
سلام دوستای خوشگل و نازنینم...
شرمنده من یه چند قسمت این فیکو فکر کنم اشتباه گذاشتم...برای همین امشب سه قسمت رو باهم گذاشتم تا کاملا بفهمید چی به چیه...واقعا شرمنده ام
بفرماید ادامه برای خوندن این قسمت ..
بوسه سی و هفتم
(( معجزه بوسه عشق ))
( 11 فوریه 2012)
( روز چهارم آزادی)
هیچل وارد اشپزخانه شد لیتوک را نشسته کنار کوره در حال ریختن هیزم داخلش دید، با قدمهای آهسته به طرفش رفت . عصر روز قبل شیوون به هوش امده بود شادی را به کلبه کوچک دکتر پارک اورده بود، شادی که در چهره ها بود جنب و جوش خانه را بیشتر ولی بی و سرصدا برای آرامش بیمار خاص خانه کرده بود . دراین میان هیچل که با به هوش امدن شیوون قدری خیالش راحت شده بود سوالی نیز که مدتی ذهنش را مشغول کرده بود دوباره شدید به فکر پاسخش افتاد ،جواب این پرسش هم فقط کیو میدانست. ولی جرات نداشت از کیو بپرسد حتی نمیتوانست به کیو نزدیک شود چه برسد از او سوالی بپرسد . تنها یک نفر دیگر میتوانست به این پرسش پاسخ دهد پس به سراغ لیتوک رفت.
در آشپزخانه به طرفش میرفت گفت: عمو لیتوک...لیتوک آخرین هیزم را داخل اجاق کوره گذاشت بدون سرراست کردن گفت: جانم...هیچل به کنار لیتوک رسید نشست نگاهش به دستان لیتوک که در حال روشن کردن هیزمها بود شد گفت : عمو یه سوال دارم نمیدونم جوابشو میدونی یا نه؟... اگه نه ...میتونی برام بپرسی؟...لیتوک رو بگردانند قدری اخم کرد گفت: سوال؟...چه سوالی؟... چی رو میدونم؟...از کی بپرسم؟...هیچل چهره اش قدری غمگین شد گفت: از کیوهیون...در مورد برادرش شیوون...با بیشتر شدن اخم لیتوک مکثی کرد گفت: راستش وقتی ما شیوون رو میخواستیم بدزدیم ...بهمون گفتن اسمش پرفسور دیوید چوییه....ولی تو و کیوهیون اونو شیوون صدا میزنید ...میگید اون شیوونه....من گیج شدم...این یعنی چی؟...این پسره بالاخره اسمش دیویده یا شیوون؟...اگه اسمش شیوون باشه پس یعنی ما یه آدم اشتباه رو گرفتیم... دیوید چویی یه نفر دیگه ست؟...فرمول مال اون ادمه؟...این وسط شیوون رو اشتباهی گرفتیم؟...
لیتوک همانطور که اخم کرده بود چشمانش هم ریز شد وسط حرف هیچل با حالتی جدی گفت: انطور وحشیانه شکنجه اش کردید...میخوای بدونی این شیوون همون دیوید چوییه یا دیوید ادم دیگه و شیوون هم یه ادم دیگه ست.... شما یه ادم بیگناه رو اشتباهی گرفتید درسته؟... هیچل با سرتکان دادن با ناراحتی گفت: اره... لیتوک باهمان چهره اخم الود گفت : نه نمیدونم...نمیدونم ...فقط میدونم این خواهرزاده منه...اسمش شیوونه... اخمش بیشتر شد نگاهش دلخور بود گفت: ولی دونستنش برای تو چه فرقی میکنه؟... اگه دیوید یه نفر دیگه باشه ...شما شیوونو اشتباهی گرفتین ...گناهش بیشتر و عذاب وجدان بیشتری باید داشته باشید...چه گرفتن دیوید چویی انطور وحشیانه شکنجه اش کردن که کارتون از حیوون هم پست تر بود اشتباه که غیر انسانی بود...چه حال هم اگه شیوونو اشتباهی جای دیوید گرفته باشید که بدتر...شما یه بیگناه رو جای یه دانشمند دیگه گرفتید مثل یه حیوون باهاش رفتار کردیید... فرقی هم میکنه؟؟...
هیچل چهره اش از شرمندگی درهم شد سرپایین کرد با صدای ارامی گفت: نه عمو...من خیلی پشت شده بودم...ولی فقط میخوام...لیتوک بدون تغییر به چهره ش نفسش را چون اهی بیرون داد وسط حرف هیچل گفت: باشه...از کیو میپرسم...ولی نمیدونم چی باید بگم... واینکه امیدوارم همون باشه یا نباشه... چون واقعا در هر صورت اینکار بیرحمانه وحشیانه بود....اینو بدون اگه تو پسری نبودی که من بزرگت کردم...با این کارت هیچوقت نمیبخشیدمت که زنده نمیزاشتمت....
......................................
لیتوک با سینی که کاسه غذایی داخلش بود وارد اتاق شد، هیچل هم با او تا پشت درامد ولی وارد اتاق نشد همانجا پشت در چمباتمه زده نشست گوشش به اتاق بود. در اتاق تقریبا سرو صدایی به پا بود.
شیوون که بیحال در خواب بود کیو کنار تشکش نشسته بود، کانگین و شنیدونگ هم طرف دیگر تشک نشسته بودنند. کانگین در حال خالی کردن سرنگی در داخل سرمی که به دست شیوون وصل بود ، شنیدونگ هم نگاه غمگینش به شیوون بود با پیچاندن لب زیرنش با حالت بچگانه گفت: چرا بیدار نمیشه؟...چرا دوست جونیم انقدر میخوابه؟...بیدار بشه من لاک سنگی و سفید برفی رو نشونش بدم... کیو که نگاه مهربانش به شنیدونگ بود از حرفش لبخند کمرنگی زد همراه اخم ملایمی گفت: لاک سنگی؟... سفید برفی؟؟...اینا دیگه کین؟... خودت کمی دو نفر دیگه هم میخوای با دونسنگم آشنا کنی؟... شنیدونگ با حرف کیو سرراست کرد با چشمانی گشاد شده نگاهش کرد دهان باز کرد حرف بزند که کانگین امان نداد گفت: این دوتا که میگه ادم نیستن...لاک پشت و خرگوششن....با لبخند مهربان به شیندونگ که نگاهش دوباره به شیوون بود نگاه کرد گفت: هر مریض که بیاد اینجا این بچه زیاد نمیاد تو اتاق ...گاهی اوقاتم اصلا نمیاد تو اتاق...ولی نمیدونم چرا انقدر به شیوونی علاقه داره...با اینکه تا حالا ندیدتش باهاش حرف نزده ...ولی همش میگه دوست جونی من که بیدار میشه...میخوام باهاش حرف بزنم...بازی کنم... شیندونگ با حرف کانگین لبخند پهن مزحکی زد نیم نگاهی به کانگین کرد رو به شیوون خوابیده گفت: دوست جونی منه...دوسش دارم...هیونگمم دوست دارم... دوست جونیم خیلی خیل خیلی دوست دارم.... خم شد بوسه ای به گونه شیوون زد .
بوسه شیندونگ اوضاع آرام ومهربانه اتاق را بهم زد. حسادت کیو را به حدانفجار دراورد کیو که با لبخند به شیندونگ نگاه میکرد با بوسه اش چشمانش گشاد شد یهو به شانه شنیدونگ چنگ زد به عقب کشید با صدای تقریبا بلند گفت: هی...هیییی...چیکار میکنی بچه؟....چرا هی ره بره شیوونو میبوسی؟...کانگین که لحظه اول گیج نگاهش میکرد با عقب هل داده شدن شیندونگ توسط کیو یهو خودشو انداخت وسط دستی روی سینه کیو و دست دیگر بازوی شیندونگ را گرفت به عقب کشید با بیچارگی گفت: هی ...هی اروم باشید بچه ها...کیوهیون چته تو...بالای سرمریض این چه کاریه... شیوون که بیحال خواب بود با سرو صدای انها تکانی به سرخود داد گویی داشت بیدار میشد چهره اش را درهم کرد دوباره ارام گرفت. همین زمان لیتوک سینی به دست وارد اتاق شد با دیدن اوضاع قدری چشمانش گشاد شد گفت: اینجا چه خبره؟...بالای سرمریض جنگ جهانی راه انداختین... به طرفشان رفت با حالتی عصبانی به کانگین گفت: عشقم تو دیگه چرا؟...با این سرو صدا شیوونو بیدار میکنید...کنارش تشک شیوون زانو زد نشست با همان حالت عصبانی گفت: اصلا ببینم شما چرا همش تو این اتاق جمع میشید؟...مریض احتیاج به استراحت داره...این جنگ برای چیه؟....
شیندونگ به کیو و کانگین که با چشمانی گشاد شده نگاه میکردند مهلت نداد به سینی جلوی پای لیتوک با چشمانی گشاد شده نگاه کرد دستانش را بهم زد با صدای تقریبا بلند کودکانه گفت: آخجـــــــــــــــــــــــون...سوپ ...من سوپ دوست دارم... دستش را دراز کرد تا کاسه سوپ را بگیرد که لیتوک تابی به ابروهایش داد سینی را قدری عقب کشید گفت: نه ...این مال کیوهیونه....به شیندونگ که با چشمانی گشاد و ناامید انه نگاهش میکرد با انگشت به کیو اشاره کرد گفت: مال اینه...مال تو گذاشتم روی میز تو حال ...برو بخور... کیو با تابی به ابروهایش به شیندونگ که گویی با نگرفتن کاسه سوپ دنیا برسرش خراب شده بود ولیتوک که با اخم خیره به شیندونگ بود نگاه کرد برای بیرون کردن شنیدونگ که از کنار عشقش برود هی نبوسدش فکری به ذهنش رسید کاسه ش سوپ را گرفت وسط حرف لیتوک کاسه را به طرف شیندونگ گرفت گفت: بیا ...بیا بگیر ببر بخور... من سوپ نمیخورم...ببر بخور...بلند شو... شیندونگ با خوشحالی چشمانی گشاد شده کاسه سوپ را از کیو گرفت با ذوق گفت: آخجـــــــــــون سوپ...این ماله منه...میان چشمان گشاد شده لیتوک بلند شد کاسه سوپ به دست بیتوجه به حرف لیتوک که گفت: هی شیندونگی کجا؟...اون سوپ مال تو نیست ... ازاتاق خارج شد.
لیتوک رو به کیو کرد با ناراحتی گفت: چرا سوپو دادی به شیندونگ ؟...اون مال تو بود...برای شیندونگ توی حال روی میز کاسه سوپ گذاشتم...کیو چهره ش را قدری مچاله کرد گفت: ولش کن ...من سوپ نمیخورم... بده اون بچه بخوره... حداقل اروم میگیره هی مال مردمو نمیبوسه.... لیتوک با چشمانی کمی گشاد و گیج به کیو نگاه کرد متوجه منظورش نشد ولی کانگین فهمید یهو خندید و سرش را به دو طرف تکان داد گفت: از دست تو کیوهیون.... لیتوک که هنوز گیج بود نگاهی به کانگین که میخندید و در اتاق کرد که هیچل را چمباتمه زده نشسته پشت در دید که با چشمانی منتظر نگاهش میکند. یادش امد که هیچل چه از او خواسته رو به کیو کرد چهره بهت زده اش تغییر کرد گفت: راستی کیوهیون...تا یادم نرفته ...میخوام یه چیزی ازت بپرسم....کیو رو به لیتوک کرد گفت: سوال بپرسی؟... بفرما....
لیتوک قدری اخم کرد گفت: خوب راستش یه سوال در مورد شیوونه...راستش وقتی هیچل داشت درمورد شیوون توضیح میداد که چیکار باهاش کرده اسمشو دیوید برده...یعنی گفته که اونا شیوونو به اسم پرفسور دیوید چویی میشناسن...با این عنوان دزدیدنش ...ولی اسم شیوون که دیوید نیست...یعنی اون ادم اشتباهی رو دزدیدن؟... اونا میخواستن دیوید رو بدزدن ولی عوضی شیوونو دزدیدن؟؟... ولی خودت گفتی که شیوونم دانشمنده... انوقت... کیو با پرسش لیتوک چهره اش اخم الود شد وسط حرفش با حالت جدی گفت: نه ...اونا ادم اشتباهی رو ندزدیدن...اسم خارجی شیوون دیوید چویه...مکثی کرد نگاهی به لیتوک و کانگین که نگاهشان پرسگرانه بود کرد گفت: خوب گفتم که شیوون دانشمنده...دانشمند هسته ای...نمیدونم میدونی یا نه دایی.... شیوون ضریب هوشیش 150 ست...از همون بچگی حسابی درسخون بود...وقتی که دبیرستان رو تموم کرد خواست بره دانشگاه کره شرکت کنه ...از طرف دانشگاه آمریکا براش دعوت نامه اومد...بابا هم با خواست خود شیوون اونو فرستاد اونجا درس بخونه... الحق ولانصافی هم درسش عالی بود...باید اونجا درس میخوند که خوند... دانشمند شد...ولی چون تو دانشگاه آمریکا درس میخوند باید یه اسم خارجی داشت ...که اسمش شد دیوید جوزف چویی...بعد تموم شدن درسش هم اومد تو سازمان انرژی هسته ای تو کره مشغول شد ...اینجا بهم بخاطر امینی جونی دانشمند و روال سازمان شیوونو با همون اسم خارجیش صدا میزنن...یعنی تو سازمان و جاهای که امنیت جانیش مهمه ...اخمش بیشتر شد گفت: اون وحشی های که شیوونو دزدیدن مشخص شد سر کردشون آمریکا بوده...حالا چطورفهمیدن شیوون همچین فرمولی رو ساخته مشخص نیست... ولی چون از همون کشور دنبالش بودن ...شیوونو به اسم دیوید میدونن...با طعنه گفت: برای همینه پسر شما فکر میکرد شیوون اسمش دیویده.... نگاهش را با دلخوری از لیتوک گرفت رو به شیوون کرد گفت: شیوون بیچاره منو شکنجه دادن ...یه سری عجنبی حیوون صفت ...که با تکان خوردن پلکهای شیوون حرفش نیمه تمام ماند چشمانش گشاد شد قدری کمر خم کرد دست روی سینه شیوون گذاشت گفت: شیوونی .....
لیتوک وکانگین با حرکت و حرف کیو با هم گیج رو به شیوون کردن که دیدن پلکهای شیوون تکان میخورد لای چشمانش را قدری باز کرد ان دو رویش خم شدن. لیتوک دست شیوون را گرفت قدری فشرد کانگین هم دستش را به کنار بالشت ستون کرد دست روی شانه لخت شیوون گذاشت با صدای ارامی گفت: شیوون شی... صدامو میشنوی؟... هیچل که پشت در نشسته بود به حرفهای کیو گوش میداد با جملات اخر کیو چهره اش درهم و چشمانش خیس شده بود ،با شیوون صدا زدن کیو و کانگین یهو رو به داخل اتاق کرد بلند شد با چشمانی خیس و گشاد به ارامی وارد اتاق شد.
شیوون از خواب سنگنی که از دیروز عصر تا حال که عصر بود یعنی یک روز کامل بیدار شد .تمام این مدت با آرام بخشی های که لیتوک میزد در خواب بود. حال با کابوسی که دیده بود البته وقتی بیدار شد کابوسش را به یاد نداشت، لای پلکهایش را باز کرد صدایی نامش را صدا میزدند دید .چشمانش تار بود به زور سایه های که جلوی چشمانش حرکت میکردنند را میدید که دستی روی گونه خود حس کرد صدای که آشنا بود گفت: شیوونا...عشقم...منو میبینی؟؟... صدامو میشنوی؟... پلکهایش بیاختیار بست دوباره آرام باز کرد صورت کیو را دید که ته ریش داشت از اشک چشمانش خیس شده بود لبخند لرزانی روی لبانش بود . ان دست هم مطمینا مال کیو بود که گونه اش را نوازش میکرد که با دیدن چشمان خمار و نیمه باز شیوون با صدای لرزانی گفت: شیوونی... شیوونی جونم... میبینی منو؟...اره؟... همزمان صورت دو مرد غریبه ای را کنار سر کیو ظاهر شدن یکیشان گفت: شیوونی دایی جان...صدامو میشنوی؟... دیگری گفت: شیوون شی ....
شیوون به شدت بیحال بود اعضای بدنش را حس نمیکرد نمیتوانست هیچکدام را تکان دهد، سرش به شدت سنگین بود طوری که حس میکرد سرش به شدت بزرگ شده ،فقط چشمانش دید داشت ،گوشهایش میشنید. کیو را میدید ولی ذهنش خسته و بیرمقش توجه ا ی به دو مرد غریبه نداشت. با دیدن کیو خواست لبانش را تکان دهد جوابش را بدهد یا حداقل اسمش را صدا بزند ولی توان اینکار را هم نداشت، که یهو خاطراتی نامفهموم در ذهنش اشکار شد. گوی همه جا سیاهی بود تنش یهو درد عجیبی را حس کرد ،حس سوزش شدید به روی سینه اش و مشت و ضربه های که به بدنش زده میشد .گویی داشتند شکنجه اش میکردنند، بله شکنجه شدن را به یادش امد .خاطراتی کم و گزیده گزیده از شبی که با مین هو به رستوانی رفته بود بعد سیاهی مطلق و همزمان صداهای مبهمی تو سرش پیچید : بگو ...بگو اون فرمول چیه تا زنده بذارم بری... بگو اون فرمول لعنتی چیه؟... تو میدونی...حرف بزن... الان حالیت میکنم... التماس هم کنی فایده ای نداره ...فقط بگو اون فرمول چیه... ناخوداگاه پلکهایش را بست مانند زمانی که چشم بند به چشمانش بود درد وحشیانه ای با شکنجه هایش به جانش افتاد بی اختیار هم با صدای خفه ای که به زور شنیده میشد نالید : درد دارم... خواهش ...خواهش میکنم...درد دارم...ولم کن... یهو احساس خفگی کرد دهانش را باز و نفس های عمیق کشید، درد تنش لحظه به لحظه بیشتر شد طوری که حس میکرد از درد تک تک اعضای بدنش در حال جدا شدن و لرزشی غیر ارادی به جان بدنش افتاد توهم شکنجه ها هم پررنگتر شد ناله های بلند زد: آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآهههههههه...هیونگ...کمک... حس میکرد دستان و پاهایش به تخت شکنجه بسته شده توان حرکت دادنش را نداشت تا در خود جمع شود در حالی که دستانش بسته نشده بود بخاطر بیحالی نمیتوانست تکانشان دهد . با شدت گرفتن درد قلبش نیز تیر کشید ضربانش نامنظم به سختی شد حالت خقانش بیشتر شد جز درد نه چیزی نمیشنید نه چیزی حس میکرد تا بالاخره ناجیش به دادش رسید.
کیو و کانگین و لیتوک دور شیوون حلقه زده بودنند یکی دستش دیگری صورتش ان یکی دست روی شانه اش گذاشته بود صدایش میزدنند، با پلک زدن شیوون گویی قشنگترین اتفاق زندگی برای چهار مرد افتاده بود، لبخندهای شادی تمام صورتشان را پوشانده بود. ولی با تغییر حال یهوی شیوون انها گیج شدند با ناله که شیوون که گفت: دردم میاد... وحشت زده شدند . بخصوص کیو با چشمانی گشاد و لرزان دست روی گونه شیوون بود را قدری تکان داد نالید: چی شده شیوونی؟...درد داری؟...کجات؟...با بسته شدن چشمان شیوون ولرزیدن و ناله زدنش که گویی از درد میخواست پیچ و تاب بخورد ولی نمیتوانست شدید میلرزید چهره ش درد مجاله شد گریه اش درامد اشک از زیر پلکهای بسته ش صورتش را خیس میکرد ناله خفه و لرزانی میزد : آآآآآآآآآآآآآآهههههه...هیونگ...کمک... وحشت کیو به حد دیوانگی رسید شانه های شیوون را گرفت با صدای تقریبا بلندی فریاد زد: شیوونی.... شیوونی... رو به لیتوک و کانگین که انها هم وحشت زده بودند کرد با همان حال فریاد زد : چرا وایستادید؟... نمی بینید شیوون داره درد میکشه.... اخه این درد لعنتی برای چیه؟... لعنتی ها یه کاری بکنید...
لیتوک گویی با فریاد کیو به خود امد گیج به اطراف خود نگاه کرد دنبال چیزی میگشت دستپاچه گفت: کیفم؟... وسایلم ؟...گوشیم کو؟... رو به کانگین گفت: کانگین کیفمو ندیدی؟...باید ببینم این بچه چشه؟... ارامبخش...ارامبخش ها کجاست؟... نیاوردی؟...کانگین چهره وحشت زدش تغییر کرد اخم الود شد با حالتی صدای غمگین اما جدی گفت: مسکن فایده ای نداره...نباید مسکن بزنی...چشمان لیتوک از وحشت گشاد شد با صدای لرزانی گفت: چی؟... مسکن نزنم؟...کیو هم نگاه خیس و لرزانش به شیوون که از درد میلرزید و ناله های خفه ای میزد از گریه نفس زدنش خشدار شده بود نگاه میکرد با حرف کانگین یهو رو بگردانند با چهره ای از خشم اخم الود و تاریک فریاد زد: چـــــــــــــــــی؟...مسکن نزنـــــــــــــه؟... چرا؟...نمیبینی داره درد میکشه...میخوای بکشیش...
کانگین نگاه اخم الود و جدیش به کیو شد در چشمانش غم فریاد میزد ولی صدایش جدی گفت: مسکن با پادزهری که بهش زدم تداخل ایجاد میکنه...این دردی که داره میکشه بخاطر داروی سیاهه...منم سه بار بهش پادزهر زدم...یادت نیست؟...اگه بهش ارام بخش بزنم با پادزهر تداخل ایجاد میکنه حالشو بدتر میکنه...نمیشه فعلا مسکن زد...بعلاوه گفتم که مسکن فایده ای نداره...شیوون شی نباید زیاد درد داشته باشه...چون زخماش در حال بهبودیه...نیم ساعت قبل لیتوک بهش ارامبخش زده...ولی بخاطر داروی سیاه لعنتی زخماش شدید درد داره...مسکنم فایده ای نداره...دردشو اروم نمیکنه... مشخص نیست چند ساعت اینطوری باید درد بکشه...ولی دردش خود به خود باید خودش اروم بگیره... هیچ مسکنی به دردش نمیخوره....با جواب کانگین روح از بدن لیتوک و کیو و هیچل پرید.
لیتوک صورت رنگ پریده و چشمانی گشاد و خیس دهانی نیمه باز چون مجسمه بیروح خیره به کانگین شد هیچ نگفت هیچل هم که وحشت زده با فاصله ایستاده بود بدنش یخ زده و چشمانش بیشتر گشاد و پاهایش از بیجانی سست شد زانو زده نشست . ناله های شیوون چون ناقوس مرگ بر سرش کوبیده میشد، درست مقل زمانی که دراتاق شکنجه بود نمیتوانست به عشقش کمک کند . حال هم بی توان مستسل فقط نگاه خیس و لرزانش به شیوون که در درد میلرزید ناله میزد بود .ولی خدا به داد کیو میرسید ، حال او از همه بدتر بود با جواب کانگین شکست فریاد قلب پر دردش را گویی تمام دنیا شنیدند چهره اش از یخ زدگی به شدت بیرنگ شد چشمانش گشادتر و با صدای خیلی ضعیفی نالید: چی؟... لکنت وار گفت: هی...هیچ ...مسکنی ...جمله ش از تیر کشیدن قلبش نیمه ماند نگاه خیس و لرزانش به صورت مثل گل یاس شده شیوون که با دهانی باز و زحمت نفس میکشید از درد ناله میزد شد هق هق گریه ش یهو درامد از وحشت درد معشقوق دیوانه شده بود، روی شیوون خم شد دستانش دور تن لختش حلقه کرد شیوون را به آغوش کشید به سینه فشرد شیوون را نیم خیز شده در بغل خود نشاند سرشیوون شل و ناله زنان روی سینه اش افتاد ،با دست گونه یخ زده شیوون را به آغوش کشید پلکهای بسته شیوون که چون باران بهاری از درد اشک میریخت پشتش یخ زد تنش لرزید میان هق هق گریه بلندش نالید : شیوونی عشقم...نه...تو رو خدا...یکی کمک کنه... عشقم داره درد میکشه... خدا من چیکار کنم...حلقه دستانش را تنگتر و بدن پر درد شیوون را به سینه فشرد هق هق گریه ش بلندتر شد بی اختیار سرجلو برد بوسه ای به لبان یخ زده شیوون زد سرپس نکشید بی نفس تمام صورت شیوون را بوسه باران کرد پیشانی وگونه هاو پلکهایش هر جای از صورتش که میشد بوسه زد ،دستانش نیز تن معشقوق را به خود میفشرد گویی میخواست با تن شیوون یکی شود تا هر چه درد در وجود عشقش را به جان خودش بیاندازد تا آرام گیرد، نمیدانست همین کارش درد معشقوش را کم کرد.
شیوون که از درد بیتاب بود چیزی جز درد حس نمیکرد با به اغوش گرفتن کیو وبوسه هایش گویی ابی بر اتش بریزن اتش را خاموش کنند، درد هم کم کم در بدنش ارام گرفت درد شدید وحشتناک که تمام وجودش را میسوزاند به درد قابل تحمل که انهم داشت به گزش تبدیل میشد ناله هایش را قطع کرد، گریه اش هم قطع شد نفس زدنش نیز ارامتر شد، لرزش بدنش هم ارام گرفت با نفس زدن از درد چشمانش را آرام خمار نمیه باز شد به کیو که همچنان گریه میکرد بوسه زدنش به دست شیوون که بالا اورد بود میبوسید شد، توان هیچ حرکتی و گفتن حرفی را نداشت تا کیو را آرام کند یا بپرسد که چرا گریه میکند ،فقط بیحال نگاهش میکرد . کیو که همچنان گریه میکرد میبوسید از اشفتگی نه حال خود را میفهمید نه حال شیوون دراغوشش با تقریبا صدای بلند کانگین به خود امد .
کانگین که با اشفتگی کیو که شیوون را به اغوش گرفته و ضجه میزد با چشمانی خیس نگاهش میکرد با ارام گرفتن شیوون چشمانش گشاد با ناباوی گفت: خدای من انگار دردش...دردش اروم گرفته... کیو با فریاد کانگین گریه ش سکسه وار شد با گیجی به شیوون دراغوش خود نگاه کرد ،با دیدن چشمان خمار ونمیه بازش چشمانش گشاد شد شوکه شده نگاهش کرد ،گویی زبانش بند امده بود نمیتواسنت حرف بزند فقط چشمان نیمه باز معشوقش نگاه میکرد . لیتوک هم که گریه میکرد با حرف کانگین نگاه خیسش به شیوون شد با نیمه باز بودن چشمان شیوون که دیگر درد نمیکشید ناله نمیزد چشمانش گشاد شد گیج گفت: دردش اورم گرفته؟... چهار دست و پا به طرف شیوون رفت دست روی بازوی لخت شیوون گذاشت گویی به چیز عجیبی در صورت شیوون نگاه میکرد گفت: اره...اروم شده...ولی...رو به کانگین کرد گفت: تو که گفتی چند ساعت باید درد بکشه؟... کانگین هم نگاهش گیج و ناباورانه موج میزد بدون گرفتن نگاهش از شیوون گفت : اره باید درد میکشید ...اونم چند ساعت ...یعنی در تمام مواردی که من شنیدم... تحقیق که کردم درموردشون باید چند ساعت درد میکشید ...ولی انگار ...انگار... نگاه بهت زده ش به کیو که فقط به صورت بیحال معشوقش نگاه میکرد اینبار از خوشحالی ارام اشک میریخت شد گفت: بوسه های این بچه معجزه کرد... بوسه های این بچه عاشق معجزه کرد...مثل این میمونه که شیوونی با معجزه بوسه عشق اروم گرفت....
لیتوک با حرف کانگین چهره اش بهت زده شد رو به کیو کرد فقط نگاهش میکرد .دراین میان هیچل بود که چهره اش اخم الود بود. او هم ازحرف کانگین و اتفاقی که افتاده بود گیج بود ولی جمله " معجزه بوسه عشق" ناخوداگاه چهره خیس از گریه هیچل را اخم الود کرد .او هم عاشق شیوون بود ارزویش بود شیوون را بغل کند ببوسد نفهمید چرا با حرف کانگین که از بوسه کیو که معجزه کرده بود عصبانی شد. او که هیچوقت نمیتوانست کنار شیوون باشد به خواسته اش برسد ولی اختیار قلبش را نداشت، قلب عاشقش حسادت کرده بود ،به بوسه عشق کیو حسادت کرده بود.
************************************************
(( 12 فوریه 2012 ))
( روز پنجم آزادی)
کانگین سبدی به بغل ارام در کشویی اتاق را باز کرد وارد اتاق شد ،لیتوک هم پشت سرش در حال وارد شدن بود گفت: بیدار شده؟.. که با ایستادن کانگین دم در او هم ایستاد نگاهش به کیو و شیوون شد. کیو نیم خیز شده پشتش تکیه داده به بالش خواب بود شیوون هم با تنی لخت که لحاف کاملا دورش پیچیده بود به روی سینه کیو خواب بود دستان کیو هم دور تن لخت شیوون حلقه کرده بود شیوون درخواب بود را در آغوش داشت. لیتوک که با چشمانی کمی گشاد به انها نگاه میکرد با حرف کانگین که تابی به ابروهایش داده بود گفت: این بچه که هنوز عشقشو به بغل داره خوابیده؟...رو بگردانند . کانگین هم رو به لیتوک کرد ادامه داد : از دیشب تا حالا کیوهیون شیوونو بغل گرفته با این وضعیت خوابیده...چقدر این بچه سرتقه...بهش گفتم اینجوری هم کمر خودت درد میاد هم این بچه بیچاره اذیت میشه.... لیتوک لبخند ملایمی زد به طرف اتشک میرفت با صدای آرامی که انها را بیدار نکند گفت: نه اذیت نمیشن...نه خود کیو اذیت میشه نه شیوون... کنار تشک ایستاد با نگاهی عاشقانه به صورت ان دو که آرامش خاصی داشتن نگاه میکرد گفت: نگاشون کن... چقدر چهرشون اروم و معصومه... معلومه هر دو ارامش دارن ...خوب خوابیدن...بعلاوه دیروز رو یادت رفته؟...وقتی شیوونی درد میکشید با بغل کردن کیو و بوسه اش اروم شد ...تمام دیشب هم با آرامش خوابیدن... شب که چند بار اومدم سر زدم دیدم حسابی خوابیدن... شیوون هم نه ناله میکرد نه مشکلی تو وضعینش بود... هر وقت علایمشو چک میکرد دیدم نرمال نرماله... کیو هم که انگارچند ساله نخوابیده بود...دیشب تو آرامش خاصی خواب بود...اصلا متوجه اومدن و رفتن من نشده بود...که با تکان خوردن سر کیو ساکت شد چشمانش قدری گشاد شد .
کیو با صدای پچ پچ ان دو بیدارشد دست روی چشمان خود گذاشت مالید از لای دست خود چشمانش را نیمه باز کرد به لیتوک و کانگین نگاه کرد. لیتوک با دیدن چشمان نیمه باز کیو چشمانش قدری گشاد شد گفت: اوه بیدارت کردم...ببخشید...کیو دست ار روی چشمان خود برداشت نگاه خماری به صورت شیوون که سربه شانه اش خواب بود کرد با صدای آرام و گرفته ای از خواب الودگی گفت: صبح بخیر...نه... نگاهش به لیتوک شد با لبخند ملایمی گفت: خودم بیدار شدم... کانگین سریع کنار تشک نشست سبد دستش را به روی زمین گذاشت به لیتوک امان نداد با اخم ملایمی به کیو نگاه میکرد گفت: بچه دیشب من چند دفعه بهت گفتم اینجوری نخواب کمردرد میگیری...پاشو...پاشو ...اصلا ببینم میتونی پاشی؟...الان فکرکنم کمرت از درد دو تیکه شده...
کیو از اینکه شب قبل شیوون را دراغوشش داشت به خواب رفته بود حال دلش خیلی خوش بود. شب قبل قشنگترین شبش بود. با انکه لیتوک فکر میکرد کیو اصلا شب قبل بیدار نشده بود ،ولی کیو چند بار بیدار شده بود وقتی میدید شیوون را به اغوشش دارد از شادی ضربان قلبش بالا میرفت با بوسه های تشنه ای که به شیوون میزد دوباره به خواب شیرینی میرفت . حال هم هیچی برایش مهم نبود، هیچ دردی احساس نمیکرد. گرمای تن معشوقش تنش را گرم کرده بود ،ضربان قلب شیوونش را زیر دستش احساس میکرد . این زیباترین اهنگ زندگی برایش بود با حرف کانگین با لبخند وصدای رفته ای گفت: نه من خوبم.... نگاهش دوباره به شیوون شد با تنگتر کردن حلقه دستانش قدری چرخید از حرکت کردن تنش که تا صبح به این حالیت خوابیده بود درد میکرد به روی خود نیاورد شیوون را ارام به روی زمین گذاشت سرشیوون را به روی بالش گذاشت. با این حرکت شیوون قدری سرش ار تکان داد ولی ارام گرفت. کیو هم کمر راست کرد که چون بدنش از ان طرز خوابیدن سفت و کمرش درد میکرد چهره ش از درد درهم بیاختیار ناله زد دست به روی کمر خود گذاشت.
کانگین اخم کرد گفت: ببین نگفتم کمرت درد میگیره...رو به لیتوک کرد گفت: تحویل بگیر عشقم... وقتی یه چیزی میگم حرفمو گوش کن...دیدی...همتون لجبازید...از یه خونوادیت دیگه...عین همید...لیتوک تابی به ابروهاش داد خواست جوابش را بده که کیو امان نداد از حرف کانگین ارام خندید با چهره ی که از درد هنوز درهم بود ولی لبخند داشت رو به کانگین گفت: من خوبم عمو...چیزی نیست...دردش خیلی شیرینه... کانگین پوزخندی زد سرش را به دو طرف تکان داد گفت: پدر عاشقی بسوزه که ادم و خل و دیونه میکنه... بچه حسابی خل شد رفت... کیو دوباره از حرف کانگین خنده ارامی کرد. کانگین با اخم نگاهش میکرد سبد کنار خود را جلو اورد گفت: خیلی خوب آقای عاشق درد شیرین...بهتره وقتی صبحونه تو خوردی یه دوش بگیری...ما توی این خونه حموم گرم داریم...شما بهتره بری دوش بگیری...با دست به صورت کیو اشاره کرد گفت: یه صفای هم به صورتت بدی ... ریشات بلند شده...نمیخوای که جلوی عشقت که حالش بهتر شده شلخته به نظر برسی.....
کیو با حرف کانگین چشمادش قدری گشاد شد ابروهایش بالا رفت دست روی صورت خود گذاشت تقریبا ریشش بلند شده بود .توی مدتی که به این روستا امده بود تمام حواسش به شیوون بود نگران و آشفته حالش از اتاقش بیرون نمیرفت، حتی به بیرون از کلبه نرفت نمیداسنت هوای بیرون چطور است ،نمیداسنت ماشینش چه شده در چه وضعیتی هست، چه برسد به اینکه دوش بگیرد . با حرف کانگین سرپایین به لباس خود نگاه کرد. کانگین با دست اشاره کرد با اخم گفت: لباساتم حسابی چرک شده... برو دوش بگیر لباساتو عوض کن.... کیو سرراست کرد گفت: لباسمو عوض کنم؟... ولی من که لباس ندارم....
لیتوک با لبخند گفت: تو لباس نداری ما که داریم... کانگین هم امان نداد از داخل سبد لباسهای رو بیرون میاورد گفت: اره عشقم راست میگه... توی این خونه لباس پیدا میشه تو بپوشی.... سرراست کرد گفت: هم عشقت ...شیوونی شی هم دیگه باید لباس بپوشه... با جدا کردن وسایل پزشکی جا اومدن حالش میتونیم لباس تنش کنیم... به دو پلیور یکی سفید و دیگری کرم رنگ اشاره کرد گفت: این پلیورها مال منه...یکش روز تولدم عشقم برام خریده...یکی دیگه هم دو هفته پیش از شهر خریدم...هیچکدومو هنوز نپوشیدم... یعنی میخوام بگم نو و استفاده نکردهست... دو شلوار گرم کن مشکی راهم روی پلیور گذاشت گفت: اینم گرم کنا هم با اینا خریدم...با سر به شیوون اشاره کرد گفت: تن شیوون میکنیم...چند لباس زیر که رکابی و شورت سفید بود در جعبه اش بود از سبد بیرون اورد گفت: این لباس زیرم که دوتاش مال شیوونه دوتاش مال تو... رو به کیو کرد گفت: من معمولا یهو 5 یا 6 دست برای خودم میخرم...از شانس شماها اینا رو هنوز استفاده نکردم... سریع پلیور ابی رنگی همراه گرم کن توسی رنگ از سبد دراورد گفت: اینا هم برای تو ...اینا البته دیگه نو نیست ...مال داییته...برو حموم دوش بگیر لباستو عوض کن بده من بشورم....
کیو با چشمانی کمی گشاد به لباسها نگاه میکرد گفت: واااو...واقعا ممنون..یهو اخم ملایمی کرد با شوخی گفت: ولی ببینم ؟...چرا لباسهای شیوون نو هستند ...من باید لباسهای کهنه دایی رو بپوشم؟... کانگین و لیتوک متوجه شوخی کیو نشدن فکر کردن واقعا ناراحت شده. لیتوک چشمانش قدری گشاد شد کانگین امان نداد گفت: چی میگی بچه...اولا لباس داییت کهنه نیست..دوما شیوون حالش خوب نیست ...بدنش بخاطر زخمها ضعیفه...باید لباس نو تنش کنیم...لباس پوشیده دیگران برای اون که بدنش زخمیه الوده حساب میشه...ولی جنابعالی که حالت خوبه...میتونی بپوشی... بعلاوه لباس داییته...اخم کرد با چشمانی ریز شده گفت: اصلا از این حرفت خوشم نیومدش... این حرف یعنی داییت مریض چیزی واگیرداری داره...لیتوک با حرف کانگین چشمانش گشادتر شد کیو امان نداد خندید گفت: نه بابا شوخی کردن...بابت لباسها خیلی هم ممنون...چشم میرم دوش میگرم...لیتوک هم از خنده کیو لبخند زد گفت: اره برو دوش بگیر ...بعد بیا یه صبحونه مفصل بخور...به شیوون هم صبحونه بده...امروز به شیوون میتونیم غذا بدیم...کیو چشمانش گشاد شد با ذوق گفت: چی؟... شیوونی امروز غذا میخوره؟... لیتوک با سرتکان دادن گفت: اره...بلند شو ...بلندشو پسر...
************************************************
( سئول .بیمارستان)
دونگهه چند روزی بود که از کما در امده بود وضعیتش هوشیاریش بهتر شده بود ،متوجه هم شد که پایش قطع شده. ولی عکس العمل خاصی نشان نداد، یعنی عکس العملی که دکتر انتظار داشت. معمولا بیمارن با دیدن عضو قطع شده شان بهم میریزن سرو صدا میکنن، حداقل با اشفتگی گریه و زاری میکنند. ولی دونگهه فقط به پای قطع شده خود نگاه کرد ارام بی هیچ حرفی اشک ریخت. قلب هیوک که دراین مدت همش کنارش بود بیشتردرد امد. از قطع شدن پای عشقش بهم ریخته بود به حد دیوانگی رسیده بود، دیدن چشمان گریان دونگهه که بی صدا اشک میریخت بیشتر بهم ریخت، کاری هم نمیتوانست بکند جز با او هم گریه شود .
حال هم افسر پلیس به همراه چانگمین به پیش دونگهه امده بودنند تا درمورد اتفاقی که برای دونگهه افتاده بپرسد ،از اینکه یونا و سونگ وون چرا درماشین دونگهه بودن ،نگاه خیس و لرزان هیوک به دونگهه بود که نگاه غمگینش به افسر پلیس که از مرگ یونا و زنده و سالم ماندن سونگ وون گفت پرسید : خوب آقای لی میتونید بگید خانم یوناو پسرشون تو ماشین شما چیکار میکردن؟...اونا رو کجا و چطور سوار کردید؟...کجا داشتید میبرید؟...میتونید بگید ماجرا چی بود؟... اون ماشین که شما رو تعقب میکرد چه کسانی بودن؟... دونگهه نگاه غمگین و بیحسی به افسر پلیس میکرد درذهنش هزاران جواب بود که با گفتنش رازهای فاش میشد .مطمینا مردی که کنار تختش بود بیشتر بهم میرخت شاید اصلا از او متنفر میشد ،او نمیخواست هیوک از او منتفر بشود. چون او احساس خاصی در قلب خود به هیوک پیدا کرده بود، احساسی که چند روز قبل به ان رسیده بود .حال نمیخواست هیوک را از دست بدهد پس باید دروغ میگفت با صدای ارام گرفته ای گفت: من هیچی یادم نیست...من نمیدوم چی شده...هیوک با جواب دونگهه چشمانش به شدت گرد شد گفت: چی؟...چیزی یادت نیست؟...افسر پلیس اخم کرد گفت: چیزی یادتون نیست؟... ولی دکتر گفت شما که مشکلی تو حافظتون ندارید...همه افراد اطرافتونو یادتونه...میدونید کی هستند...دونگهه با همان حال وسط حرف پلیس گفت: اره من همه رو یادمه...ولی تصادف یادم نیست...نمیدونم خانم یونا تو ماشینم چیکار میکرد...اصلا یادم نیست چرا خانم رو سوار کردم...برای چی ...هیچیی یادم نیست.....
*****************************************************************************************
بوسه سی و هشتم
( سلام عشقم)
( مقر شکنجه گاه)
چانگمین نگاه اخم الودش میچرخید با صدای بلند گفت:همه جا رو خوب بگردید...این لعنتی ها شاید چیزی جا گذاشته باشن... اخمش بیشتر شد به تخت اهنی که وسط اتاق بود چند بند مشکی چند لکه خون خشکیده رویش بود نگاهش ثابت شد زیر لب با صدای خفه ای گفت: وحشی ها حیوون صفت...معلوم نیست کی بهشون خبر داده؟... که با حرف دستیارش رو بگرداند به مرد جوان نگاه کرد که به تخت اشاره میکرد گفت: قربان...به نظر میاد این تخت باشه؟... روش لکه های خونه...یعنی پرفسور چویی رو اینجا تو این اتاق نگه داشتن؟... چشمانش گشاد شد با وحشت گفت: این خونا یعنی... پرفسورو شکنجه دادن؟... چانگمین اخمش بیشتر شد با عصبانت گفت: نخیر ...اوردن اینجا مهمونی تا نوازشش کنن...خوب کسی رو که اسیر میگیرن مطمینا بلایی هم سرش میارن... جوک میگی تو...بار اولته که میای همچین جای؟...مرد جوان چهره اش ناراحت شد با سرتعظیمی کرد گفت: ببخشید قربان...چانگمین دست به کمر شد با همان حالت جدی اخم الود گفت: عوض این حرفا بروببین افراد ازمایشگاه کجا موندن...بیان این لکه های خونی رو برای ازمایش ببرن... یالااا...مرد جوان دوباره با سرتعظیمی کرد گفت: چشم قربان...دوید رفت همین زمان مرد جوان پلیس دیگری دوان امد گفت: قربان ...قربان...جسد ...یه جسد پیدا کردیم...چانگمین یهو رو بگردانند باچشمانی گشاد شده گفت: جسد؟...
چانگمین کنار جسد مرد جوانی ( هنری) که تیری شقیقه اش را سوراخ کرده بود نصف سرش متلاشی شده بود خون صورت و سر مرد را کاملا خونی کرده بود نشست، دستکش سفید را از مرد جوان کنار دستش گرفت دستش کرد ،دست روی سرجوان گذاشت قدری چرخاند نگاه اخم الودش به دکتر کالبد شکاف شد دکتر هم نگاهش به جسد مرد جوان بود گفت: با تیری که به سرش زدن کشته شده ...مرگشم تقریبی میتونم بگم دیروز بوده... با بردنش به ازمایشگاه زمان دقیق مرگ رو میتونم بگم...چانگمین سرش را چند بار تکان داد گفت: ممنون دکتر ...بلند شد رو به افرادش که در اطراف جسد بودن گفت: جسد رو به ازمایشگاه منتقل کنید...اینجا رو هم کاملا بگریدید...انیطور که پیداست یکی بهشون خبرداده...اینا رفتن ...نمیدونم پرفسور چویی با خودش بردن یا ....مکثی کرد جمله" اون کشتن " رو نگفت ادامه داد : کاملا تحقیق کنید ...کوچکترین اثری از اینجا به دست بیاریم یه سر نخ حساب میاد...در مورد جسد هم تحقیق کنید ..ببنید کیه...چیکارست ...اهل کجاست...خلاصه همه چیز رو درموردش بفهمید...اینکه سابقه یا جرمی داره چرا با این باند بوده...همه افراد با سرتعظیمی کوچکی کردن گفتتند : چشم قربان ....
*************************************************
(( سوون.. روستای سوجو))
کیو بعد از دوش گرفتن اب گرم وارامبخش و اصلاح صورت و پوشیدن لباس لیتوک صبحانه مفصلی خورد حال کنار شیوون که روی تشک دراز کشیده کانگین ولیتوک پلیور و شلوار نو کانگین را به تنش کردن نشست . سینی که داخلش کاسه سوپی به همراه لیوان اب و لیوان با میوه بود را روی زمین گذاشت نگاهش به شیوون شد که صورتش هنوز رنگ به رخسار نداشت دور چشمش کبود و گونه راستش باند زخم کوچکی چسبانده بود ارام چشمانش را باز کرد نگاه خماری و بیحالی بهش کرد پلکی زد . کیو از خوشی لبخند پهنی زد قدری روی شیوون خم شد دست شیوون را بالا اورد بوسه ای به پشت دست زد با انگشت شصت کبودی روی مچ را نوازش میکرد با مهربانی گفت: سلام عشقم... سلام جون دلم... صبح بخیر...
شیوون شب قبل در ارامش در اغوش کیو خوابیده بود .امروز که صبح زمستانی سرد دیگری شروع شده بود بیدار شده .وضعیت جسمیش قدری بهتر شده و حالش کمی جا امده بود. مثل روز قبل درد نداشت ،گویی آغوش کیو بوسه هایش واکسینه ش کرده بود دردی نداشت. ولی مثل دفعه قبل اتفاقی که برایش افتاده بود یادش امده بود با بیحالی چشم باز کرده بود .همان ابتدا خاطرات ان شب رستوران و اسارت و شکنجه نامفهوم به یادش امد ولی نمیدانست چطور ازاد شده کجاست . نگاه خمارش به کیو بود لحظه ای اتفاقات جلوی چشمانش لرژه رفتن، با پلک زدن خواست تاری چشمانش را کم کند صحنه های وحشتناک را فراری دهد که با گرفته شدن دستش توسط کیو و سلامش همه چیز خود به خود ناپدید شد جایش چهره کیو که لبخند میزد گفت: سلام عشقم ...را دید از خطاب عشقم کیو تعجب نکرد فکر کرد مثل همیشه که سربه سرش میگذاشت دارد شوخی میکند لبخند خیلی کمرنگ و بیحالی زد چال گونه هایش را کم عمق به چشمان بیتاب کیو نشان داد با پلک زدن لبانش را به سختی تکان داد با صدای که به سختی شنیده میشد گفت: سلا هیون (سلام هیونگ) ...
کیواز شنیدن صدای شیوون که تمام این مدت دلتنگش بود اشک شوق در چشمانش جمع شد دست شیوون را بیشتر میان دستانش فشرد با شادی گفت: جانم...خم شد بوسه ای تشنه به گونه شیوون زد از چشیدن پوست داغ و خوش طعم گونه شیوون تنش از لذت لرزید قدری سرراست کرد هم نگاه معشوقش شد با نگاه شیوون که فهمید معشوقش چه میگوید جوابش را داد. کیو میفهمید در نگاه خمارشیوون که نگاهش میکند چه پرسشی هست. کیو و شیوون از بچگی وقتی باهم حرف نمیزدنند با نگاهشان باهم حرف میزدنند .این یعنی دو عاشق از کودکی نگاه هم را میفهمیدند، نگاهایشان جای زبانیشان حرف میزد . شیوون که بیحال بود توان حرف زدن نداشت در نگاه خمارش از کیو پرسید " من کجام؟.. چطور ازاد شدم؟.. تو چطور پیدام کردی؟ .." کیو دستی روی گونه شیوون گذاشت نوازشش کرد دست دیگر روی سینه اش ارام و خواستنی نوازش میکرد با لبخند نگاهش میکرد آرام گفت: اینجا یه جای خوبه...من پیدات نکردم... یکی اوردت اینجا...قضیه اش مفصله...بعدا بهت میگم... فقط بدون اینجا جات امنه...همه چیز هم تموم شده...من کنارتم... دست شیوون را گرفت بالا اورد دوباره بوسید گفت: دیگه هیچوقت هیچوقت نمیزارم کسی بهت اسیب برسونه... برای همیشه کنارتم... مراقبتم... اصلا تو برای همیشه برای منی... به حالت شوخی چشمکی زد قدری کمر راست کرد گفت: حالا بیا صبحونه بخور... یه صبحونه خوشمزه بهم دادنند گفتن تا تهش بهت بدم... دوباره روی شیوون خم شد دستی روی تنش حلقه کرد گفت: بذار یکم بلندت کنم تا راحتتر بتونی بخوری... بالشت دیگر را زیر سر شیوون گذاشت سرش را روی بالش گذاشت شیوون قدری به حالت نیم خیز نشسته شد سرش بالا امد. کیو با کمر راست کردن سینی را روی ران های خود گذاشت قاشق را برداشت داخل کاسه سوپ گذاشت بهم میزد گفت: سوپش خیلی خوشمزه ست ...کار اشپزش حرف نداره... قاشق را قدری پر کرد بالا اورد کمی به قاشق فوت کرد ارام به طرف شیوون گرفت با لبخند و مهربان گفت: بیا جون دلم بخور...قاشق را به لبان شیوون که خمار و بیحال نگاهش میکرد چسباند ارام وارد دهانش کرد.
شیوون لقمه را در دهانش مزه مزه کرد واقعا سوپ خوشمزه ای بود ان را ارام قورت داد قدری چهره ش درهم کرد ،گلویش درد میکرد در شکنجه گاه غذا که نه سنگ به خوردش داده بودن گلویش زخم شده بود، با ساکش هم که لیتوک کرده بود زخم سرباز کرده بود از قورت دادن غذای قدری اذیت شد ولی لذتی که داشت قوتی که به جانش انداخت درد دیگر اهمیت نداشت. کیو از درهم شدن چهره شیوون از درد قلبش تیرکشید تحمل درد کشیدن معشوق را نداشت سرخم کرد بوسه ای به پیشانی شیوون زد، با کمرراست کردن ارام قاشق را پر میکرد وارد دهان شیوون میکرد. میدانست که گلوی شیوون زخم است درد دارد ارام به او غذا میداد چشمانش از درد قلبش برای حال معشوق خیس اشک بود ولی از اینکه عشقش حالش بهتر شده در حال خوردن غذا شاد بود لبخند میزد با نگاهی عاشق و جان دل به شیوون غذا میداد با دستمال ارام دور لب شیوون را پاک میکرد تا غذا زخم اطراف دهان و لب زیرنش را دیگر اذیت نکند با چند لقمه دادن چند قلوب اب به شیوون خوراند لبخندش پهنتر شد گفت: خوشمزه ست نه؟... ولی به دست پخت مامان نمیرسه نه؟... خنده نصفه ای کرد گفت: هر چند اگه آجوما اینجا بود حسودیش میشد میگفت ...پس من چی...همیشه از غذاهای من تعریف میکردی کیوهیون چابلوس... شیوون با بیحالی لبخندی زد سرش را آرام تکان داد به معنی " اره" کیو از جواب شیوون که فقط سرتکان دادن بود دوباره خنده آرامی کرد گفت: جانم...دوباره چند لقمه از سوپ را به خورد شیوون داد قلوبی از آب میوه هم به او داد، اب پاک کردن گوشه لب شیوون از اب میوه تابی به ابروهایش داده به لیوان دست خود نگاه کرد گفت: آشپزش میگه اب میوه اش از ترکیب چند تا میوست...معلوم نیست چیه... رو به شیوون کرد پرسید : خوشمزه ست ؟... شیوون پلکهایش را ارام بست و باز کرد به معنی " بله" کیو چشمانش را قدری گشاد کرد ابروهایش را بالا داد با حالت شوخی گفت: واقعا؟... پس بگم دستورشو بهم بده ...اخم کرد گفت: هر چند خسیسه بهم نمیگه... ولی من... که با یهو باز شدن در اتاق جمله اش ناتمام ماند رو بگردانند شنیدونگ را دراستانه در دید که با چشمانی گشاد و ابروهای بالا رفته به شیوون نگاه میکند با ذوق دستانش را بهم زد با حالت کودکانه فریاد زد: آخجـــــــــــــون ...دوست جونیم بیدار شده.... بریم بازی... دوان به طرف شیوون امد که کیو مثل سد بتونی جلویش را گرفت.
کیوبا دیدن شیندونگ چشمانش گشاد و ابروهایش بالا رفت با فریاد شنیدونگ لیوان را روی زمین گذاشت از جا پرید رفت زیر پای شیوون ایستاد دستانش را از هم باز کرد شنیدونگ هم دوید به طرف شیوون برود کیو با دستانی باز جلویش ایستاد گفت: هی...هی ...کجا؟... شیندونگ به جلوی سینه کیو برخورد کرد چسبیده به او رو نوک پا بلند شد سرش را از روی شانه کیو بالا اورد به شیوون از ورود ناگهانی شیندونگ که نمیدانست کیست تعجب کرد قدری چشمان خمارش گشاد شد نگاه کرد شنیدونگ با صدای بلند گفت: میخوام برم با دوست جونیم بازی کنم...برو کنار...دوست جونیم بیدار شده... کیو دستانش دور تن شنیدونگ حلقه کرد او را بغل کرد به عقب میبرد، ولی گویی شنیدونگ وزنه هزار تنی بود به سختی شیندونگ که دست وپا میزد از بغلش بیرون بیاید را به طرف در میبرد با چهره ای درهم گفت: چی رو برم پیش دوست جونیم؟... دوست جونیت حالش خوب نیست...میری دونسنگمو له میکنی...نمیخواد بری پیشش...دونسنگ بیچاره ام تازه بیدار شده...تو با بوس هات میزی لهش میکنی.... نمیخواد ...برو بیرون...برو بیرون....
شنیدونگ با دست و پا زدن مقاومت میکرد دستش را از زیر بغل کیو رد کرده به طرف شیوون دراز کرد فریاد زد : نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه...دوست جونیم...من میخوام برم پیش دوست جونیم....از درگیری کیو و شنیدونگ بلوایی در اتاق به پا شد، شیوون بیحال با تعجب فقط نظارگر بود که بالاخره ناجی ها با شنیدن سر و صدا به داد کیو رسیدن. کانگین و لیتوک و هیچل دوان به طرف اتاق امدن با دیدن وضعیت ان دو لیتوک با چشمانی گشاد شده گفت: اینجا چه خبره؟... کیوهیون چی شده؟... هیچل و کانگین دو طرف زیر بغل شنیدونگ را گرفتن از بغل کیو بیرون اوردن کیو نفس زنان عقب رفت با دست به شیندونگ اشاره کرد با چهره ای کمی عصبانی گفت: بابا ...این یهو اومد تو میخواست بپره رو شیوون.... داد میزنه دوست جونیم بیدار شده بریم باهم بازی... اگه جلوشو نمیگرفتم پریده بود رو شیوون لهش کرده بود...
هیچل و کانگین از دست و پا زدن و فریاد شنیدونگ که میگفت : من برم پیش دوست جونیم...باهاش بازی کنم... فهمیدن کیو راست گفته ،هیچل چهره اش درهم به کمک کانگین شنیدونگ به بیرون از اتاق میبردن . کانگین هم رو به شیندونگ گفت: اروم باش دونگ دونگی....باشه باشه...با دوست جونیت بازی کن...ولی الان بیا باهات کار دارم... دوست جونیت غذا بخوره ...حالش زود خوب بشه بیاد باهات بازی کنه...هیچل و کانگین شنیدونگ را که همچنان دست و پا میزد از اتاق بیرون بردن. لیتوک دست روی بازی کیو که نفس نفس میزد دست به کمر با اخم به دراتاق نگاه میکرد هنوز عصبانی بود گذاشت گفت: اروم باش کیوهیون...از دست شنیدونگ ناراحت نشو.... بازوی کیو را کشید به طرف تشک شیوون برد گفت: درسته اون هیکلش بزرگه...مرد جوونه...ولی عقلش به اندازه یه پسر بچه 5 ساله ست...کیو را نشاند خودش کنارش نشست چهره ش ناراحت شد گفت: هر چند این بچه مثل همه بچه ها سالم به دنیا اومد...تا 4 سالگیش هم یه بچه سالم بود...ولی وقتی 4 سالش بود تب شدید میکنه نصف شب تشنج میکنه...چون پدر نداشته و مادرشم تنها با یه پسر بچه 6 و7 ساله ساله دیگه کاری نمیتونسته بکنه...اون زمان توی این دهکده دکتر درست حسابی یا درمانگاه نبود ...من بعد از چند سال اومدم اینجا...شنیدونگ هم از او تشنج مغزش اسیب دید...شد اینی که میبینی...هیکلش رشد کرد ...ولی هوشش به اندازه یه بچه 4 و5 ساله ست...اون پسر خیلی مهربون وخوبیه...یه پسر خیلی خوب مثل تو ...رو به شیوون کرد گفت: مثل شیوون...که با دیدن چشمان خمار شیوون که از تعجب و گیجی دران موج میزد نگاهش میکرد جمله اش ناتمام نماند.
در عرض چند ثانیه چهار مرد جلوی شیوون ظاهر شدن او نمیدانست انها کی هستند با تعجب نگاه میکرد. لیتوک هم چشمانش قدری گشاد شد گفت: اوه... شیوونی بیدار شده ؟... داشتی بهش صبحونه میدادی؟... کیو با حرف لیتوک در مورد شنیدونگ عصبانیت کم شد چهره اش ناراحت بود با حرف لیتوک او هم رو به شیوون کرد با لبخند ملایمی گفت: اره...بیدار شده...از صبحوتون هم خوشش اومده...لیتوک چشمانش بیشتر گشاد شد گفت: واقعا؟... کیو سری تکان داد گفت: اره... به شیوون نزدیکتر شد دست شیوون را گرفت قدری فشرد نگاه متعجب و پرسگر شیوون را به خود کرد گفت: شیوونا... میدونی این کیه؟... یعنی باید بگم... شیوونا...به لیتوک اشاره کرد گفت: این دایه...دایی جونگسو... از نگاه خمار و گیج شیوون لبخندش پررنگتر شد گفت: یادته مامانی همیشه از دایی جونگسو برامون میگفت...دست داخل یقه پلیور خود گذاشت گردنبندش را دراورد جلوی شیوون گرفت گفت: این گردنبندها رو... دست روی سینه شیوون گذاشت گردنبندش را نشان داد گفت: دایی جونگسو به مامانی داده بود برامون گذاشته بود...مامان هم همیشه از دلتنگی دایی جونگسو گریه میکرد ...یادته که نه؟... به لیتوک اشاره کرد گفت: این همون دایه... دایی جونگسو... دکتره...این مدت که حالت بد بود دایی حالتو بهتر کرد... چشمان خمار شیوون قدری گشاد شد با مکث از کیو گرفت به لیتوک نگاه کرد.
لیتوک به شیوون نزدیکتر شد چشمانش خیس اشک بود دست شیوون که در دست کیو بود را گرفت با صدای لرزانی از بغض گفت: سلام شیوونا....سلام معجزه من... من دایی جونگسوم... شیوون با گیجی به لیتوک نگاه میکرد دوباره نگاهش به کیو شد در نگاهش پرسید: دایی جونگسو؟...این دایی جونگسوه؟... اینجا چیکار میکنه؟...چطور پیداش کردی؟... تو پیداش کردی یا اون پیدامون کرد؟... کیو از نگاه شیوون لبخندش پهن تر شد گفت: میدونم چی میگی...برات میگم همه چیزو...ولی الان نه...تو باید استراحت کنی...مفصل برات همه چیزو تعریف میکنم...کاسه سوپ را از کنار تشک گرفت گفت: الان باید سوپتو بخوری...تا جون بگیری...رو به لیتوک کرد با حالت شوخی گفت: مگه نه دایی ...شما تجویز کردی یه کاسه سوپ کامل با یک لیوان اب میوه کلی بوسه به بیمار خورانده شود... لیتوک نگاهش به شیوون بود بغضش را با فشردن لبانش فرو داد با سرتکان دادن گفت: اره...همشو بخوره...تا جون بگیره....لیتوک از بغض متوجه شوخی کیو درمورد بوسه نشد ولی شیوون فهمید با بیحالی لبخند کمرنگی زد.
*****************************************
سومان لگدی به پهلوی گونهی که سروصورتش خونی از درد در خود مچاله شده بود زد با خشم فریاد زد : حرومزاده لعنتی...داشتی چه غلطی میکردی؟...این اشغال کثافت کی بود که اوردی تو گروه؟....از پلیس بود هاااااااااااا؟... اون حرومزاده جاسوس پلیس بود توی احمق اونو وارد گروه کردی اره؟... حیوون.... گونهی روی زمین افتاده از درد مچاله شده بود سرفه ای کرد خون را به بیرون تف کرد چشمانش را از درد بهم فشرد با ناله و صدای لرزانی گفت: نه قربان...اون پلیس نیست...اون خودش خلافکارترازمنه...حتما اون چویی رو برده ازش پول به دست بیاره...گونهی با فراری دادن شیوون توسط هیچل شک داشت که هیچل پلیسه ،ولی نمیتوانست جلوی سومان از شکش بگه چون مطمینا کشته میشد، فقط باید انکار میکرد دروغ میبافت ولی این از خشم سومان کم نمیکرد.
سومان وحشی لگد دیگری به بازوی گونهی زد فریاد زد : لعنتی بیمصرف ...اون از هیچل اشغال ...اونم از هنری کثافت...دور برم پر از بیمصرفای عوضیه... لگد دیگری اینبار به ران گونهی زد همانطور با خشم فریاد زد : همه جا رو میگردی ...میری اون هیچل اشغال رو برام پیدا میکنی برمیگردی...فهمیدی؟... اون اشغال برگردون اینجا ...اون اشغال پیدا کنید.... اون چویی عوضی هم برش گردونید ...فهمیدی... اگه اونا رو پیدا نکنی اینبار باید با جونت جوابمو بدی... گونهی از درد درخود مچاله شده بود ناله میزد سرش را چند بار تکان داد با صدای لرزانی نالید: اره...باشه قربان...حتما پیداش میکنم...من پیداشون میکنم...
*******************************************
( سئول .بیمارستان)
هیوک کنار تخت دونگهه نشسته نگاه عاشقش به معشوق مصدومش بود، دست روی دست دونگهه گذاشت چشمانش بیحال دونگهه را با خود هم نگاه کرد گفت:دکتر میگه چند روز دیگه مرخصت میکنه...وقتی مرخص شدی بیا خونه برادرم ...یعنی خونه ما...دکتر گفت بعد از مرخص شدن باید تحت مراقبت باشی...تو خونه که تنهایی ...بهتره بیا پیش من تا...دونگهه چهرهش قدری درهم شد وسط حرفش گفت: نه...ممنون ارباب....میرم خونه خودم...راحترم... هیوک اخمی کرد گفت: میری خونه خودت...؟ بهت میگم دکتر میگیه نباید تنها باشی...باید ازت مراقبت بشه...میفهمی؟...تنها پاشی بری خونه چیکار میخوای بکنی....بعلاوه ما که با هم غریبه نیستیم...تو چند ساله با مایی ...قبل از تو پدرت برای ما کار میکرد...پس ما باهم غریبه نیستیم.... بعلاوه با کارهای که تو وپدرت برامون کردین ... حالا ما بخوایم از تو مراقبت بکنیم چیزی نیست...که جبران بشه....
دونگهه سرش را پایین کرد دردلش غوغایی به پا بود او کاری با خانواده چویی کرده بود که اگر میفهمیدند زنده نمیگذاشتند ،حال هیوک داشت درمورد جبران زحمت دونگهه میگفت چه زحمتی ؟ جبران فرستادن شیوون به دست شکنجه گران؟ جبران نمک نشاسی دونگهه؟ نگاه غمگین دونگهه به پای قطع شده خود شد، گویی قطع شدن پایش سزای کاری بود که با شیوون کرده بود، هر چند هنوز نمیدانست شیوون نجات پیدا کرده یا نه؟ کیو توانست او را نجات دهد ؟هر چند اگر شیوون نجات پیدا کرده بود، هیوک حتما میگفت .ولی هیوک چیزی نگفته بود .دراین مدت هم که کنار دونگهه بود همش غمگین بود یا مدام با تلفن حرف میزد، حرفی نزد با این وضع دونگهه نمیتوانست به خانه چویی برود نه از تنفر، نه ،چون شرمنده بود، بدون سراست کردن لبه لحاف را گرفته با ان بازی بازی میکرد با حالتی شرمنده گفت: ببخشید ....ولی من معذبم...یعنی نمیتونم بیام....
هیوک اخمش بیشتر شد با حالتی کمی عصبانی گفت: این دوباره حرف خودشو میزنه...هی میگه نمیتونم بیام... نمیتونم بیام...معذب چیه؟... مگیم مگه تو غریبه ای....فعلا توی اون خونه ای که دیگه کسی نیست...هیونگ و همسرش رفتن مسافرت... چهره ش غمگین شد گفت: شیوونی رو که دزدیدن معلوم نیست بچه بیچاره کجاست...تو چه وضعیتیه...هنوز نجاتش ندادن...کیو هم چند روزه غیب شده ...نمیدنم برادرزادهام کجان...دونگهه با حرف هیوک یهو سرراست کرد با چشمانی گشاد شده گفت: ارباب کیوهیون هم ناپدید شدن؟... یعنی چی؟...هیوک سری تکان داد با ناراحتی گفت: اره...کیوهوین هم چند روزه که معلوم نیست کجاست...اخرین باز کیو رو پشت در خونه تو ماشین دیدن که با سرعت رفت ...دیگه هیچکی ندیدتش...پلیسم هر چی گشت نتونسته پیداش کنه...
دونگهه با چشمانی گشاد شده به هیوک نگاه میکرد دیگر حرفی نزد ،در ذهنش با خود درگیر بود .او به کیو اطلاع داد که شیوون را افراد ان باند به جای نامعلومی میبردن دید ،که کیو به دنبال ان ماشین رفت ومطمینا باید کیو وشیوون را نجات میداد. ولی شیوون هم نجات پیدا نکرده که کیو هم گم شده. یعنی کجا بود؟ نکنه برای او هم اتفاقی بدی افتاده؟ نکنه او را گروگان گرفتن ؟؟ جملات در ذهنش در جدال بودن ولی نمیتوانست به زبان بیاورد. اگر حرف در مورد اینکه او کیو را به دنبال ماشین هیچل فرستاد میگفت مطمینا لو میرفت، هیوک و بقیه میفهمیدند او شیوون را فرستاده دست ربایندگان، پس سکوت کرد فقط به هیوک نگاه میکرد که با پرسش هیوک به خود امد: چی شده؟... دیگه اعتراضی نداری؟... میای خونه پیش من؟... دونگهه چهره اش تغییر کرد با شرمندگی گفت: باشه...چاره ای نیست... به گفته شما تنهام...باید بیام پیش شما...هیوک لبخند زد گفت : این خیلی خوبه...افرین...
دونگهه نگاه اخم الودش به در نیمه باز اتاق بود که هیوک با دکتر در حال صحبت بود به مخاطب پشت خط موبایلش با صدای خفه ای و جدی گفت: چی شده جانگسو...چه خبره؟...جانگسو گفت: هیچی آقا...هیچل پرفسور چویی رو که از مقر فراری داد معلوم نیست کجا رفته...معلومم نیست پرفسور زنده ست یا مرده؟... معلوم نیست چیکارش کرده... نه ما تونستیم پیداش کنیم نه پلیس.... انگار اب شده رفته تو زمین...ما هم مجبور شدیم مقرو ترک کنیم...انگار پلیس جامونو پیدا کرده...ماهم اومدیم یه جای دیگه...رئیسم دستور داده دنبال هیچل برگردیم پیداش کنیم... دونگهه با اخم شدید وچشمان ریز شده در سکوت کامل به حرفهای جانگسو گوش میداد، از حرفهای جانگسو فهمید هیچل شیوون را فراری داده مطینا کیوهم شیوون را پیدا کرده در جای مخفیش کرده، چون نه پلیس میدانست این دو نفر کجان نه خلافکارها ،پس جای کیو و شیوون امن بود. این خیال دونگهه را راحت کرد به جانسگو که پرسید : راستی خودت چیکار میکنی؟...میخوای ادرس رو بهت بدم ...هر چند رئیس اگه بفهمه ....حرفش را قطع کرد گفت: باشه...نه...ممنون جانگسو... ادرسو نمیخوام...دوباره بهت زنگ میزنم...فعلا..بای... تماس را قطع کرد همین زمان هیوک وارد اتاق شد با لبخند به طرفش امد.
*****************************************************
(( 13 فوریه 2012 ))
( روز ششم ازادی)
( سون..روستای سوجو)
کیو با چشمانی عاشق و تشنه به صورت بیحال شیوون که نیم خیز دراز کشیده با چشمانی خمار کمی صدادار نفس نفس میزد نگاهش به او بود هم نگاه بود، با دستمال گوشه لب شیوون را از غذایی که ارام با جان دل به شیوون خورانده بود پاک کرد با لبخند مهربان گفت: خوبه...امروز دیگه تمام فرنی تو خوردی.... دیروز که سوپو نصفه خورده بودی...باید غذاتو کامل بخوری تا زودتر خوب بشی... شیوون که کمکم داشت نیرویش را به دست میاورد زخمایش روز به روز بهتر میشد قدری جان گرفت با بیحالی پلکی زد با صدای خیلی ارام و ضعیفی با تکان دادن به سختی لبان زخمیش گفت: ممنون هیونگ...کیو لبخندش پررنگتر شد گفت: نوش جونت...کمر خم کرد بوسه ای ارام به لبان زخمی شیوون زد، کاری که همیشه وقتی میخواست شوخی کند میکرد ولی حال از روی عشق بود، بوسه ای تشنه دلدادگی بود. ولی برای شیوون همان معنی را میداد که همین زمان در کشوی اتاق باز شد لیتوک وارد اتاق شد گفت: کیوهیون... کیو سریع کمرراست کرد روبه او گفت: بله... لیتوک به کنار کیو امد نشست قوطی قرصی به دستش بود را جلوی کیو گرفت با اخم ملایمی گفت: این چیه؟... کیو اخم کرد به قوطی دست لیتوک نگاه کرد گفت: این؟...قوطی قرص...دایی خودت نمیدونی این چیه؟... لیتوک اخمش بیشتر شد گفت: میدونم...این چیه...ولی این قوطی قرص تو جیب کت تو بود که کانگین شسته...این قوطی قرصهای قلبه...تو جیب تو چیکار میکنه؟...با اخم چشمانش ریز شد گفت: تو مشکل قلبی داری؟...این قرصها مال توهه؟...با حرف لیتوک چشمان کیو گشاد شد سریع به قوطی چنگ زد از دست لیتوک قاپید زیر پای خود گذاشت نگاهی به شیوون کرد که نگاه خمارش به ان دو بود با حرفهای لیتوک با چشمانی نگران به کیو نگاه میکرد، روبه لیتوک هول شده گفت: نه...یعنی اره...یعنی نه...خوب یعنی یه زمانی بود...ولی الان نیست....
لیتوک که با دیدن قرصها انقدر نگران شده بود که اصلا متوجه نشد شیوون بیداراست دارد نگاهش میکند با بیشتر کردن اخمش گفت: یعنی چی؟...چی میگی بچه...یعنی چی که یه زمانی بود ولی الان نیست...کیوهیون اگه تو مشکل قلبی داری باید قرصاتو بخوری...ولی تو این مدت ندیدم قرص بخوری...تو... کیو با چشم و ابرو به لیتوک اشاره کرد که بس کند ولی لیتوک متوجه نشد کیو هم اخم کرد وسط حرفش گفت: من مشکلی ندارم دایی...حالم خوبه... اوضاع قلبم خوبه...میشه انقدر به این قرصا گیر ندی...که با تماس دستش توسط دست شیوون که خیلی ارام و بیحال دستش را روی تشک کشید روی انگشتان دست کیو که کنار پایش روی تشک بود گذاشت کیو ساکت شد رو بگردانند با دیدن چهره غمگین شیوون که درچشمان خمارش نگرانی موج میزد دهان باز کرد تا حرف بزند ولی چون بیحال بود توان نداشت ودر نگاهش از کیو پرسید" هیونگ حالت خوبه؟..قلبت درد میکنه؟.. تو مشکل قلبی داری؟.. از کی؟..حالت خوبه؟..خیلی درد داری؟.."
لیتوک با ساکت شدن رو بگرداندن کیو او هم رو برگرداند متوجه بیدار بودن شیوون شد چشمانش گشاد شد گفت: اوه...شیوونی بیداره؟؟... کیو بیتوجه به حرف لیتوک کامل به طرف شیوون برگشت قدری کمر خم کرد دست شیوون که به روی دستش بود را بالا اورد بوسه ای به پشت دست زد دستش را میان دستش فشرد با لبخند کمرنگی مهربان و عاشقانه به شیوون نگاه میکرد با صدای ارامی گفت: چیز ی نست عزیزدلم...من حالم خوب خوبه...دست شیوون را روی سینه خود جای قلب خود گذاشت با همان حالت گفت: این قلب بخاطر تو ...بخاطر نبودن تو کنارم درد میکرد...از دلتنگی تو داشت دیونه میشد...ولی حالا خوب خوبه...چون تو کنارشی...هیچ دردی نداره...حالم خوب خوب خوبه....این قرصا هم دیگه به دردم نمیخوره...چون قرص اصلی قلبم کنارمه...جلوی چشمه...پیشمه...دیگه بهشون احتیاج ندارم... شنیدی که دایی لیتوک گفت... من اصلا توی این مدت که اینحا اومدم قرص نخوردم...چون بهش احتیاج نداشتم ...چون تو کنارمی...میدونی چیه شیوونی... تو معجزه زندگی منی...معجزه عشقی...معجزه زنده بودن من...تو توی این قلب کوچیکم فرمانروای میکنی...بدون هیچ نائب السلطنه ای....لبخندش قدری پررنگتر شد گفت: هیچی نمیدونه چه لذتی داره بهترین پادشاه تاریخ رو در دل داشتن یعنی چی؟...جز خودم...پس فکر کن یه کشور پادشاهش نباشه چه بر سراون کشور میاد... حالا که پادشاه قلبم هست ...کنارمه....حالم خوب خوبه...خم شد سرجلو برد بوسه ای به پیشانی شیوون که چشمانی خیس خمار نگاهش میکرد زد.
شیوون هم چشمانش را ارام بست نفس زدنش قدری صدادارتر شد کیو هم با مکث لبانش را از پیشانی شیوون جدا کرد خواست کمرراست کند که با گرفته و کشیده شدن بازویش توسط لیتوک یهوی به عقب کشیده شد . لیتوک با کشیدن بازوی کیو با اخم به شیوون نگاه کرد نگران گفت: این بچه چرا اینجوری نفس میکشه؟... روی شیوون خم شد دستی روی سینه ش دست دیگر روی گونه شیوون گذاشت .کیو با حرکت لیتوک گیچ شده بود با چشمان کمی گشاد گفت: چی؟...چی شده؟... همین زمان در اتاق باز شد کانگین وارد شد گفت: عشقم فهمید ی این قرصا مال کیه؟... لیتوک که روی شیوون خم شده بود امان نداد دستش را بالا اورد وسط حرف کانگین گفت: عشقم گوشی...گوشیمو بده... کانگین با حرف لیتوک لحظه ای گیج نگاه کرد با دیدن حالت لیتوک و نگاه اخم الودش به شیوون نگاه کرد او هم چون لیتوک متوجه بد نفس کشیدن شیوون شد. به طرف وسایل پزشکی روی میز عسلی گوشه اتاق میرفت گفت: چی شده؟... مشکلی پیش اومده؟... گوشی را از روی میز گرفت با قدمهای بلند به لیتوک رسید گوشی را به دستش داد.
لیتوک هم گوشی را سریع گرفت به گوش خود گذاشت گوشه لحاف را از روی سینه شیوون کنار زد با نگرانی گفت: شیوونی بد نفس میکشه...فکر کنم ریه اش اب اورده...به کمک کانگین که کنار شیوونی نشست لبه پلیور را گرفت بالا برد سینه شیوون را لخت نمایان کرد گوشی را روی سینه شیوون که با چشمانی بسیار خمار ورنگی پریده به لیتوک نگاه میکرد با دهانی نیمه باز صداداری نفس میزد گذاشت شروع به معاینه کرد. کیو با چشمانی گشاد و وحشت زده به شیوون و ان دو نگاه کرد گفت: چی شده؟... شیوونی چش شده؟... لیتوک با اخم و شدید نگران به صورت بیحال شیوون نگاه میکرد ،گوشی را روی سینه شیوون که با نفس زدن تند و نامنظم بالا و پایین میرفت جابجا کرد بیتوجه به پرسش کیو نیم نگاهی به کانگین کرد گفت: بلندش کن... کانگین که با اخم به لیتوک نگاه میکرد به امرش دو بازوی شیوون را گرفت بلندش کرد نشاند تقریبا بغلش کرد ،کیو با حرکتش چشمانش بیشتر گشاد شد سریع دو بازوی شیوون را گرفت از بغل کانگین بیرون اورد خودش بغلش کرد کانگین هم بی توجه به حرکت کیو لبه پلیور را گرفت بالا کشید پشت شیوون را لخت کرد.
لیتوک با گوشی مشغول معاینه شیوون از پشت شد کیو چهره ش وحشت زده تر شد همانطور که شیوون به اغوش داشت گفت: یکی بگه چی شده؟... شما چرا اینجوری میکنید؟.. شیوون چشه؟... لیتوک تغییری به نگاه اخم الودش نداد با مکث گوشی را از پشت شیوون برداشت رو به کیو پرسید : از کی اینجوری نفس میکشه؟...دیشب که حالش خوب بود نه؟... من که صبح اومدم دیدمش انقدر صدادار نفس نمیکشید نه؟...کیو از حرفهای لیتوک گیج بود با همان حالت وحشت زده گفت: دیشب ؟....نه حالش خوب بود... نفس زدنش؟ ...از وقتی داشتم بهش فرنی میدادم ...اولش خوب بود...ولی نمیدونم ...مکثی کرد با نگرانی شدید گفت: چی شده دایی؟... شیوونی چش... لیتوک با همان حالت اخم الود وسط حرفش گفت: ریه اش اب اورده...چشمانش کیوبیشتر گشاد شد لیتوک امان نداد گفت: چیز مهمی نیست...معمولا ریه های که عفونت میکنه ساکش میشن...اب میارن...گاهی اوقات خیلی نادره که این مشکل پیش نیاد...ما بعد از ساکشن از بین رفتن عفونت منتظر همچین چیزی هستیم...الان خوب ریه های شیوونی اب اورده...
کیو با وحشت وسط حرفش گفت: آب اورده؟....حالا...حالا باید چیکار کنیم؟.. دستانش را دور تن شیوون که سربه شانه اش گذاشت بیحال بود صدادار نفس زدنش بلندتر شده بود حلقه کرد گفت: دوباره میخواید ساکشنش کنید؟... یا نکنه باید عملش کنید؟... لیتوک گره ابرهایش کم شد گفت: نه عزیزم... عمل برای چی... با یه سرنگ درش میاریم...اب با یه سرنگ مخصوص میکشیدم در میاریم...تو نگران نباش... فقط کمکمون کن باشه؟... کیو با همان حالت وحشت زده گفت: بایه سرنگ مخصوص درش میارید؟...یعنی عملش نمیکنید؟...کمک؟...باشه...هر کاری بگید میکنم...فقط بگید چکار کنم...چیکار باید بکنم.....
********************************************************************************************************************
بوسه سی و نهم
(( نفس بکش عشقم ))
شیوون 6 روز بود که توسط هیچل از مقر شکنجه گاه فراری داده شده بود به روستای محل تولد هیچل برده شد .کیو هم به دنبال او وارد روستا شد .در خانه لیتوک شیوون درمان شد و طی ماجرای کیو فهمید لیتوک دایی اوست . بعد از چند روز که حال شیوون کمی بهتر شد به هوش امد ،ولی هنوز انقدر بدنش ضعیف و بیحال بود که بیشتر اوقات روز در خواب بود روز پنجم توانست صبحانه ای رو بخورد با جا امدن حالش فهمید که دیگر درشکنجه گاه نیست ،نمیدانست چطورو توسط کی آزاد شده؟ و فهمید که دایی گمشده خود را پیدا کردن انهم نمیدانست چطور. بعدهم دوباره بخاطر بیحالی بیشتر روز در خواب بود. حال روز ششم بیدار شد صبحانه خورد ولی اوضاع بدنش دوباره بهم ریخت .لیتوک هم گفت که ریه هایش اب اورده باید با سرنگ اب را بیرون بکشند.
حال شیوون بالاتنه اش لخت بود، چون پلیورش را دراورده نشسته در اغوش کیو و کیو دستانش را دور بازوی شیوون گذاشته سینه لخت شیوون را به سینه خود چسباند، سرشیوون روی شانه کیو کج بود چشمانش را بسته بود با دهانی نیمه باز صدادار نفس نفس میزد . کیو با چشمانی خیس و لرزان به لیتوک و کانگین که روبرویش نشسته بودند نگاه کرد. کانگین دستکش سفید به دست وسایل پزشکی را داخل سینی جلوی پای خود مرتب میکرد. لیتوک هم دستکش سفید به دستش نگاه اخم الودش به پشت لخت شیوون بود رو به صورت رنگ پریده و نگران کیو کرد با صدای ارامبخشی گفت: نگران نباش کیوهیون...کار خاصی نمیخوام بکنیم... گفتم که با یه سرنگ مخصوص اب ریه رو میکشیم بیرون همین... درد نداره...ولی فقط...مکثی چند ثانیه ای کرد گفت: فقط بخاطر اون داروی لعنتی سیاه که به شیوون زده شد ممکنه یکم درد داشته باشه...فهمیدی؟... خوب اون داروی لعنتی باعث میشه کوچکترین درد که حتی یه گزش باشه درد شدیدی بشه ...ولی خوب زمانش زیاد نیست...زود تموم میشه....
کیو نگاه خیس و لرزانش به دست لیتوک که سرنگی که تقریبا بزرگ بود از کانگین گرفته شد وسط حرفش گفت: شیوونی اگه خیلی درد بکشه بیهوش میشه... نگاهش به لیتوک که پرسگرانه نگاهش میکرد شد گفت: شیوونی از بچگی یه بیماری داره که وقتی خیلی عصبی میشد یا گریه شدید میکرد... یا درد میکشید بیهوش میشه ...یه نوع بیماری عصبی داره.... فقط نمیدونم چرا پریروز اینهمه درد کشید بیهوش نشد...یا شایدم میخواست بی هوش بشه که.... لیتوک قدری چشمانش گشاد شد وسط حرفش گفت: واقعا؟... پس یعنی برای این داروی لعنتی درد بکشه هم بیهوش میشه؟... کیو چهره غمگینش درهمتر شد گفت: گفتم که خودم هم نمیدونم...حتما دیگه....این بیماری از یه اتفاقی که براش افتاد اومد سراغش...اون اتفاق تقصیر من بود...یعنی ...مکثی کرد حرفش را ادامه نداد. اون اتفاق همان ماجرای فهمیدن خودش از اینکه فرزند خانواده چویی نیست و شیوون بخاطر او بیمار شده بود. نمیخواست برای لیتوک تعریف کند بعلاوه حال زمان مناسبی برای تعریف داستان نبود با حالی که شیوون داشت، اخمی کرد نگاه چشمان خیسش به لیتوک بود حرفش را عوض کرد گفت: نمیخوای شروع کنی دایی؟....
لیتوک که منتظر بقیه حرف کیو بود با گفتن "جمله تقصیر من بود"کنجکاو شده بود با سوال کیو چشمانش قدری گشاد شد گفت: چرا...چرا...قدری به جلو خم شد نگاهش به پشت لخت شیوون شد دست روی مهرهای کمر شیوون گذاشت با نوک انگشت مهرها را لمس میکرد مخاطبش کیو بود گفت: خوب حالا نگهش داشته باش ...نباید تکون بخوره... ممکنه نوک سوزن بشکنه ...کیو چهرهش حالت گریه گرفت ولی با قورت دادن اب دهانش سعی کرد بغضش را فرو دهد دستانش را دور شانه های شیوون حلقه به پشتش بهم قفل کرد گفت: باشه.... لیتوک با لمس مهرها جای ورود سوزن را مشخص کرد پنبه اغشته به ضد عفونی کننده را از کانگین گرفت و روی جای مشخص شده مالید ،نوک سوزن سرنگ بزرگ خالی که به دستش بود را ارام وارد مهره وسط پشت شیوون کرد.
شیوون با ورود سوزن تکان کوچکی خورد سرش روی شانه کیو تکانی خورد پلکهایش را از درد بهم فشرد ناله ضعیفی زد :آآآآآآآآآآآآآههههههههه...لیتوک هم از ناله شیوون اخمش بیشتر شد سوزن را بیشتر فرو کرد با صدای آرامی گفت: خوب شروع میکنم...خیلی اهسته ته سرنگ را کشید لوله سرنگ از مایه نیمه شفافی ارام در حال پر شدن بود . لیتوک خیلی کارش را آهسته با احتیاط انجام میداد .کانگین هم دست بالای نوک سوزن سرنگ گذاشته گویی پشتش را ثابت نگه داشته بود. ولی اوضاع شیوون خوب نبود. شیوون پلکهایش را به شدت بهم میفشرد بدنش لرزش خیلی خفیفی از درد داشت ناله های خفه میزد : همممممممممم...آآآآآآآآآآآآهههههههه...هممممممممممممم... گریه اش هم درامده بود، صورتش خیس اشک شد بیحال بود ،نمیتوانست از درد کشیدن عکس العمل بیشتر نشان دهد فقط از درد دستانش قدری بالاامده به روی کمر کیو گذاشته به پلیورش چنگ ارامی زده بود. کیو نگاه چشمان خیسش که از اشک گریه بی صدا تار شده بود به سرنگ بود که گویی داشت جان عشقش را بیرون میکشید، دستانش تن تب دار عشقش را به سینه میفشرد گهگاه قدری سرمیچرخاند گونه شیوون را میبوسید با صدای لرزانی از گریه در گوشش نجوا میکرد: یکم تحمل کن عزیزدلم... الان تموم میشه...دیگه اخرشه...الان تموم میشه عزیزدلم... نجواهای کیو گوش شیوون را پر میکرد تنش از درد میلرزید. از لرزش بدن زخمیش در اغوش کیو ،قلب کیو که جانش هم فشرده هزار تکه میشد از درد ناله میکرد صدای ناله اش اتاق را پر کرده بود، ولی کیو نمیتوانست ناله بزند.او از درد معشقوقش میخواست ناله که فریاد بزند ولی نمیتوانست به جایش گریه میکرد نجواهای ارامبخش برایش میکرد : جون دلم یکم تحمل کن.... عشقم...همه امیدم... قلبم...روحم... یکم دیگه تحمل کن...الان تموم میشه...
با پر شدن سرنگ لیتوک چشمان خیسش ریز شد گفت: تموم شد...همشو کشیدم بیرون...الان تموم میشه شیوونی... سرنگ را ارام بیرون کشید، البته نه به ارامی ورودش .شیوون از بیرون کشیده شدن سرنگ گویی دردش بیشتر شد سراز شانه کیو برداشت قدری به عقب برد ناله بلند زد : ایییییی.... با صدای خیلی لرزان و ضعیفی گفت: اهههه... نزن...دردم میاد... هیونگ...هیونگ کمک...به لباس کیو بیشتر چنگ زد هر چند دستش قدرتی نداشت چنگش ارام بود، ولی برای کیو عاشق این چنگ به قلبش زده شد با ناله شیوون چهره اش وحشت زده شد حلقه دستانش را باز کرد دستی پشت سر شیوون گذاشت دست دیگر دور تن لخت شیوون بود، قدری شیوون را از بغل خود دراورد به چهره خیس ودردکش شیوون نگاه کرد با صدای لرزانی گفت: شیوونی جونم...من اینجام...تموم شد شیوونی... شیوون از درد سوزن دوباره داشت توهم شکنجه میدید ،حس میکرد دستانش بسته و تنش از ضرباتی که زده میشود پر درد شده با صدای کیو گویی پرده سیاهی از جلوی چشمانش کنار رفت دردش قابل تحمل شد ،پلکهایش را آرام باز کرد نگاه تار و خماری نفس نفس زنان به کیو کرد.
کیو با باز شدن چشمان شیوون هق هق ارام گریه اش درامد سرجلو برد بوسه ای ارام به لبان شیوون زد، از چشیدن لبان داغ و خشو طعم شیوون تمام وجودش ازداغی درد تن معشوق لرزید چشمانش بیشتر اشک را مهمان کرد قصد جدا کردن لبانش را نداشت ولی باید این لبان خواستنی و خوش طعم را رها میکرد، با جدا کردن لبانش حلقه دستانش دوباره دور تن شیوون شد او را به سینه خود چسباند با بغض گفت: تموم شد شیوونی ...تموم شد جون دلم... تموم شد ...من اینجام...من اینجام عزیزدلم...من کنارتم... دیگه دیگه هیچوقت تنهات نمیزارم...من اینجام عشقم....
****************************************
چند ساعت بعد
( عصر روز ششم)
شیوون به پهلو دراز کشیده بالاتنه اش لخت وسط پشتش باند گاز استریل را با چسب چسبانده به دهانش ماسک تنفس بود بیحال چشمانش را بسته به ارامی نفس میکشید ،لحاف هم تا بالای شکمش بود سیم مانیتورینگ هم دوباره چسبیده به سینه خوش فرم پر زخمش بود ،ندای ضربان ارام قلبش در اتاق میپیچید ،سرم هم به مچ دستش وصل بود. کیو هم زانو زده کنارش نشسته دستانش روی سر شیوون موهایش را ارام شانه وار نوازش میکرد یا روی بازو و شانه لخت شیوون میکشید با جان دل نوازشش میکرد، گهگاه خم میشد بوسه ای خیلی ارام به شقیقه و گونه و گردن و سرشانه لخت شیوون میزد، نگاه خیس چشمان زیبایش به معشوق بیحالش بود که کشیدن اب از ریه هایش نایی برایش نمانده بود ارام و بیحال نفس میکشید با درد و مرگ جدال میکرد بود، با صدای لرزانی زمزمه کرد: جانم عزیزدلم...تمام وجود کیو برای معشوقش درحال سوختن بود، گویی کوهی از درد و غم بردلش سنگینی میکرد، تنش را لرزان کرده بود.
درمانده بود نمیدانست چه بکند تا معشوق را به این حال نبنید .گویی هر چه بیشتر مراقبت میکرد حال شیوونش بدتر میشد. با خود فکر میکرد این تاوان تنها گذاشتن این چند ساله شیوون است که دارد پس میدهد، باید این غذاب را میکشید. ولی شیوونش که بیشتر عذاب میکشید انطور وحشیانه شکنجه شده بود تنش حال از درد در عذاب بود او نمیتوانست برای معشوقش کاری بکند تنها امیدش خدا و بعد لیتوک و کانگین بودن . با وجود انها قدری خود را آرام میکرد که شیوونش حالش خوب میشود،" این حال بد چیزی نیست "همه چیز به زودی برای معشوقش تمام میشود" دوباره روزهای خوش به سراغش میاد" دوباره شیوونش را شاد و سالم وسرزنده میبنید". با این فکر اشک ارام و بیحیا از گوشه چشمانش راهی گونه هایش میشد دستانش بیشتر تن معشوق را نوازش میکرد که لیتوک و کانگین به همراه هیچل ارام در کشویی اتاق را باز کرده وارد شدن.
هیچل زمانی که اب ریه شیوون را بیرون میکشیدن دم در اتاق نشسته بود بیتاب بود، به شدت از حال معشوقش گریه میکرد ولی وارد اتاق نشد چون میترسید کیو که بخاطر حال شیوون اشفته بود با او پرخاش کند .حال بعد از چند ساعت به همراه لیتوک و کانگین وارد اتاق شد، ولی به شدت نگران بود، چون میدانست حال شیوون چطور است .لیتوک وضعیت اصلی شیوون را از کیو مخفی کرده او هم بخاطر اینکه حرفهای لیتوک و کانگین را بیرون از اتاق شنیده بود میدانست. لیتوک و کانگین به شدت نگران حال شیوون بودن، اب اوردن اصلا خوب نبود، ممکن بود چند بار دیگر هم ریه اب بیاورد. حتی باعث خفگی بیمار شود در اخر باعث مرگ .انها جز خالی کردن اب ریه تزریق داروها کار دیگری نمیتوانستند بکنند. حتی در بهترین و مجهزترین بیمارستانها هم در چنین مواقعی همین کار را میکنند ولی فایده ای ندارد ،در مواردی بیمار با چند بار اب اوردن ریه فوت کردن از دست دکترها کاری برنیامده.
حال هم لیتوک و کانگین نگران همین موضوع بودن ،ولی به کیو نگفتن .چون کیو به اندازه کافی اشفته بود با شنیدن این حرف مطمینا اشفته تر دیوانه میشد. این برای شیوون هم خوب نبود. شیوون که اینطور به کیو وابطسه بود با این حالی که داشت اگر کیو اشفته را میدهد حالش بدتر میشد، پس با ارام نگه داشتن کیو شیوون هم وضعیتش بهتر میشد . لیتوک و کانگین درمانشان را سخت و به بهترین نحو انجام میدادن، هر لحظه وضعیت شیوون را چک میکردن، ولی در ظاهر عادی رفتار میکردنند. حال برای دوباره چک کردن وضعیت شیوون وارد اتاق شدند، ارام کنار تشک شیوون نشستند .لیتوک دستی روی بازوی لخت شیوون گذاشت نگاهش به وسایل اطراف تشک که متصل به شیوون بود با چشم همه چیز را چک میکرد گفت: خوب کیوهیون حال عشقت چطوره؟... هنوز خوابه؟... دست روی باند پشت شیوون گذاشت ارام قدری لای باند را باز کرد، به زخم خیلی کوچکی که سوزن به جای گذاشته بود نگاه کرد .خشک بود، نه خونریزی داشت ،نه چرکی ونه خیس بود. نفسش را از خیالی حال ارام بیرون داد .کیو قدری کمر راست کرد نگاه خیسش به لیتوک شد با صدای لرزانی از بغض گفت: نه هنوز خوابیده...
لیتوک که با چشمانش همه چیز را کنترل میکرد با شنیدن صدای نفس های شیوون فهمید وضعیت شیوون نرمال است ،رو به کانگین که با اخم نگاهش میکرد با نگاهش فهماند که وضعیت خوب است .کانگین هم سرش را به عنوان تایید تکان کوچکی داد .این نگاه را کیو متوجه نشد ،چون نگاه خیسش دوباره به شیوون شده بود که دید شیوون با امدن صدای لیتوک و خود کیو پلکهایش را آرام باز کرد . بعد از خواب چند ساعته که با ارام بخش ها بیحالش کرده بود با شنیدن صدای انها بیدار شد، چشم باز کرد نگاه خمار بیحاش به کیو شد. کیو هم قدری چشمانش را گشاد کرد گفت: اه بیدار شد...همین الان بیدار شد....
لیتوک روی شیوون بیشتر خم شد سرجلو برد به نیمرخ رنگ پریده و بیحال شیوون نگاه کرد با لبخند کمرنگی گفت: اوه معجزه من بیدار شده؟... خوبی شیوونی من؟... چشای خوشگلتو با خواب از همون پنهون میکنی...بخصوص از هیونگت که داره دیونه میشه.... شیوون با بیحالی پلکی زد از گوشه چشم به لیتوک نگاه کرد به روی لبان زخمیش لبخند خیلی کمرنگ وبیجانش نشست ،که از پشت ماسک تنفس مشخص شد. لیتوک دستش که روی شانه شیوون بود را نوازش کنان تکان داد گفت: حالا شد...کیوهیون نگاه کن شیوونی داره میگه هیونگم بیخودی نگرانه...من حالم خوبه... کیو فقط نگاهش به شیوون بود با لبخند بیحال شیوون چشمانش بیشتر خیس اشک شد کمر خم کرد بوسه ای به شقیقه شیوون زد گفت: شیوونم عشقمه... هر چی میخواد بگه...ولی من همیشه نگرانشم...کانگین هم مانند لیتوک برای بهتر کردن اوضاع روحی بیمار و همراهش جو را کاملا عوض کرد با پوزخندی به شوخی گفت: چون شما دیونه ای کیو خان...عشق شما حالش خوبه...ولی یه چیزی کیو خان...شما کم کم باید برای شیوون جون در مورد این عشق صدات زدنش توضیح بدیا... ولی قبلش باید یه توضیحات دیگه یا بدی ...به خودش و هیچل اشاره کرد گفت: شما هنوز ما رو به شیوون معرفی نکردی...اصلا نگفتی چطور دایی تونوپیدا کردی نه؟....
کیو رو بگردانند نگاه بیحسی به کانگین کرد با صدای لرزانی گفت: چی؟...شما رو معرفی نکردم؟... لیتوک همانطور که دست روی بازوی شیوون گذاشته بود دستی پشت گردنش گذاشت ارام قدری شیوون را به پشت چرخاند نه کامل و کانگین هم سریع بالشتکی را زیر کمر شیوون و بالشتکی دیگر زیر شانه های شیوون گذاشت شیوون قدری رویش به همه شد کانگین هم همزمان گفت: اره خوب...مارو به شیوون معرفی نکردی... با چرخاندن شیوون که نگاه خمارش به همه شد راحتر میتوانست انها را ببیند کانگین امان نداد لبخندش پررنگتر شد گفت: خوب شیوونی ...هیونگت که مارو معرفی نکرد...ما خودمون خودمونو معرفی میکنیم...
لیتوک هم با لبخند کمرنگی نگاهش به شیوون بود به کانگین امان نداد در ادامه حرفش گفت: بذار من بگم....شیوونی ...من که میدونی دایی جانگسوتم.... با دست به کانگین اشاره کرد گفت: این دکتر کیم کانگین ....دکتر داروسازه...عشق من یعنی همسرمن...به هیچل اشاره کرد گفت: اینم کیم هیچل پسرمن و کانگین حساب میشه...یعنی پسری که من و کانگین بعد از مرگ پدر و مادرشون سرپرستیشونو قبول کردیم...اون پسری که دیروز دیدی یادته؟... شیوون نگاه خمارش به لیتوک بود حس حال جواب دادن نداشت، حتی توان حرکت کردن هم نداشت ولی میشنید و میفهمید لیتوک چه میگوید ارام پلکهایش را بسته و باز کرد یعنی " اره" لیتوک لبخندش پررنگتر شد گفت: خوب اون کیم شیندونگه که دونسنگ هیچله...این دوتا پسرهای من و کانگین حساب میشن....
شیوون با توضیحات لیتوک نگاه خمار و بیحالش به هیچل شد که با چشمانی گشاد و تشنه نگاهش میکرد از نگاه شیوون به خود قلبش هزار برابر میزد، برای لحظه ای از معرفی لیتوک گویی شوکه بود فقط نگاه میکرد، با مکث سرش را تکانی داد که یعنی "سلام "از نگاه خمار و زیبای شیوون همه چیز را فراموش کرد خواست دهان باز کند سلام کند که لیتوک که نگاهش به هیچل شد به موقع به دادش رسید سریع گفت: خوب شیندونگی یه مشکلی داره که بعدا کامل برات توضیح میدم...ولی هیچل ما هم فعلا نمیتونه حرف بزنه...برای حنجره ش یه مشکلی پیش اومده فعلا صدا نداره...هیچل با حرف لیتوک به خود امد دهانی که باز کرده بود حرف بزند بست ولیتوک هم رو به شیوون کرد گفت: البته باید بگم همین هیچل بود که تو رو نجات داد ...با این حرف کیو که نگاه عاشق و خیسش فقط به شیوون بود دست شیوون را میان دستان خود گرفته میفشرد یهو سرراست کرد با چشمانی گشاد و گیج به لیتوک نگاه کرد. یعنی لیتوک میخواست به شیوون بگوید هیچل شکنجه گرش بود نجاتش داده؟ یا او رفته به ان مقر مرگ و شیوونو نجات داد ؟سوالات به سرعت برق در ذهنش گذر کرد که با جواب لیتوک خیالش راحت شد.
لیتوک دست روی شانه شیوون گذاشته ارام نوازشش میکرد چهره ش غمگین شد گفت: کیوهیون گفته که تو رو یه عده دزدیدن ...ماهم دیدم که به چه روزت انداختن...حال چطور شد که تو رو از اونجا اوردن بیرون نمیدونیم...فقط تو روکنار جاده انداخته بودن هیچل پیدات کرده...دیده تو نیمه جونی ...تو رو اورده اینجا...چون من که دکتر بودم تو رو نجات بدم... کیو هم که دنبالت بود به اینجا رسید ...اینطوری هم تو رو پیدا کرد هم منو که دایی تون هستم... این بود تمام ماجرای این مدت پیدا کردن همدیگه....شیوون نگاه خمارش به هیچل بود، درنگاهش تشکر از ناجیش بود ، ناجی که در اصل یکی از شکنجه گرانش بود خود نمیدانست .ولی حس عجیبی داشت از هیچل ممنون دار بود ،ولی نمیدانست چرا قلبش با دیدن نگاه چشمان هیچل میلرزید، گویی ترس عجیبی در خود احساس میکرد، ترسی که نمیدانست علتش چیست .ولی همین ترس باعث شد که نگاهش را از هیچل بگیرد به کیو کرد از نگاه عاشقانه و خیس کیو که با نگاهش قربان صداقه اش میرفت ارامش گرفت ، تن بیحالش اجازه نداد بیشتر از این بیدار بماند پلکهایش سنگین و ارام به روی هم رفت. با به خواب رفتن نگاه چهار مرد هم خیس و نگران فقط به او بود دردلشان هر کدام با خدایشان نجوا میکردنند کمک میخواستند
***************************************************
((سئول ...عمارت چویی))
هیوک سینی که ظرف خالی غذا داخلش بود را از روی ران های دونگهه که روی تخت نشسته بود گرفت به دست اجوما داد نگاهش دوباره به دونگهه شد به مخاطب پشت خطش با بیچارگی گفت: نمیدونم هیونگ...پسرهای تو باهم گذاشتن رفتن ...دارن خوش میگذرونن...من بیچاره گذاشتن خونه دارشون باشم...یعنی خدا به دادشون برسه برگردن...جفتشون رو اونقدر میزنم تا دلم خنک بشه...از این حرف چشمانش خیس اشک شد قلبش از دلتنگی برای شیوون و کیو در حال انفجار بود اشفته و بیچاره در جواب برادرش یعنی آقای چویی، که از امریکا تماس گرفته سراغ پسرانش را میگرفت .آقای چوی امان نداد وسط حرف هیوک با حالتی عصبانی گفت: رفتن خوش بگذرونن؟...کجا؟... این چه جور خوش گذرونیه که به تلفن هاشون جواب نمیدن؟...یکی گوشیش خاموشه...مال کیو هم که در دسترش نیست...مال شیوون 2 هفته ست که خاموشه.... کیو هم خیلی دست به گوشیش خوب بود حالا یک هفته ست که در دسترس نیست... بچه هام کجان هیوک؟...راستشو بگو...پسرام حالشون خوبه؟؟...چه اتفاقی افتاده؟...
هیوک چهره درماندش درهمتر و حالت گریه گرفت نمیدانست چه جواب دهد ،گوشی را از گوشش جدا روی سینه اش گذاشت تا برادرش صدایش را نشنود نگاه درماند ش به دونگهه بود خیلی اهسته گفت: چی بهش بگم ... خدا ...دارم دیونه میشم... سراغ بچه هاشو میگیره... دونگهه با ناراحتی و چشمانی که غم دران موج میزد عاشقانه به هیوک نگاه کرد، دستش را آرام روی دست هیوک که روی تخت بود گذاشت فشرد، او هم نمیدانست چه جوابی دهد، چطور هیوک را ارام کند، قلبش از حال هیوک فشرده شد با نگاهی عاشق و غمگین دست هیوک را فشرد. همین هم برای هیوک کافی بود عشقش در کنارش بود دراوج ناتوانی سعی در ارام کردنش داشت با مکث گوشی را به گوشش چسباند با حالتی طلبکارانه به برادرش برای اینکه رد گم کند گفت: اتفاق ؟...چه اتفاقی؟...من چه میدونم بچه هات کجان؟؟... اونا منو توی این خونه کاشتن خودشون رفتن عشق وحال...من بدبختم هر چی بهشون زنگ میزنم جواب منو نمیدن...
آقای چویی با حالتی عصبانی وسط حرفش گفت: هیوک من بچه هامو سپردم دست تو...انوقت تو نمیدونی اونا کجان؟...واقعا که...باشه ...اینجوری نمیشه...من چند روز دیگه کارن تموم میشه برمیگردم کره... اگه تا اون روز که این دوتا پسرهای من جواب دادن که هیچ.... اگه نه من اومدم میدونم باهات چیکار کنم...خودتم خوب میدونی چه میکنم...فهمیدی؟... تماس را قطع کرد . هیوک از حرفهای برادرش چشمانش گشاد و وحشت زده به دونگهه نگاه کرد همانطور گوشی که تماس قطع شده بود به گوشش داشت . دونگهه با دیدن حالت وحشت زده هیوک نگران شد با صدای آرامی گفت: چی شده؟... ارباب....دست هیوک را میان دستش فشرد هیوک که گویی با سوال دونگهه به خود امد با همان حالت وحشت زده صدای ضعیفی گفت: هیونگ ...هیونگ چند روز دیگه برمیگرده...من...من چیکار کنم حالا... اگه هیونگ بیاد بفهمه چه اتفاقی افتاده...منو زنده نمیزاره... زن داداشو بگو...سکته میزنه... دونگهه بگو من چیکار کنم...از بیچارگی گریه شا درامد اشک گونه هایش را خسیس میکرد که یهو لبان دونگهه که به روی لبانش برای بوسه گذاشته شد شوکه اش کرد چشمان خیسش گشاد شد مات و بیحرکت شد.
دونگه که با حرف و گریه هیوک اشفته شده بود، نمیدانست چطور ارامش کند چه بگوید تا عشقی که چند روز بود به احساش پی برده بود را تسلی دهد. تنها یه راه به ذهنش رسید ،بی اختیار سرجلو برد لبانش را به روی لبان هیوک گذاشت ارام و طولانی بوسید .خود هم نفهمید چرا اینکار را کرد، اصلا این فکر از کجا به ذهنش رسید گویی تنها راهی که میدانست همین بود. با این تماس ضربان قلب هر دو را از لذت و شوک بالا برد چشمان دونگهه از لذت بسته ،گویی از شرم بسته بود .چشمانش هیوک به شدت گشاد بود ولی با مکیده شدن ارام لبانش لذت بیحسش کرد ،بی اختبار دستانش را بالا اورد روی بازوهای دونگهه گذاشت او را به خود فشرد لبانش را به بازی میکیدن گرفت با بستن چشمانش سیری ناپذیر میبوسید ،که از شدت مکیدن گویی دونگهه به خود امد اینبار او چشمانش را یهو باز و گشاد کرد که همین زمان چند ضربه به در اتاق نواخته شد صدای آجوما امد که گفت: ارباب میبخشید ...میتونم بیام تو ...هیوک و دونگهه به خود امدند ،هر دو چشمانی گشاد شده بهم نگاه کرده لبانشان را یهو از هم جدا کردن. دونگهه سرپایین کرد از بوسیدن نفس نفس میزد ضربان قلبش به شدت میزد نگاه شوکه و گیجش به لحاف سفید روی پای خود بود. هیوک هم با چشمانش گشاد شده رو به دراتاق کرد او هم نفس نفس میزد از شدت ضربان قلبش صدایش میلرزید گفت: بله...بیا تو...
************************************
(( عمارت چویی))
مین هو وارد اتاق شد کیف دستش را تقریبا به روی مبل پرت کرد با کلافگی موهای سرخود را بهم ریخت نگاه عصبانی و اخم الود به همه جای اتاق بود غرلند کنان گفت: همش کار ...کار ...کار...بهترین و مهمترین دانشمند شون گم شده...اونا عین خیالشون نیست...به پروژهای مهمشون میرسین...لعنتی ها...اصلا نباید برمیگشتیم...باید با شیوون همونجا میموندیم... انوقت اینجا این همه بدختی نداشتیم ...اشتباه کردیم... اشتباه...باید یکی از اون پیشنهادهای رو قبول میکردیم...رو برگردانند به محافظ جانگ ایل وو که پشت سرش وارد اتاق شد پشت سرش ایستاده بود نگاه کرد با همان حالت گفت: میدونی چیه؟... اونجا یعنی امریکا چقدر بهمون پیشنهاد شد...چه جاهای خوبی هم بود... ولی ما هیچکدوم رو قبول نکردیم... شیوون میگفت من این همه سال درس خوندم که به وطن خودم خدمت کنم...اینهم وطن خودش...این همه مدت گرفتنش ...معلوم نیست که کجایست؟...زندست؟...مرده ست؟...انوقت اینها اصلا براشون مهم نیست...فقط دارن کارخودشونو میکنن...همشون بیخیالن...بیرحمن...ازشون متنفرم...متنفر....
مین هو با صدای بلند و عصبانی غرلند میکرد ولی ایل وو نه میشنید نه نگاهش میکرد.نگاه ایل وو به قاب عکس شیوون که روی میز عسلی کنار تخت بود. عکسی که شیوون و مین هو در ان بودنند لبخند زیبای روی لبان شیوون نشسته و چوله هایش را مشخص کرده بود . از وقتی ایل وو شده بود محافظ خانواده چویی به خانه انها وارد شده بود از همان روز اول که عکس شیوون را در اتاقهای این خانه دیده بود حس عجیبی به جانش افتاده بود. هر کجای این خانه که عکس شیوون را میدید بی اختیار نگاهش مات او میشد ضربان قلبش بیتاب میشد، نمیفهمید به چه فکر میکرد فقط خیره عکس میشد در چشمان مشکی و کشیده شیوون غرق میشد لبخند زیبایش که چوله های بینظیرش را مشخص میکرد ضربان قلبش را بالا میبرد .تا حالا شیوون را از نزدیک ندیده بود برخوردی با او نداشت ، نمیدانست چرا با دیدن عکسش گویی او از اشنایی برایش اشناتر بود.گویی این مرد جوان را سالهاست که میشناسد، اما نمیدانست چرا این حال را داشت. با دیدن عکس شیوون ضربان قلبش بالا میرود مات و حیران میشد، از اینکه او را گروگان گرفته بودن قلبش درد میگرفت دلتنگی عجیبی تمام وجودش را پر میکرد .حس حال عجیبی داشت حس و حال یک عاشق ولی خود نیمفهمید .حال هم فقط مین هو غر میزد او نگاهش به قاب عکس شیوون بود که با صدای چند ضربه به دراتاق به خود امد با " بفرما" گفتن مین هو رو بگردانند.
در اتاق باز شد چانگمین وارد شد با لبخند ملایمی گفت: سلام...اوه محافظ جانگ شماهم اینجایی؟...مین هو به ایل وو که رو به چانگمین با سرتعظیم کوچکی کرد خواست جواب دهد امان نداد با عصبانیت گفت: بیا...یکی از این بیخیالش اومد... چانگمین که به طرفشان میرفت با حرف مین هو چشمانش گشاد شد با گیجی گفت: بیخیالش؟...مین هو با همان عصبانیت دست به کمر زد گفت: اوهم...بیخیال... ببینم چه خبره؟...بالاخره شیوونو پیدا کردید؟... ردی نشونی اثری چیزی؟... کیوهیون هیونگ رو چی؟...اون چی؟... پیداش کردید ؟... جوابشو هم میدونم...نه...هیچی... ببینم باز کی رو گم کردید؟...چانگمین جلوی مین هو ایستاد با حرفهایش متوجه منظورش شد با چهره ای ناراحت گفت: کسی رو گم نکردیم... متاسفانه باید بگم نه...چیزی پیدا نکردیم... نه کیوهیون نه پرفسور چویی... اصلا معلوم نیست پرفسور چویی رو کجا بردن... بهت که گفتم خبرچین هامون جای اونا رو پیدا کردن...ماهم به اونجا حمله کردیم...ولی جز جسد یه مرد جون چیزی اونجا نبود...فقط اثاری اونجا بود که مشخص بود پرفسور چویی رو اونجا نگه داشته بودن...تو زیرزمین اون ساختمون یه اتاق بود ...که مطمینا پرفسر چویی رو اونجا زندانی کرده بودن...ولی نمیدونم کی به اونا اطلاع داد که ما جاشونو پیدا کردیم... پرفسور چویی رو با خودشون بردن...فقط جسد یه دانشمند جوون رو باقی گذاشتن که اسمش لی هنریه...تو امریکا ساکن بود....خانوادش هم هنوز اونجا زندگی میکن... آقای لی هیچ سابقه خلافی نداره...نمیدونم چطور با این باند همکاری میکرد ...هیچ اطلاعات دیگه ای هم ازش نیست...درمورد کیوهیون هم ما ردشو تا خارج از شهر سئول گرفتیم... داریم شهرهای اطراف رو میگریم....متاسفانه الان زمستونه...راههای کوهستای بیشترشون بسته میشه... اگه کی هیون به یکی از این کوهستانها رفته باشه...حالا حالا نمیتونم پیداش کنیم...
مین هو اخمش بیشتر شد وسط حرفش گفت: خوب در نتیجه میشه گفت شما به هیچی نرسیدی... شیوونو که نتونستید پیدا کنید...هنوز تو دست ربایندهاست... ولی ببینم هیونگ برای چی باید رفته باشه به کوهستان ؟؟... اصلا چرا از سئول خارج شده؟... چیکار داشته که رفته؟... برای چی رفته؟.. چانگمین شانه هایش را بالا داد گفت: نمیدونم...واقعا نمیدونم کیوهیون برای چی رفته...اصلا سردرنمیارم...هیچی هم نیست که بفهمم کیو برای چی با اون سرعتی که ماشین رو میروند از سئول خارج شده...این یه سوال بزرگ برای پلیس شده که کیوهیون کجا و چرا رفت ....حالا کجاست؟...
مین هو چهره اش درهمتر و عصبانیتر شد سرش را تکان داد با همان عصبانیت گفت: اره...اره... برای شما سوال بزرگ ایجاد شده... شما مشغول جمع کردن سوالات بزرگ باشید تا اموراتتون بگذره... کاری که از دستتون برمیاد ....رو بگرداند به طرف در اتاق لباس مریفت با صدای بلند گفت: فقط بلدید دانشمند گم کنید ...پلیس گم کنید... جدول سوالتونو پر کنید...چانگمین با حرفهای مین هوچهره اش درهم شد با صدای بلند گفت: یااااا....یااا...لی مین هو ...چی داری همین جوری برای خودت میگی...وایستا ببینم... ولی مین هو توجه ای نکرد وارد اتاق لباس شد با شدت در اتاق را پشت سرش بست چانگمین دست به کمر عصبانی به در بسته اتاق نگاه کرد گفت: این بچه همش غر میزنه ...خسته شدم از دستتون...اااههههه...ایل وو هم با اخم فقط به انها نگاه میکرد حرفی نزد.
************************************************
(سوون...دهکده سوجو)
هیچل وارد انبار شد با چشم دنبال لیتوک گشت او را درحال چیدن هیزم در بغل خود دید به طرفش رفت با صدای کمی بلند گفت: عمو جون... لیتوک نیم نگاهی به عقب کرد با دیدن هیچل گفت: جانم...هیچل به کنار لیتوک رسید نگاهی به هیزمهای چیده شده تا به سقف کرد با برداشتن هیزمی گفت: عمو جون میخوام باهات حرف بزنم...یعنی... یعنی یه چیزی میخوام بگم... لیتوک که خم شده هیزم در بغلش را داخل سبدی که زیر پایش بود خالی کرد کمر راست کرد روبه هیچل با اخم ملایمی منتظر نگاهش کرد تا حرفش را بزند. هیچل چند هیزم در بغلش گرفته ولی حرفی نزد متوجه نگاه منتظر لیتوک نشد . لیتوک اخمش بیشتر شد گفت: خوب؟....منتظرم... چی شده؟... بگو دیگه... هیچل که با حرف لیتوک جا خورد یهو برگشت به لیتوک با چشمانی کمی گشاد نگاه کرد گویی با نگاه اخم الود لیتوک ترسید به من من افتاد گفت: خوب...خوب... من...نمیدونم چکار کنم ....
لیتوک بدون تغییر به ابروهای درهمش گفت: چی شده هیچولا؟... چی رونمیدونی چیکار کنی؟... چرا من من میکنی؟... هیچل اب دهانش را قورت داد گفت: خوب راستش عمو...من یعنی...گفتم قبلا که من عاشق شیوونم...نگاهش از را لیتوک دزدید سرپایین کرد فگت: من شیوونو میخوام...ولی با این وضع نمیدونم چیکار کنم... شما به شیوون گفتید من یه مرد لالم ...از طرفی من شیوونو نجات دادم...یعنی میخوام بگم ...از درمانگی باد گونه هایش را با پوفی بیرون داد سرراست کرد با چهره ای غمگین گفت: میگی من چطوری به شیوون نزدیک بشم ...بهش بگم دوستش دارم... اصلا چطوری شیوونو به دست بیارم....
لیتوک با اخم شدید یه هیچل نگاه میکرد چشمانش را ریز کرد گفت: تو میخوای به شیوون بگی دوسش داری؟... حالت خوبه چولا؟... سرت به جایی نخورده؟... تو با بودن کیوهیون میخوای به شیوون بگی عاشقشی؟...اونم شیوونی که اصلا گی نیست... خود کیو مونده چطور احساسشو به شیوون بگه...سالهاست که باهاش درگیره ...انوقت تودو روزه عاشقش شدی میخوای احساستو بهش بگی.... اونم توی که اگه شیوون صداتو بشنوه...مطمینا میفهمه تو کی هستی... هیچل چهره ش از غم درهمتر شد با درمانگی وسط حرفش گفت: عمو...من دو روزه عاشق شیوون نشدم...خودت میدونی که از بچگی عاشقشم... اون ناجی زندگی منه... اره شیوونی صدامو بشنوه میفهمه من کیم...اگه هیچوقت صدامو نشونه ولی بفهمه دوسش دارم...چه میدونم کسی بهش بگه... که اون ناجی زندگی منه ....من همون پسریم که تو بچگی نجاتش داده...شاید ...
لیتوک چهرهش درهمتر شد وسط حرفش پرید گفت: چی میگی چولا؟...کی بهش چی بگه؟... بهت میگم با وجود کیو چطور میخوای به دستش بیاری...این غیر ممکنه...غیر ممکن...هیچل چهره اش حالت گریه گرفت گفت: پس چیکار کنم عمو؟...من با دل عاشقم چیکار کنم...چطوری ناجی زندگیمو برای خودم کنم؟... لیتوک هم چهره ش غمگین شد گفت: نمیدونم چولا... واقعا نمیدونم...تو کاری کردی که اگه روزی برای شیوون مشخص بشه چیکار کردی باهاش.. فکر میکنی چی میشه...اون بچه نابود میشه.. میفهمی؟...با دل عاشقتم نمیدونم چیکار باید بکنی... واقعا نمیدونم... نگاه ناراحتش را از نگاه خیس هیچل با مکث گرفت خم شد سبد هیزم را از روی زمین برداشت به طرف در انبار میرفت با خود گفت: این شیوونی چقدر لقب داره برای خودش... عشقم...معجزه من... حالا ناجی من...چقدر دل برده این بچه شیطون....
مرسی عزیزم
خواهش عزیزم
این نگرانی برای هیچل واقعا منو اذیت میکنههههه
من طاقت ندارم ببینم هیچل ناراحت باشه... خداییش نقطه ضعف من هیچله
اوممم عشقم عیب نداره که اشتباه شده
به هر حال من همیشه کارای زیباتو میخونم و برام مهمه
خودت میدونی چقد دوستت داوم
مرسییییی نفسم
شرمنده عشقممم ... فعلاوه باید این وضعیت هیچل رو تحمل کنی...
ممنون عشقم..من همیشه ازت ممنون دارم...
منم دوستت دارم....
خواهش عشقم
عه قسمت اولش فقط انگار تکراری نبود دین دو قسمت که کلن تکراری بود
ولی این درد کشیدن شیوون خیلی حال ادم رو بد میکنه این بچه چقدر در کشید
شرمنده ببخشید اشتباه گذاشته بودم
مرسی عزیزم
خواهش عزیزم
خیلی از سایتتون خوشم اومد موضوعاتشو متنوع ترکنین بهتره
از ته دل خیلی دوست دارم شما هم به من سر بزنید
96518
سلام گلم .
با اون کارایی که کرده همه ی پل های پشت سرش رو خراب کرد
. باید سعی کنه شیوون رو فراموش کنه کیو عمرا اجازه بده هیچول حتی به شیوون نزدیک بشه
.


هیچول نباید انتظار داشته باشه عش/قش پذیرفته بشه .
ممنون عزیزم که به ترتیب سه قسمت رو گذاشتی تا متوجه بشیم چی به چیه . اون اول ها جدید بود .
بازم مرسی.
sسلام عزیزدلم...



واقعا شرمنده ام...
تاحالا اتفاق نیافتاده بود که اینطور قاطی کنم... واقعا معذرت میخوام ببخشید
ممنون گلم
تکراری نبود؟
اوه شرمنده ..فکر کنم اشتباه شد
سه قسمت رو گذاشتم تا بخونی چی به چی شده