اره ...خوب همیشه میاومدیم به این زمین بازی....با دست به زمین بازی پشت سرخود اشاره کرد گفت: الانم ....گویی چیزی یادش امد جمله ش را نیمه رها کرد یهو روبه شیوون گفت: راستی شیوونی...تو با این دستت میتونی بسکتبال بازی کنی؟...شیوون اخمی کرد نگاهی به دستش رو به ایل وو گفت: اره...چرا نتونم...مگه زخم شمشیر...که با امدن دو ماشین بی ام وی مشکی شیک به طرفشان که جلوی پایشان یهو ترمز کردنند جمله ش نیمه ماند با اخم نگاه پرسگری به ماشین ها کرد .
ایل وو هم با چشمانی کمی گشاد و گیج نیم نگاهی به ماشین ها کرد بی تفاوت رو بگردانند که یهو در ماشین ها باز شد چند مرد هیکلی قد بلند با کت و شلوارهای مشکی یک دست از ماشین بیرون امدند بدون هیچ حرفی به طرف ایل وو هجوم اوردنند بازویش را گرفتند به عقب کشیدن مرد دیگری هم بدون اینکه به ایل وو مهلت دهد شروع کرد به زدن ایل وو ،ایل وو هم فقط فرصت کرد حین کتک خوردن ناله بزند.
شیوون که نگاهش به ماشین ها بود با یهو باز شدن درهایشان و بیرون دویدن افراد اخمش بیشتر شد تا خواست اوضاع را دریابد افراد ایل وو را گزفتند شیوون هم با چشمانی گشاد شده به طرف افراد هجوم اورد بازوی انی که ایل وو را میزد گرفت فریاد زد: چیکار میکنی لعنتی؟...چرا دوستمو میزنی؟... ولش کن... چون تکواندو بلد بود روی مرد فنی پیاده کرد مرد به زمین افتاد .سراغ مردی که بازوی ایل وو را گرفته بود رفت پایش را بالا اورد لگدی هم به مرد زد مرد تعادلش را از دست داد ولی ایل وو را ول نکرد. شیوون هم دوباره پایش را بالا اورد که بزندش که یهو ضربه ای به پس سرش خورد درد وحشتناکی به جان سرش افتاد سرش به دوران افتاد میان ناله و فریاد زدن ایل وو: نهههههههههههههههه...چشمانش سیاهی رفت فقط فرصت کرد دستی پس سرخود بگذارد ناله زد : آیییییییی...تنش از درد سرش بی حس شد زانوهایش شکست چشمانش سیاهی رفت به صورت روی زمین افتاد.
مردی که با چوب به سر شیوون ضربه زده بود چوب را بالا برد میخواست ضربه دیگری به سرش بزند که صدای فریاد زد: بسه...مرد یهو ایستاد نیم نگاهی به عقب کرد با دیدن کیو با سرتعظیمی کرد با احترام ایستاد کیو جلو امد نگاهی به شیوون بیحال افتاده به روی زمین کرد با دست اشاره کرد : اینو چرا میزنی؟..بگیر بلندش کن...با انگشت به ایل وو اشاره کرد گفت: انقدر بزنیدش تا خون بالا بیاره...یالااااااااااااا....
سلام اونی جونم اون مهدیس که نظر گذاشته من نیستماا
از این به بعد اسممو میزارم مهدیسD که اشتباهی پیش نیاد
تازشم دوستانی که داستان های اونی جونمو می خونین اگه دوس نداریم کسی مجبورتون نکرده اینا فقط تخیلات ذهن نویسندس واقعیت که نیس
واسه ما قیافه میگیرین که شیوون اینجوری نیس اونجوری نیس
داستانه داااااستاااااان
سلام عزیزدلم...
بله فهمیدم عزیزدلم... تو که عزیزدلی...
ولش کن عزیزدلم
راستی یه سر به میلت بزن...تک شاتی رو نوشتم برات فرستادم..امیدوارم خوشت بیاد....
کیو چقد عوضیه!!!کیو عوضی دوووست




تعهد و این حرفا که کشک!چرا گرفت این بدبختارو زد؟؟
بیچاره شیوونی الکی کتک خورد
حالا کیو و شیوون اینجا آشنا میشن؟
ممنون عااالی بود
خود منم از کیو خشن خوشم میاد...دوست دارم کیو خشن
دلش میخواد همه رو بزنه
میفهمی بعدا 



کیوهه دیگه...قدرتش زیاده
اره شیوونم کتک خورد
اینجا نه ولی یکی از راهای اشنایشونه
خواهش میکنم عزیزجونیییییییییییییییییییییییییییییییی...من ممنونم ازت