
سلام دوستای گلم
خوب باید فقط بگم برای این داستان یکم باید صبر کنید .... روزهای خوب دوباره فرا میرسه
بفرماید ادامه....
طپش بیست و ششم
اشک راه خود را میدانست بدون اجازه روی گونه هایش میغلطید، با چشمانی سرخ شده به همه یعنی لیتوک و شیندونگ و هان و کلی پلیس دیگر که با لباس فرم در جنب و جوش بودنند نگاه میکرد. فضای گلخانه گرم بود ولی کیو سردش بود حس میکرد بدنش یخ زده قلبش نمیزند، معده اش شدید درد میکرد سرگیجه داشت دنیا دور سرش میچرخید توان هیچ حرکتی نداشت، زانو زده بی حس روی زمین نشسته بود. مانند مرده ای نفس کشیدن یادش رفته بود. شش هایش بی اختیار او دم وبازدم میزدنند.
سونگمین وارد گلخانه شد با دیدن کیو با آن حال خیره به او شد. از وقتی که کیو در اداره هیچل را کتک زده بود آن حرفها را در مورد هیچل زده بود سونگمین حال عجیبی داشت. خودش عاشق بود، عاشق هیچل ، پس حال کیو را درک میکرد. بعلاوه شیوون همکار او هم بود پس باید نگران شیوون هم بود. از طرفی با حرفهای که کیو در مورد هیچل زده بود او را به شک انداخت، نمیدانست حرفهای کیو راست است یا هیچل ؟گیج بود.
لیتوک از کنار جسد سویانگ بلند شد نگاهی به کیو کرد رو به سونگمین پرسید: به غیر از جسد پدر سویانگ کس دیگه ای رو که پیدا نکردیید؟...سونگمین بدون چشم برداشتن از کیو گفت: چرا همسر و نوزاد پسرش رو تو اتاق خواب پیدا کردیم...اونا رو هم با یه تیر تو سرشون کشتن...لیتوک که صورتش به شدت رنگ پریده بود چشمانش را نیز گشادتر کرد گفت: چی؟...همسر و پسرش؟...آه خدای من...اونا حتی به یه بچه هم رحم نمیکنند...آدمهای این باند انسان نیستند...حیوونند...حیوون...مکثی کرد پرسید: دکتر یسونگ کجاست؟...
سونگمین به کنار کیو آمد ایستاد خیره به کیو ل گفت: پیش جسدهاست...داره برسیشون میکنه...من اومدم به شما بگم که جسدها رو پیدا کردیم...لیتوک سرش را تکان داد گفت: باشه من میرم پیشش...با نگاه کردن به کیو که بی توجه به حرف انها نشسته خیره بود چند قدم برداشت که در گلخانه باز شد دونگهه به همراه هیوک وارد شدند. چهره هر دو به شدت رنگ پریده و مات بود، مثل دو مرده متحرک به طرف کیو خیره به روبرویش نشسته بود امدند.
هیوک کنار کیو زانو زد با دستی لرزان به شانه کیو چنگ انداخت با چشمانی که به سرخی خون بود نگاهش کرد لبانش لرزید:کیوهیونا ...کیوهیونا شیوونا چی شده؟...با تکان دادن کیو گفت: درسته شیوونو گروگان گرفتند؟...ولی کیو حرفی نزد مانند عروسکی بی جان با ضربه های هیوک تکان میخورد.
دونگهه جلوی کیو زانو زد با گرفتن دستان یخ زده اش رو به سونگمین که بالای سرش ایستاده پرسید: یکی بگه چی شده؟...واقعا شیوونو دزدیدند؟...کی گرفتش؟...یکی چیزی بگه؟...
لیتوک با چهره ای جدی نگاهشان میکرد گفت: شماها اینجا چیکار میکنید؟...مگه قرار نبود...دونگهه امانش نداد با چشمانی که از نگرانی بی فروغ شده بود سریع گفت: رئیس راسته شیوونو گرفتن؟...کی گرفتش؟...کاره بانده؟...لیتوک نیم نگاهی به کیو کرد رو به دونگهه گفت: اره شیوونو افراد باند شکار...صدای سرد و بی روح کیو که گفت: برای چی دارید اینجا رو میگردید؟...تا کی میخواید وقتتونو اینجا تلف کنید؟...تن همه را لرزاند و لیتوک را ساکت کرد.
کیو که فقط به روبرویش نگاه میکرد با پاهای لرزان بلند شد با لبانی کبود ادامه داد: نکنه فکر میکنید شیوونو همین جا بین گلها قایمش کردنند؟...و با نگاهی که همچون تیری قلب را میشکافت به تک تکشان خیره شد با لحن سردی گفت: ماها داریم اینجا دنبال چی میگردیم؟...اونا شیوونو بردن...شما دارید اینجا جسدها رو میشمرید...ناگهان با تغییر چهره که خشمگین شد فریاد زد: نکنه میخواید اینجا منتظر بمونید تا شیوونم جسد بشه بعد پیداش کنید؟...
انگشتانش را مشت کرد و تکانشان میداد فریاد زد: چرا نمیریم دنبالش بگردیم؟...چرا نمیریم پیداش کنیم؟...
لیتوک و دونگهه و هیوک وحشت زده نگاهش کردنند و سونگمین به جلوی کیو امد به بازوهایش چنگ زد به چهره بی روح کیو که نفس نفس زنان با اخم شدید نگاهش میکرد خیره شد با صدای که قصد آرام کردن کیو را داشت گفت: میریم دنبال شیوون همه جارو میگردیم...همه جارو...ولی باید بدونیم...که کیو امانش نداد فریاد زد: پس کی؟...هااااااااااااااااااا؟...پس کی میرید؟...شما که سه ساعته دارید اینجا دور خودتون میگردید ....و جسد میشمورید...معلوم نیست دنبال چی هستید؟...شیوون اون بیرون یه جا اسیره...اونوقت شما...
لیتوک که حالش بهتر از کیو نبود بلکه بدتر هم بود، شیوون هم همکارش بود هم برادر زنش، ولی نمیتوانست کنترلش را از دست بدهد، سعی میکرد همه چیز را تحت کنترل بگیرد چون او رئیس بود همه زیر دستان او. پس فاصله خودش را با کیو چند قدم کم کرد با صورتی که از نگرانی به شدت رنگ پریده بود با حالت جدی گفت: ما هم میخوایم بریم دنبالش بگردیم...ولی کجا؟...بگو کجا بریم؟...نمیدونیم کجا بردنش؟...تو خودت بودی که از ژومی هم بازجویی کردیم ولی حرفی نزد...هیشکی نمیدونه اونو کجا بردنش...پس ما داریم دنبال یه سرنخ یا نشونه ای میگردیم تا بتونیم پیداش کنیم...
کیو دیگر کنترل اشک هایش با خودش نبود با گونه های خیس و صدایی که از گریه میلرزید گفت: اونا شیوونو گرفتن.... انوقت شما دارید دنبال سرنخ میگردید؟...تا شما بخواید سرنخ پیدا کنید اونا شیوونو کشتند...اونا وحشیند...با دستی لرزان به جسد سویانگ اشاره کرد گفت: ببین چیکار میکنند...اونا به نوزاد رحم نکردنند...اونوقت با یه افسر پلیس معلوم نیست چیکار...ادامه نداد دستانش مشت کرد چهره اش تغییر کرد با ابروهای در هم دندانهایش را از خشم بهم فشرد فریاد زد: نه اینطور نمیشه...من نمیتونم دست رو دست بذارم...خودم میرم دنبالش...خودم پیداش میکنم...خودم...
بازوهایش را از انگشتان سونگمین جدا کرد به طرف در گلخانه میدوید فریاد زد: خودم پیداش میکنم...لیتوک و بقیه با چشمانی وحشت زده نگاهش میکردنند. لیتوک فریاد زد: کجا میری؟...کیوهیون وایستا...کیوهیون ...سونگمین هم دنبالش دوید فریاد زد: سونبه وایستا...سونبه...کجا میری؟...ولی کیو بی توجه به فریادهای آنها از گلخانه با سرعت خارج شد.
****************************
هوا کاملا تاریک شده بود، ساعتها بود که در خیابانها با ماشین میراند. به تک تک کابارها و بارها سرزده بود به هر خبرچینی که آدرسش را داشت سرزده بود، حتی به خبرچین های بقیه پلیس ها، از خبرچین ها آدرس بقیه را میگرفت به نزد آنها میرفت. سه بار باک بنزین ماشین شیوون را پرکرده بود، از صبح که شیوون را گروگان گرفته بودند او با ماشین شیوون به اداره برگشته بود، بعد هم به مزرعه و از ظهر تا حالا تمام شهر را گشته بود، ولی فایده ای نداشت، هیچ ردی به دست نیاورده بود.
چشمانش تار میدید، دوباره اشک همخانه چشمانش شد، وقتی نا امید از پیش خبر چین به ماشین برمیگشت برای رفتن به مکان بعدی میراند گریه اش میگرفت. در ماشین شیوون نشسته بود ولی شیوون در کنارش نبود، فقط بوی شیوون به مشامش میرسید، قلبش به درد میامد جانش را میسوزاند. همه جای ماشین بوی عطر شیوون را میداد ولی خود شیوون نبود گریه بی صدایش به هق هق تبدیل شد، زیر لب زمزمه کرد: شیوونم...شیوون عزیزم کجایی؟...عشقم...
با انکه فقط چند ساعت گذشته بود ولی گویا سالهاست که از شیوون دور بود. دلتنگش بود، دلتنگ نگاهش، دلتنگ صدایش، دلتنگ نفسش، دلتنگ خنده اش. دلتنگش بود حتی بیشتر از ان ده سال، هر ثانیه دوری به مانند یک سال گذشت. در ان ده سال میدانست شیوون حالش خوب است، در کنار خانواده اش است. ولی حالا نه، نمیدانست شیوون در چه وضعیتی است؟ زنده است؟ حالش چطور است؟ افراد باند با او چکار میکنند؟ کتکش میزنند؟ آزارش میدهند؟ هیچ نمیدانست. و این حالش را بدتر میکرد.
به فرمان ماشین بیشتر چنگ زد دوباره سرگیجه گرفت، تهوعش بدتر شد از صبح چند بار حالش بهم خورد و بالا آورد ولی حالا فقط تهوع شدید داشت، چون از صبح چیزی نخورده بود. درد معده اش بیشتر شد ولی انقدر از دوری شیوون اشفته و نگران بود که درد را فراموش کرده بود هق هق اش قطع شد بخاطر سرگیجه با دقت بیشتری به روبرویش نگاه میکرد تا تصادف نکند، نمیخواست حتی لحظه ای را برای جا آمدن حالش توقف کند. فقط میراند باید شیوون را پیدا میکرد، که صدای زنگ موبایلش درآمد. سونگمین بود. سونگمین از زمانی که کیو از گلخانه باغ رفته بود چندمین بار با او تماس گرفته بود. همانطور که لیتوک و دونگهه و هیوک چندبار به او زنگ زده بودنند.
سریع موبایلش را گرفت و جواب داد: الو سونگمین چی شده؟...چیزی گفت؟...ژومی لعنتی حرف زد؟...گفت کجاست؟...سونگمین با درمانگی از دادن جواب منفی گفت: نه چیزی نگفته؟...بهت که گفتم ازش هر چی میپرسیم جواب نمیده...همش چینی میگه...کیو با عصبانیت تقریبا فریاد زد: مگه هان اونجا نیست؟...اون چینیه...خوب نمیفهمه چی میگه؟...سونگمین با صدای گرفته گفت: چرا...هر بار رئیس میره باهاش حرف بزنه...هان هم باهاش میره...ولی اون چیزی نمیگه...همش حرفهای بی ربط میزنه...اون...
کیو امانش نداد با عصبانیت پرسید: هیچل چی؟...اون چیزی نمیگه؟...هنوزم حرف نمیزنه؟...سونگمین از کلافگی فوتی کرد با ناراحتی گفت: سونبه چرا این حرفو میزنی؟...آخه چرا هر دفعه بهت زنگ میزنم همینو میپرسی؟...آخه چرا به هیچل شک داری؟...هیچل همکارمونه...چون تازه وارده ....تو داری بهش تهمت میزنی...میدونی اگه...کیو با خشم گفت: خیلی خوب...از باند چی؟... زنگ نزدنن؟...تماسی پیغامی ندادند؟...سونگمین گفت: نه...کیو از ناراحتی فوتی کرد گفت: باشه...بازم از ژومی بازجویی کنید ....هر وقت آدرسی بدست اوردین بهم خبر بدین...
خواست قطع کند که سونگمین سریع گفت: سونبه...سونبه...قطع نکن...گوش کن..... بیا اداره...خواهش میکنم بیا...رئیس کارت داره...میدونم چند بار بهت زنگ زده...بهت گفته بیا...خواهش میکنم بیا...خواهش میکنم رئیس باهات کار داره...کیو مکثی کرد گفت: باشه...یه آدرس هست باید برم اونجا طرفو ببینم...دیدمش میام اداره...
سونگمین پرسید: کجا؟...طرف کیه؟...کجا میری؟.. سونبه...تو دیگه خواهش میکنم...ولی کیو دیگر گوش نداد و تماس را قطع کرد برای دیدن خبرچین به پدال گاز فشار اورد.
************************
تمام بدنش درد میکرد از صبح که توسط باند شکارچی گروگان گرفته شده به پهلو روی سنگ فرش سرد دراز کشیده بود نمیدانست چه ساعت از روز یا شب است؛ فقط زمانی زیادی گذشته بود تمام مدت به پهلو خوابیده بود، فقط گاهی خود را تکان داده بود. زانوی چپش بخاطر لگد های مرد خشن از درد قدری گزگز میکرد. از صبح چندین بار سعی کرده بود دست و پاهایش را باز کند ولی نتوانست از تقلا هایی که میکرد مچ دستش زخم شده بود از درد گزگز میکرد. در تمام بدنش درد داشت نیمه چپ بدنش بخاطر اینکه از صبح به این طرف دراز کشیده بود کاملا بی حس بود، با هر تکانی درد میگرفت. با انکه چشمانش بسته بود ولی حس میکرد سرگیجه دارد؛ چون از صبح چیزی نخورده بود بخصوص چیز شیرین فشارش افتاده بود سرگیجه داشت.
حالت تهوع نیز گرفته بود، دوباره خود را تکان داد با درد به پشت خوابید ولی دستش به زیر کمرش قرار گرفت درد بیشتر شد، مجبور شد دوباره به پهلو بخوابد. از صبح تا حالا همین کار را میکرد. تمام مدت تنها بود بعد از آنکه آن مردان صبح به سراغش آمده بودنند و رفته بودنند دیگر کسی نبود. او هر کاری میکرد کسی اعتراض یا حرفی نمیزد پس او تنها بود.
دوباره صورتش را روی زمین میمالید تا چشم بندش پایین کشیده شود تا بتواند چشمانش را باز کند، ولی انقدر چشم بند را محکم بسته بودنند که هر چه سعی کرد فایده ای نداشت که صدای قدمهایی امد، اینبار صدا قدمهای دو نفر بود شیوون بی حرکت شد و قلبش به شدت میزد یعنی مردان با او چکار داشتند؟
میشه تونسنگت باشم
و بهت بگم نونا
پیام قبلی اشتب اومد
ببخشید
خواهش میکنم فهمیدم..باشه هر چی دوست داری صدام کن
میبینی با شیوونم چیکار کردن


جالا من به درک این داستانو بدم دختر خالم بخونه
رسما سکته میکنه
مرسی
میتونم بهت بگم اونی
راستی اینم ایمیلمه
mahdisnoori80@yahoo.com
فقط میشه وان شاتش بلند باشه
از صب که جواب کامنتمو دادی از خوشحالی دارم بال بال میزنم
چرا دخترخاله ات سکته میزنه؟
خواهش میکنم
البته ...بگو اونی
باشه چشم
راستی برات حقایقی از دونگهه پیداکردم تایپ کنم میزارم...
جان من باز میخوان با شیوون چیکار کنن؟!










نکنه باز مثل معجزه عشق اونجورى اذیتش کننو بهش داروى سیاه تزریق کنن؟!
البته همینجوریشم حال شیوون به اندازه کافى خراب هست!
واقعاً سخته از صبح تا شب به ورى دراز بکشى اونم با دست و چشماى بسته!
لیتوکم که بیچاره از یه ور نمیدونه برا بچه دار شدنش خوشحال بشه یا برا شیوون ناراحت!
وقت نداشته اصن یکم ذوق کنه!
یکى به داد کیو برسه!
خودشو نفله کرد بچه!
ولى باید صبور باشم!
مثل اینکه حالا حالاها مونده شکنجه واقعى شروع بشه!
خیلى قشنگ بود نونا جونم!
راستى متشکر که منو به عنوان تونسنگت قبول کردى!
نه مثل معجزه عشق نیست....ولی خوب اینجا ماجرهای بد خودشو داره


اره دیگه ...منو و داستانمو دیگه شناختی دیگه صبر ایوب میخواد






اره خیلی سخته
اره بیچاره لیتوک..نمیدونم چه بکنه
کیو..هی چی بگم از حال کیو...
خواهش میکنم عزیزدلم
من ازت ممنونم که منو به عنوان نونات قبول کردی...خیلی دوستت دارم خوشگلممممممممممممممممممممممممم
شیوون





شیوون گیر اینا افتاده
کیو هم ک داره خودشو نابود میکنه
من آخر از دستت دق میکنم
کیو
عجب آدمایی هسن این باند
چراااا اینجا تموم شد؟؟
عااالی بود ممنون
شیوونم ...کیو


مثلا هیجان انگیزه دیگه 

اره اونا خیلی خطرناکن
خدا نکنه...خخخخ...شرمنده
خواهش میکنم عزیزجونییییییی
شیوونییییییییی ....ینی چیکارش دارن؟؟؟
إلهی بمیری هیچول...نه میدونم همش تقصیر اونه...
آون کیو هم زده به سرش بیچاره...اگه شیوون پیدا نشه باید یه تخت تو تیمارستان برا کیو بگیرن
خسته نباشی حنانه جان
هی شیوونم






اره هیچل خیلی بده خیلی بد
هی بیچاره کیو..مونده هنوز بدبختیاش
خواهش میکنم عزیزجونی...ممنون ازت